تکپارتی از جونگوک وقتی عضو هشتمی به در خواست یکی از شما ه

تکپارتی از جونگوک وقتی عضو هشتمی به در خواست یکی از شما ها

---

تمرین طولانی گروه بالاخره تموم شده بود. همه خسته روی زمین دراز کشیده بودن. تو نفس‌نفس می‌زدی و حوله رو روی صورتت می‌کشیدی.

جونگ‌کوک که کنار پیانو نشسته بود، نگاهش روی تو ثابت موند. هیچ‌کسی متوجه نبود، همه سرگرم گوشی‌ها و خندیدن بودن. اما نگاه عمیقش فقط برای تو بود.

وقتی از اتاق تمرین بیرون زدی تا کمی هوا بخوری، صدای قدم‌های آرامی رو پشت سرت شنیدی.
– «ا/ت…»
برگشتی. جونگ‌کوک بود، با بطری آب توی دستش.
بطری رو به سمتت گرفت: «می‌دونستم تشنه‌ای.»

خندیدی و گرفتی. «تو زیادی حواست به همه‌چیز هست.»
لبخند کوچیکی زد، همون لبخندی که قلبت رو تندتر می‌زد. سکوتی کوتاه بینتون نشست. نسیم خنک شب موهات رو تکون می‌داد.

جونگ‌کوک کمی مردد به نظر می‌رسید، اما بالاخره گفت:
– «می‌دونی… وقتی روی صحنه می‌خونی، نگاهت… باعث می‌شه من همه‌چی رو فراموش کنم.»

چشمهات گرد شد. خواستی چیزی بگی، ولی ادامه داد:
– «ا/ت… من دیگه نمی‌تونم فقط بهت مثل یه هم‌گروهی نگاه کنم.»

قلبت محکم می‌کوبید. بطری آب توی دستت سنگین شد. نگاهش جدی بود، کمی لرزش توی صداش پیدا می‌شد.

آروم گفتی: «جونگ‌کوک… منم همین حس رو دارم.»

اون لحظه، لبخندش برگشت؛ لبخندی پر از آرامش. یه قدم جلو اومد، دستت رو گرفت و زیر نور چراغ‌های خیابون، دنیای شلوغ اطرافتون محو شد.

فقط تو بودی و اون… و حسی که بالاخره اعتراف شد
---


اولین دیت ا/ت و جونگ‌کوک بعد از اون اعتراف:


---

چند روز بعد از اون شب، برنامه‌های گروه اونقدر فشرده بود که حتی فرصت نفس کشیدن هم سخت می‌شد. ولی با وجود تمام خستگی‌ها، هر بار که چشمات با چشم‌های جونگ‌کوک گره می‌خورد، یه لبخند بی‌اختیار روی لب‌هات می‌نشست.

شب قبل از اجرا، پیام کوتاهی ازش برات اومد:
– «بعد از کنسرت، جایی می‌برمت. فقط تو و من.»

هیجان مثل برق از بدنت گذشت.

کنسرت با انرژی دیوونه‌کننده‌ای تموم شد. همه‌ی اعضا به اتاق استراحت رفتن، ولی جونگ‌کوک آروم نزدیکت شد و زمزمه کرد:
– «آماده‌ای؟»

لبخند زدی و سرت رو تکون دادی. بدون اینکه کسی متوجه بشه، از در پشتی سالن خارج شدید.

ساعت نزدیک نیمه‌شب بود. خیابون خلوت و آرام. جونگ‌کوک کلاه و ماسکش رو پایین کشیده بود، ولی حتی تو اون سادگی هم فوق‌العاده به‌نظر می‌رسید.

چند دقیقه بعد، جلوی یه کافه‌ی کوچیک و دنج ایستاد. چراغ‌های زرد ملایم، بوی قهوه‌ی تازه، و سکوتی پر از آرامش… انگار کل شهر برای شما دو نفر خالی شده بود.

روی میز کنار پنجره نشستید. اون نگاهت می‌کرد، بی‌هیچ حرفی. تو هم خجالتی دستت رو با لیوان گرم قهوه مشغول می‌کردی.

بالاخره گفت:
– «می‌دونی، همیشه فکر می‌کردم عشق برای من خیلی پیچیده‌ست… ولی وقتی کنارتم، همه‌چی ساده می‌شه.»

گرمایی شیرین روی صورتت نشست. برای اولین بار دستت رو روی میز جلو بردی و به دستش رسوندی. انگشتانش با قدرت اما مهربونی دستت رو گرفت.

اون لحظه، دیگه هیچ اجرای بزرگی، هیچ جمعیتی، و هیچ چراغ صحنه‌ای مهم نبود. تنها چیزی که اهمیت داشت، نگاه خالص و عاشقانه‌ای بود که درست روبه‌روت می‌درخشید.

جونگ‌کوک زمزمه کرد:
– «این… بهترین شروعیه که می‌تونستم تصور کنم.»

و تو فهمیدی این تنها یک دیت نبود؛ شروع داستانی بود که هیچ پایانی برایش نمی‌خواستی.


---
پایان
امیدوارم دوست داشته باشی !
حمایت یادت نره❤️
دیدگاه ها (۳)

p⁹_ _ _قسمت 9 : اتفاقی غیر قابل باورویو ا/توقتی صبح بیدار شد...

فردا تولد گلدنمون گلیلیلی این پست رو حسابی بترکونید فردا ی چ...

p⁸_ _ _قسمت ۸ : کار ناتمامویو ا/تخیلی خسته بودم وقتی به عمار...

اول از همه بابت تاخیرم عذر خواهی میکنم این چند روز کار داشتم...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

پارت ۳ 🖤❤️خوناشام جذاب من ❤️🖤ویو جونگ کوکا/ت رفت داخل یه کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط