چند پارتی..«درخواستی»
چند پارتی..«درخواستی»
وقتی برادر ناتنیت ازت متنفره تا اینکه...
Part 1
(ویو ا.ت)
از وقتی پدرم دوباره ازدواج کرده بود، زندگی من دیگه شبیه قبل نبود.. خونه همون خونه بود، اتاقم همون اتاق، حتی وسایلم هم سر جاشون بودن اما یه چیزی تغییر کرده بود...
جونگکوک..
برادر ناتنیم...
پسری که از همون روز اول، بدون اینکه حتی فرصت شناختنش رو داشته باشم، تصمیم گرفته بود از من متنفر باشه..
هر بار که از کنارم رد میشد، یا سکوت میکرد یا با یه نگاه سرد و بیحوصله ازم فاصله میگرفت.. حتی سر میز شام هم ترجیح میداد سمت دیگهای بشینه..
اولش سعی کردم نادیده بگیرمش... اما بعد از چند هفته، دیگه واقعاً خسته شده بودم..
اون شب، وقتی از مدرسه برگشتم، کیفم رو روی مبل انداختم و وارد آشپزخونه شدم...
جونگکوک اونجا بود..
لیوان آبش رو روی کابینت گذاشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_کیفتو روی مبل ننداز.
اخم کردم..
+چرا؟
_گفتم کیفتو بردار..
+مگه مزاحمته؟
این بار برگشت و مستقیم نگام کرد..
_آره.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم...
+تو کلا از چیه من خوشت میاد؟
با خونسردی جواب داد..
_هیچی..
لبخند تلخی زدم..
+خیلی خب.. حداقل صادقی
کیفم رو برداشتم و از کنارش رد شدم، اما صدای دوبارهاش باعث شد بایستم...
_یه چیز دیگه..
برگشتم..
+چیه؟
_فکر نکن چون پدرمون ازدواج کرده، مجبورم باهات مثل خواهرم رفتار کنم..
+منم هیچوقت ازت نخواستم..
چند لحظه سکوت کرد...
بعد فقط گفت..
_خوبه.
و از آشپزخونه بیرون رفت...
همون شب، وقتی همه خوابیده بودن، برای برداشتن یه لیوان آب از اتاقم بیرون اومدم... چراغ راهرو روشن بود
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد..
وقتی صدای قدمهام رو شنید، برگشت..
_تو هنوز بیداری؟
+آره.. آب میخواستم..
سرش رو تکون داد و دوباره به پنجره نگاه کرد...
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم و سمت یخچال رفتم و بطری آب رو بیرون اوردم... توی لیوان ریختم و سر کشیدم... هوففف خیلی تشنم بود...بطری رو از روی کانتر برداشتم که برگردم... یهو هینی کشیدم... جونگکوک عین جن وایساده بود و نگاهم میکرد.. خیلی عادی...
+ترسیدم..
_هوم
+میخوای یکم فاصله بگیری.. میخوام رد شم..
یهو دستاشو گذاشت دو طرف روی کانتر..
_نوچ.. میخوای چیکار کنی؟
+بیخیال شو جونگکوک.. چرا انقدر از من متنفری..
_من از این وضعیت متنفرم ا.ت
+این وضعیت تقصیر من نیست.. چرا نمیفهمی؟
_میدونم... هیچوقت نگفتم تقصیر توعه... اما وقتی میبینمت یادم میاد همه چیز چطور تغییر کرد..
+خب... این... تقصیر من نیست(بغض)
_خیلی خب.. منم نگفتم تقصیر توعه.. فقط نمیتونم اونجور که از برادرت انتظار داری باهات رفتار کنم
+حداقل میشه یکم سرد نباشی؟
_سعی میکنم..
+اوهوم.. حالا میشه بری کنار..
وقتی برادر ناتنیت ازت متنفره تا اینکه...
Part 1
(ویو ا.ت)
از وقتی پدرم دوباره ازدواج کرده بود، زندگی من دیگه شبیه قبل نبود.. خونه همون خونه بود، اتاقم همون اتاق، حتی وسایلم هم سر جاشون بودن اما یه چیزی تغییر کرده بود...
جونگکوک..
برادر ناتنیم...
پسری که از همون روز اول، بدون اینکه حتی فرصت شناختنش رو داشته باشم، تصمیم گرفته بود از من متنفر باشه..
هر بار که از کنارم رد میشد، یا سکوت میکرد یا با یه نگاه سرد و بیحوصله ازم فاصله میگرفت.. حتی سر میز شام هم ترجیح میداد سمت دیگهای بشینه..
اولش سعی کردم نادیده بگیرمش... اما بعد از چند هفته، دیگه واقعاً خسته شده بودم..
اون شب، وقتی از مدرسه برگشتم، کیفم رو روی مبل انداختم و وارد آشپزخونه شدم...
جونگکوک اونجا بود..
لیوان آبش رو روی کابینت گذاشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_کیفتو روی مبل ننداز.
اخم کردم..
+چرا؟
_گفتم کیفتو بردار..
+مگه مزاحمته؟
این بار برگشت و مستقیم نگام کرد..
_آره.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم...
+تو کلا از چیه من خوشت میاد؟
با خونسردی جواب داد..
_هیچی..
لبخند تلخی زدم..
+خیلی خب.. حداقل صادقی
کیفم رو برداشتم و از کنارش رد شدم، اما صدای دوبارهاش باعث شد بایستم...
_یه چیز دیگه..
برگشتم..
+چیه؟
_فکر نکن چون پدرمون ازدواج کرده، مجبورم باهات مثل خواهرم رفتار کنم..
+منم هیچوقت ازت نخواستم..
چند لحظه سکوت کرد...
بعد فقط گفت..
_خوبه.
و از آشپزخونه بیرون رفت...
همون شب، وقتی همه خوابیده بودن، برای برداشتن یه لیوان آب از اتاقم بیرون اومدم... چراغ راهرو روشن بود
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد..
وقتی صدای قدمهام رو شنید، برگشت..
_تو هنوز بیداری؟
+آره.. آب میخواستم..
سرش رو تکون داد و دوباره به پنجره نگاه کرد...
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم و سمت یخچال رفتم و بطری آب رو بیرون اوردم... توی لیوان ریختم و سر کشیدم... هوففف خیلی تشنم بود...بطری رو از روی کانتر برداشتم که برگردم... یهو هینی کشیدم... جونگکوک عین جن وایساده بود و نگاهم میکرد.. خیلی عادی...
+ترسیدم..
_هوم
+میخوای یکم فاصله بگیری.. میخوام رد شم..
یهو دستاشو گذاشت دو طرف روی کانتر..
_نوچ.. میخوای چیکار کنی؟
+بیخیال شو جونگکوک.. چرا انقدر از من متنفری..
_من از این وضعیت متنفرم ا.ت
+این وضعیت تقصیر من نیست.. چرا نمیفهمی؟
_میدونم... هیچوقت نگفتم تقصیر توعه... اما وقتی میبینمت یادم میاد همه چیز چطور تغییر کرد..
+خب... این... تقصیر من نیست(بغض)
_خیلی خب.. منم نگفتم تقصیر توعه.. فقط نمیتونم اونجور که از برادرت انتظار داری باهات رفتار کنم
+حداقل میشه یکم سرد نباشی؟
_سعی میکنم..
+اوهوم.. حالا میشه بری کنار..
- ۱.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط