قلب های مرده پارت ۴۲
قلب های مرده پارت ۴۲
جا خوردم و منم دستامو دورش حلقه کردم
ا.ت : منم دوستت دارم
بعد از چند دقیقه گشتن من چندتا لباس پسند کردم ولی سئوهیون غر میزد و میگفت این لباسا زیادی سادهان تا اینکه چشمش به یه لباس سفید افتاد که خیلی باشکوه بود و بعد به من نگاه کرد و گفت : باید اینو امتحان کنی
لباس رو از دستش گرفتم و با دقت نگاش کردم
ا.ت: این یکی رو نمیتونم بپوشم! خیلی زیاد تو چشمه!
غر زد:
سئوهیون: چرا؟ این لباس تو رو مثل ملکه میکنه! فکر کن همه چقدر بهت نگاه میکنن!
با تردید گفت: فقط یه بار!لطفا
با نگاهی مصمم گفتم: باشه، اما فقط به خاطر تو!
رفتم سمت لباس و پوشیدمش و اون هم لباس مشکیش رو پوشید. وقتی به آینه نگاه کردیم، هر دو خوشگل شده بودیم.
سئوهیون : ما باید همه رو شگفتزده زده کنیم، ا.ت!
ا.ت: آره اما تو هم باید مطمئن باشی که همه عاشقت میشن!
بعد رفتیم سمت در و همونطور خدمتکارا درگیر بودن. وقتی
رسیدیم پذیرایی میز حاظر بود و با کلی شیرینای خوشمزه...مامانم و شوهرش هم نشسته بودن و وقتی چشمم افتاد به جونگکوک..واو خدای من تاحالا اونو با کت و شلوار ندیده بودم،
خیلی خوشتیپ شده بود و میتونست دل هر دختری رو ببره. نگاهمو ازش گرفتم با اینکه دلم نمیخواست چشمام از اون منظره برداشته شه
سکوت سنگینی بود که مامانم به حرف اومد:
-ا.ت!اومدی؟چرا دوستتو سرپا نگه داشتی
حرفشو قطع کرد و روبه سئوهیون کرد
-بیا بشین دخترم از دیشب هیچی نخوردین
جا خوردم و منم دستامو دورش حلقه کردم
ا.ت : منم دوستت دارم
بعد از چند دقیقه گشتن من چندتا لباس پسند کردم ولی سئوهیون غر میزد و میگفت این لباسا زیادی سادهان تا اینکه چشمش به یه لباس سفید افتاد که خیلی باشکوه بود و بعد به من نگاه کرد و گفت : باید اینو امتحان کنی
لباس رو از دستش گرفتم و با دقت نگاش کردم
ا.ت: این یکی رو نمیتونم بپوشم! خیلی زیاد تو چشمه!
غر زد:
سئوهیون: چرا؟ این لباس تو رو مثل ملکه میکنه! فکر کن همه چقدر بهت نگاه میکنن!
با تردید گفت: فقط یه بار!لطفا
با نگاهی مصمم گفتم: باشه، اما فقط به خاطر تو!
رفتم سمت لباس و پوشیدمش و اون هم لباس مشکیش رو پوشید. وقتی به آینه نگاه کردیم، هر دو خوشگل شده بودیم.
سئوهیون : ما باید همه رو شگفتزده زده کنیم، ا.ت!
ا.ت: آره اما تو هم باید مطمئن باشی که همه عاشقت میشن!
بعد رفتیم سمت در و همونطور خدمتکارا درگیر بودن. وقتی
رسیدیم پذیرایی میز حاظر بود و با کلی شیرینای خوشمزه...مامانم و شوهرش هم نشسته بودن و وقتی چشمم افتاد به جونگکوک..واو خدای من تاحالا اونو با کت و شلوار ندیده بودم،
خیلی خوشتیپ شده بود و میتونست دل هر دختری رو ببره. نگاهمو ازش گرفتم با اینکه دلم نمیخواست چشمام از اون منظره برداشته شه
سکوت سنگینی بود که مامانم به حرف اومد:
-ا.ت!اومدی؟چرا دوستتو سرپا نگه داشتی
حرفشو قطع کرد و روبه سئوهیون کرد
-بیا بشین دخترم از دیشب هیچی نخوردین
- ۶۳۵
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط