پدر خوانده فصل دو

P²⁰


۲۰مین بعد

تلفن زنگ خورد برای اینکه ا.ت از خواب پا نشه سریع برداشتم و بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه تماس رو وصل کردم

_بله؟

...............

_برای چی؟

.................

_اتفاقی افتاده؟

...................

_فعلا کار دارم حدود ۴۰ مین بعد میرسم به اونجا!

............

_باشه فعلا!!


پایان فلش بک


سرعتمو زیاد کردم تا زود تر برسم

۲۰ مین بعد

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و به سمت ساختمان حرکت کردم .
استرس عجیبی  از وقتی که دکتر بهم زنگ زد مثل خوره به جونم افتاده حسی بدی دارم .
احساس میکنم اتفاق بدی قراره بیوفته درست مثل وقتی که جیمین رو به ماموریت فرستادم !

خدایا خودت کمکم کن .

وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه ۸ رو فشار دادم آسانسور پر بود از آدم ها.
توی هر طبقه می ایستاد و به شکل عجیبی هر توقف عین هزار سال می‌گذشت پام ضرب گرفته بود نمیتونم یه جا وایسم وای خدایا چرا اینقدر گرمه؟!
آر یه طرف دلم میخواد هرچه زود تر برسم از یه طرف دلم میخواد کلا نرسم و یه مشکل فنی یا اتصال برقی بشه تا دیر تر برسم. خودمم دیگه نمیدونم چی میخوام. 

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۵)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

____[The Forbidden Crossing]____

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط