━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇

«ملکه و گرگ»

Part 01 | معامله‌ای به بهای یک ملکه

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های عمارت می‌کوبید.

سکوتی سنگین تمام سالن کنفرانس خاندان «رومانو» را در بر گرفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای قدم‌های من شکسته می‌شد.

همه ایستاده بودند.

نگاه‌هایشان مرا دنبال می‌کرد.

نه از روی احترام...

از روی ترس.

کت مشکی بلندم را مرتب کردم و روی صندلی مخصوص وارث خاندان نشستم. پاهایم را روی هم انداختم و بی‌حوصله به مردهای کت‌وشلوارپوشی که دور میز نشسته بودند نگاه کردم.

ـ شروع کنید.

یکی از اعضای شورا با تردید گفت:
ـ خانم اسکارلت... محموله‌ی دیشب با موفقیت تحویل داده شد اما...

بدون اینکه حتی اجازه بدهم جمله‌اش را تمام کند، پرونده را از روی میز برداشتم و روی میز کوبیدم.

ـ اما؟

مرد آب دهانش را قورت داد.

ـ پنج نفر از افرادمون کشته شدن.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

ـ پنج نفر؟

سرش را پایین انداخت.

ـ بله.

ـ یعنی امنیت محموله برای شما از جون آدم‌هاتون مهم‌تر بوده؟

هیچ‌کس جواب نداد.

آهسته از جایم بلند شدم و قدم‌زنان دور میز چرخیدم.

وقتی پشت سر همان مرد ایستادم، همه نفسشان را حبس کردند.

خم شدم و آرام در گوشش گفتم:

ـ توی خاندان من... شکست فقط یک معنی داره.

صدای شلیک...

تمام سالن را پر کرد.

جسد مرد روی زمین افتاد.

بدون اینکه حتی به او نگاه کنم، اسلحه را روی میز گذاشتم.

ـ جلسه ادامه داره.

هیچ‌کس جرئت نکرد حتی پلک بزند.

---

چند دقیقه بعد، درِ سالن باز شد.

دستیار پدربزرگم با عجله وارد شد.

ـ رئیس بزرگ منتظر شماست.

نفسی کشیدم و از سالن خارج شدم.

راهروهای طولانی عمارت را پشت سر گذاشتم تا به بزرگ‌ترین اتاق ساختمان رسیدم.

در را باز کردم.

پدربزرگم پشت میز چوبی عظیمش نشسته بود.

همان مردی که دومین امپراتوری بزرگ مافیای جهان را ساخته بود.

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

ـ بشین اسکارلت.

روی صندلی روبه‌رویش نشستم.

برای چند ثانیه فقط صدای تیک‌تاک ساعت شنیده می‌شد.

تا اینکه بالاخره پرونده‌ای را مقابلم گذاشت.

ـ وقتشه یه معامله انجام بدیم.

اخم کردم.

ـ با کی؟

ـ بزرگ‌ترین خاندان مافیای جهان.

چشم‌هایم ریز شد.

ـ منظورت...

ـ جئون جونگکوک.

اسمش کافی بود تا فضای اتاق سنگین‌تر شود.

همه او را می‌شناختند.

مردی که هیچ‌کس جرئت نداشت مقابلش بایستد.

با خونسردی گفتم:

ـ چه معامله‌ای؟

پدربزرگم این بار مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد.

ـ معامله‌ای که آینده‌ی هر دو خاندان رو تضمین می‌کنه.

لبخند کوتاهی زدم.

ـ خب؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد جمله‌ای گفت که انگار زمان را متوقف کرد.

ـ تو با جئون جونگکوک ازدواج می‌کنی.

...

لبخند از روی لب‌هایم محو شد.

ـ چی؟

ـ این تصمیم نهاییه.

از روی صندلی بلند شدم.

ـ من؟ با اون مرد؟

ـ بله.

ـ هرگز.

پدربزرگم بدون کوچک‌ترین تغییری در چهره‌اش گفت:

ـ این ازدواج، یک انتخاب نیست...

یک معامله است.

و در دنیای مافیا...

هیچ معامله‌ای لغو نمی‌شود...

End Of Part 01
دیدگاه ها (۵)

Mafia-Knig پادشاه مافیا

Mafia-Knig پادشاه مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط