برای او part : 2
اممم عجله ای نیست من اه یه کاری بود که باید انجام میدادم برا همین زودتر اومدم تا بتونم انجامش بدم
پارک نگاهی به ساعت خود و سپس به او انداخت
_ ولی تازه ساعت از 6 گذشته
+ میدونم
نمیدونستم کاترین رئیس تحمیل گریه لبخند کوچک و ضعیفی بر گوشه ی لبش قرار داشت
در اصل ویولنت برای آقای پارک کار نمیکرد بلکه برای دستیار او کار میکرد منشی دستیار بود کمی مانند اسباب بازی یک سگ
با این حال او کاترین را میستود که همیشه به او اجازه میداد ساعت کاری خود را با کلاس های کالجش تنظیم کند
+ این طور نیست میدونین خودم دلم میخواست سخت کوش باشم
_ قابل تحسینه
طوری به او نگاه میکرد که انگار حرفش را باور ندارد ویولنت میدانست که دروغگوی خوبی نیست و متعجب بود که او از چشمهایش دقیقا چه چیزی را میتواند بخواند.
پارک قد بلند بود قد بلند تر از جیمی
هر دو موهایی تیره داشتند اما در حالی که چشمان جیمی قهوه ای بود چشمهای جیمین سبز رنگ بود البته این تنها تفاوت آنها نبود جیمی بسیار جوانتر و همنیطور به همان اندازه بی مسئولیت بود البته تا هنگامی که به ارتش ملحق شده بود
نمیخواست به مرگ جیمی یا حامله بودن خود فکر کند برای همین لبخند زده و شروع به عبور از کنار او کرد
گفت " میرم سر میزم" و امیدوار بود که او از او نپرسد برای چه در اتاق او بوده است
" خیلی خب "
به سمت چپ رفته و او به سمت راست رفت و از انجایی که روبروی هم قرار گرفته بودند دوباره به هم برخورد کردند پارک معذرت خواهی کرده کیف خود را بلند کرد تا او بتواند عبور کند لبه ی کیف به جیبش برخورد کرد و چیزی از درون جیبش به روی زمین افتاد پارک خم شد و آن را برداشت
قلبش در درون سینه اش از حرکت باز ایستاد یک لحظه در حال ظربان بود و لحظه ی بعد.....بیحرکت چشمانش را بست و ارزو کرد که کاش ناپدید شود یا حداقل بال در اورده و بتواند فرار کند پرواز کردن از این موقعیت عالی میشد
اما به جایش تنها صدای نفس کشیدنشان وجود داشت و سکوتی طولانی و با درنگ
پارک ارام پرسید : _ قبل از اینکه تست رو انجام بدی من اومدم یا بعدش؟
چشمانش را بسته نگاه داشت از درون و بیرون احساس تحقیر میکرد
+ بعدش
_ و؟
چشمانش را باز کرد و به او نگریست
+ من باردارم
"جیمین" فکر میکرد که بدترین اتفاق روزش بحثش با کارپردازانش بود اشتباه میکرد.
به سمت اتاقش اشاره کرد و گفت
_ پس فکر میکنم ما باید با هم صحبت کنیم
جیمین زیر لبی فحشی داد با حالتی عبوسانه فکر کرد که جیمی فقط یک بچه بود کیم ویولنت حتی از جیمی هم جوانتر بود جعبه ی تست حاملگی را بر روی میز خود قرار داد ویولنت روبروی او با چشمانی باز نشسته و ترسیده بود
های گایز اینم از پارت جدید حمایت کنید یادتون شرط پارت بعدی :
لایک ۲۰ کامنت ۲۲
پارک نگاهی به ساعت خود و سپس به او انداخت
_ ولی تازه ساعت از 6 گذشته
+ میدونم
نمیدونستم کاترین رئیس تحمیل گریه لبخند کوچک و ضعیفی بر گوشه ی لبش قرار داشت
در اصل ویولنت برای آقای پارک کار نمیکرد بلکه برای دستیار او کار میکرد منشی دستیار بود کمی مانند اسباب بازی یک سگ
با این حال او کاترین را میستود که همیشه به او اجازه میداد ساعت کاری خود را با کلاس های کالجش تنظیم کند
+ این طور نیست میدونین خودم دلم میخواست سخت کوش باشم
_ قابل تحسینه
طوری به او نگاه میکرد که انگار حرفش را باور ندارد ویولنت میدانست که دروغگوی خوبی نیست و متعجب بود که او از چشمهایش دقیقا چه چیزی را میتواند بخواند.
پارک قد بلند بود قد بلند تر از جیمی
هر دو موهایی تیره داشتند اما در حالی که چشمان جیمی قهوه ای بود چشمهای جیمین سبز رنگ بود البته این تنها تفاوت آنها نبود جیمی بسیار جوانتر و همنیطور به همان اندازه بی مسئولیت بود البته تا هنگامی که به ارتش ملحق شده بود
نمیخواست به مرگ جیمی یا حامله بودن خود فکر کند برای همین لبخند زده و شروع به عبور از کنار او کرد
گفت " میرم سر میزم" و امیدوار بود که او از او نپرسد برای چه در اتاق او بوده است
" خیلی خب "
به سمت چپ رفته و او به سمت راست رفت و از انجایی که روبروی هم قرار گرفته بودند دوباره به هم برخورد کردند پارک معذرت خواهی کرده کیف خود را بلند کرد تا او بتواند عبور کند لبه ی کیف به جیبش برخورد کرد و چیزی از درون جیبش به روی زمین افتاد پارک خم شد و آن را برداشت
قلبش در درون سینه اش از حرکت باز ایستاد یک لحظه در حال ظربان بود و لحظه ی بعد.....بیحرکت چشمانش را بست و ارزو کرد که کاش ناپدید شود یا حداقل بال در اورده و بتواند فرار کند پرواز کردن از این موقعیت عالی میشد
اما به جایش تنها صدای نفس کشیدنشان وجود داشت و سکوتی طولانی و با درنگ
پارک ارام پرسید : _ قبل از اینکه تست رو انجام بدی من اومدم یا بعدش؟
چشمانش را بسته نگاه داشت از درون و بیرون احساس تحقیر میکرد
+ بعدش
_ و؟
چشمانش را باز کرد و به او نگریست
+ من باردارم
"جیمین" فکر میکرد که بدترین اتفاق روزش بحثش با کارپردازانش بود اشتباه میکرد.
به سمت اتاقش اشاره کرد و گفت
_ پس فکر میکنم ما باید با هم صحبت کنیم
جیمین زیر لبی فحشی داد با حالتی عبوسانه فکر کرد که جیمی فقط یک بچه بود کیم ویولنت حتی از جیمی هم جوانتر بود جعبه ی تست حاملگی را بر روی میز خود قرار داد ویولنت روبروی او با چشمانی باز نشسته و ترسیده بود
های گایز اینم از پارت جدید حمایت کنید یادتون شرط پارت بعدی :
لایک ۲۰ کامنت ۲۲
- ۱۵.۶k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط