#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش اول»
سوآ چند ثانیه پشت دیوار آشپزخانه موند و سعی کرد نفس‌هاش رو منظم کنه.
دستش هنوز از لمس کوتاه جونگ‌کوک داغ بود.
نه از گرما…
از همون دردِ لعنتیِ شیرینی که آدم دلش نمی‌خواد داشته باشه ولی نمی‌تونه هم ازش فرار کنه.
صدای یکی از خدمتکارها بلند شد:
— سوآ! چرا وایسادی؟ دسرها رو ببر، زود!
سوآ سریع خودش رو جمع کرد.
— بله.
سینی دسرها رو برداشت
همون دسرهای ظریفی که از عصر برای آماده کردنشون وقت گذاشته بود.
ظرف‌های کوچک با لایه‌های براق میوه و خامه، اون‌قدر زیبا بودن که انگار برای چشم ساخته شدن نه برای خوردن.
اما خودش خوب می‌دونست امشب هیچ‌کس قرار نیست طعم چیزی رو بفهمه.
نه پادشاه.
نه یه‌جین.
نه جونگ‌کوک.
همه داشتن فقط همدیگه رو می‌سنجیدن.
وقتی سوآ دوباره وارد سالن شد، فضا سنگین‌تر از قبل بود.
حرف‌ها ادامه داشت، ولی اون راحتیِ اولِ مهمانی از بین رفته بود.
حتی خنده‌های یه‌جین هم مصنوعی‌تر شده بود.
سوآ اول برای پادشاه دسر گذاشت.
پادشاه نگاهی به ظرف انداخت و گفت:
— این کارِ کیه؟
سرآشپز که کمی عقب‌تر ایستاده بود، فوراً تعظیم کرد.
— خدمتکار جدید، سوآ، سرورم.
چشم‌های پادشاه خیلی کوتاه روی سوآ ثابت موند.
پادشاه قاشق کوچکی از دسر برداشت و چشید.
سکوت.
سوآ دست‌هاش رو جلوی خودش قفل کرده بود تا لرزشش معلوم نشه.
بعد پادشاه خیلی آرام گفت:
— متعادله. نه زیادی شیرین، نه زیادی سبک. خوبه.
سرآشپز با عجله گفت:
— باعث افتخار ماست سرورم.
ملکه، که مثل همیشه انگار تعریف کردن باعث سکته‌اش می‌شد، با همان لحن سرد اضافه کرد:
— باید دید ثبات هم داره یا نه. یک دسر خوب، تضمینِ یک خدمتکار خوب نیست.
سوآ تعظیم کرد.
— بله، بانو.
نوبت به یه‌جین رسید.
سوآ ظرف را جلویش گذاشت.
یه‌جین نگاهی به دسر انداخت، بعد به سوآ.
— امیدوارم این یکی رو بدون انداختن چیزی سرو کرده باشی.
سوآ با نهایت آرامش گفت:
— تمام تلاشم رو کردم بانوی من.
یه‌جین با حرص قاشق را برداشت و دسر را چشید.
مجبور شد چند ثانیه چیزی نگوید.
و همین برای سوآ کافی بود.
جونگ‌کوک که آن صحنه را می‌دید، به سختی جلوی بالا رفتن گوشه‌ی لبش را گرفت.
ولی وقتی نوبت او شد و سوآ ظرف دسر را جلویش گذاشت، نگاهش ناخودآگاه روی انگشت‌های سوآ ماند.
سوآ با صدای رسمی گفت:
— بفرمایید، سرورم.
جونگ‌کوک قاشق را برداشت.
یک لحظه فقط به دسر خیره شد.
بعد چشید.
و برای اولین بار در تمام طول آن شب، چیزی در نگاهش نرم شد.
خیلی آرام گفت:
— خوبه.
فقط دو کلمه بود.
ولی برای سوآ، وسط آن همه تظاهر و فاصله، همان دو کلمه بیشتر از هر چیز دیگری معنا داشت.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش اول»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۰)

بانو حمایت شه؟ https://wisgoon.com/yasi_jk

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»یه‌جین متوجه تغیی...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۴: ضیافتِ زهرآگینشبِ بعد، قصر حال و هوای ...

بانو حمایت شه؟https://wisgoon.com/iloveli.1

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۴: دسر خطرناکچند دقیقه بعد…سوآ با دقت مشغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط