part

part²

بعد از اتمام صبحانه میریا راه اوفتاد سمت اتاقش چون به خاطر لباسش واقعا آزرده خاطر بود ولی خب چیز بزرگی ام نبود من و مادرم و شروع کردیم به جمع کردن میز،مادر داشت ظرف های صبحانه را می‌شست که من رفتم کنارش
"مادر جان میشه من برم یکم تو جنگل بگردم و کتاب بخونم؟!"
مادر رو کرد به من با لبخندی زیبا جواب داد
^اره دخترم برو،فقط مراقب خودت باش و زود هم برگرد^
اورا بغل کردم
"چشم مادر جان،ممنونم"
مادرم ام من را بغل گرفت
^خواهش میکنم دختر خوشگلم^
از آغوشش بیرون آمدم و رفتم به سمت اتاقم کتابم را برداشتم و از مادرم خداحافظی کردم و رفتم به سمت جنگل.....بعد از کمی راه رفتم به جنگل رسیدم و حرکت کردم سمت رودخانه،نشستم کنار رودخانه و کتابم را باز کردم....صدای پرندگان،شر شر آب رودخانه،خش خش برگ ها وقتی باد آنهارا تکان میداد،آرامش بخش بود برای منی که عاشق طبیعت هستم بعد از خاندن 3صفحه از کتابم آن را بستم و کنارم گذاشتم روی چمن های نرم جنگل دراز کشیدم و به صداهای آرامش بخش جنگل گوش میدادم،نمی‌دانم چه شد که چشمانم گرم شد و به خواب فرو رفتم....چشمانم را باز کردم دیگر هوا داشت تاریک میشد بلند شدم کتابم را برداشتم و به سمت خانه حرکت کردم،کمی بعد به خانه رسیدم و وارد شدم؛پدرم داشت چای می‌خورد و کتاب میخواند،مادرم تو آشپز داشت شام را حاظر می‌کرد کفش هایم را در آوردم و به سوی پدرم رفتم و کنارش نشستم و اورا بغل کردم
"سلام پدر جان خسته نباشید!"
*سلام دختر خوشگلم ممنونم،کجا بودی؟*
از آغوش پدر آمدم بیرون و روی مبل نشستم
"جنگل بودم پدر،رفته بودم یکم بگردم و کتاب بخونم"
*اوو باشه دخترم*
از جایم برخاستم و به سمت مادرم رفتم اورا درآغوش گرفتم
"سلام مادر جان،خسته نباشی"
او هم مرا در آغوش کشید
^سلام دختر خوشگلم؛سلامت باشی^
از آغوشش بیرون آمدم
"خب مادر جان کمک نمیخواین"
^نه دخترم تموم شدم برو یکم تو اتاقت استراحت کن شام حاظر شد صدات میکنم^
"چشم؛فقط میریا کجاست؟!"
مادر جواب داد
^تو اتاقش هنوزم سر لباسش ناراحته میگه شامم تو اتاقم میخورم^
"اهاباشه"
از آشپز خانه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم در اتاق را بستم و رفتم سمت میزم نشستم پشت میزم و دفترم را باز کردم،شروع کردم به نوشتن

دَر چَشمانِ آبیه او گُم شُده ام
کَسی نِمیدانَد چِطور دِلباخته او
شُده اَم

کتابم را بستم از پشت میزم بلند شدم سمت تختم رفتم و خودم را روش ولو کردم،چشمانم را روی هم گذاشتم و سیاهی....
دیدگاه ها (۱)

part³با صدای مادرم چشمامو باز کردم^دخترم بلند شو شام حاظره^ا...

یکم از ادمینتون ببینید:)♡🫠🫠

part¹توی خواب نازم بودم که با جیغ جیغ های میریا بیدار شدم او...

خب خب اومدم تا فیک رو بزارمممم

part⁴با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم نشستم رو تختم دیدم صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط