*سدیاسکو*

*سدیاسکو*
در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار دادوبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانی وندیمان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند .بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...باوجود این هیچکس تخته را از وسط راه بر نمی داشت!
غروب ، یک روستایی که پیشتش بار میوه وسبزیجات بود، نزدیک سنگ شد.بار هایش را زمین گذاشت وبا هر زحمتی بود، تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وآن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را برداشت آن را باز کرد وداخل آن سکه های طلا ویک یادداشت پیدا کرد .پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
"هرسدومانعی می تواندیک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!"
دیدگاه ها (۱۴)

*زور نزن، فکر کن*مرد قوی هیکلی در کارگاه چوب بری استخدام شدت...

سلام شب خوش کی بیداره زود زود زود بگه؟؟؟؟؟؟خوابم نمیاد چ کنم...

این داستان تقدیم مدوسا و امیر خان که امشب سراغمو گرفتن♥_♥مرد...

دل داشته باش!یک جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هن...

فصل اول_آغاز سرنوشت

اندیشکده مستوره | محمدجواد خواجه‌وند:👁‍🗨 #رصد محتوای شبکه‌ها...

چند روز بعد، تهیونگ تصمیم گرفت روش جدیدی امتحان کند.این بار ...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

چند پارتی✨همه‌چیز از یک شب بارانی شروع شد.ات، از صبح منتظر ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش اول»سوآ چند ثانیه پشت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۶ | «هدیه‌ی جونگ‌کوک» 🎁😂 ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت ۹ — یک اتفاق سادهچند روز دیگه هم گذشت.یورا کم‌کم داشت ب...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۸سامان هنوز کنار در ایستاده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط