╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
وقتی خانوادت مجبورت میکنن از کوک جدا بشی.
«ویو ا.ت»
روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم با کوک چت میکردم.
«چت»
جونگکوک: امروز بریم بیرون؟
ا.ت: کجا؟
جونگکوک: هرجا دختر کوچولوم بگه.
ا.ت: بریم شهربازییی.
چند ثانیه بعد جواب داد.
جونگکوک: جای دیگهای پیدا نکردی، عشقم؟
ا.ت: خب دوست دارم، لطفاً.
جونگکوک: باشه ماهک... کی بیام دنبالت؟
ا.ت: نمیدونم، ولی خب شب بریم.
جونگکوک: باشه دخترم. من الان شرکتم، شب میبینمت.
ا.ت: باییی، دوستت دارم.
جونگکوک: من بیشتر، شیرینکم.
«پایان چت»
با لبخند گوشیم رو کنارم گذاشتم که صدای در اومد.
اجوما: دخترم، پدرتون توی اتاق کارشون منتظرتون هستن.
ا.ت: الان میام.
از جام بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام، از اتاق بیرون رفتم.
چند دقیقه بعد، وارد اتاق کار پدرم شدم. مامانم هم اونجا بود و برخلاف همیشه، هیچکدومشون لبخند نمیزدن.
ا.ت: سلام، کاری داشتین؟
پدرم به صندلی روبهروش اشاره کرد.
پدر ا.ت: بشین.
نشستم و نگاهم بینشون چرخید.
مادر ا.ت: این پسری که باهاش رابطه داری کیه؟
قلبم ریخت.
ا.ت: کدوم پسر؟
پدرم یه عکس روی میز انداخت. عکس کوک بود.
پدر ا.ت: جونگکوک، درسته؟
ا.ت: شما چرا عکس کوک رو دارین؟
پدر ا.ت: به سؤال من جواب بده!
ا.ت: آره، دوستپسرمه. مشکلی داره؟
پدرم از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت:
پدر ا.ت: رابطهت با این پسر باید همین امروز تموم بشه!
با ناباوری نگاهش کردم.
ا.ت: چی؟! چرا آخه؟!
مادر ا.ت: چون ما گفتیم، ا.ت!
ا.ت: ولی من دوستش دارم!
پدرم با صدایی سرد گفت:
پدر ا.ت: پس خوب گوش کن. یا خودت ازش جدا میشی، یا کاری میکنیم که دیگه هیچوقت نتونی ببینیش.
ا.ت: یعنی چی؟
پدر ا.ت: یعنی اگه تا فردا هنوز باهاش در ارتباط باشی، جونگکوک رو میکشیم!
نفس توی سینهم حبس شد.
ا.ت: بابا... شما رو خدا...
مادر ا.ت: تصمیم با خودته، دخترم.
با چشمهای پر از اشک از اتاق بیرون اومدم و خودم رو به اتاقم رسوندم.
گوشیم رو برداشتم و به اسم کوک خیره شدم.
چطور باید بهش میگفتم که دیگه نمیتونم کنارش باشم؟
همون لحظه پیامش اومد.
جونگکوک: ماهک، ساعت هشت میام دنبالت. آماده باش.
گوشی رو به سینهم چسبوندم و آروم گریه کردم.
من نمیتونستم بذارم بلایی سرش بیارن...
حتی اگه مجبور میشدم کاری کنم که ازم متنفر بشه.
«ادامه دارد»
عشقای منننن
من امدمم چند روزی بود که مدرسه سرویسم کرده بود
خیلی درس داشتیم خلاصه بزور تونستم بنویسم و ببخشید بابت تاخیر دخترام چند پارت هدیه هم میدم🍓🎀🥹🤏🏻
وقتی خانوادت مجبورت میکنن از کوک جدا بشی.
«ویو ا.ت»
روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم با کوک چت میکردم.
«چت»
جونگکوک: امروز بریم بیرون؟
ا.ت: کجا؟
جونگکوک: هرجا دختر کوچولوم بگه.
ا.ت: بریم شهربازییی.
چند ثانیه بعد جواب داد.
جونگکوک: جای دیگهای پیدا نکردی، عشقم؟
ا.ت: خب دوست دارم، لطفاً.
جونگکوک: باشه ماهک... کی بیام دنبالت؟
ا.ت: نمیدونم، ولی خب شب بریم.
جونگکوک: باشه دخترم. من الان شرکتم، شب میبینمت.
ا.ت: باییی، دوستت دارم.
جونگکوک: من بیشتر، شیرینکم.
«پایان چت»
با لبخند گوشیم رو کنارم گذاشتم که صدای در اومد.
اجوما: دخترم، پدرتون توی اتاق کارشون منتظرتون هستن.
ا.ت: الان میام.
از جام بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام، از اتاق بیرون رفتم.
چند دقیقه بعد، وارد اتاق کار پدرم شدم. مامانم هم اونجا بود و برخلاف همیشه، هیچکدومشون لبخند نمیزدن.
ا.ت: سلام، کاری داشتین؟
پدرم به صندلی روبهروش اشاره کرد.
پدر ا.ت: بشین.
نشستم و نگاهم بینشون چرخید.
مادر ا.ت: این پسری که باهاش رابطه داری کیه؟
قلبم ریخت.
ا.ت: کدوم پسر؟
پدرم یه عکس روی میز انداخت. عکس کوک بود.
پدر ا.ت: جونگکوک، درسته؟
ا.ت: شما چرا عکس کوک رو دارین؟
پدر ا.ت: به سؤال من جواب بده!
ا.ت: آره، دوستپسرمه. مشکلی داره؟
پدرم از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت:
پدر ا.ت: رابطهت با این پسر باید همین امروز تموم بشه!
با ناباوری نگاهش کردم.
ا.ت: چی؟! چرا آخه؟!
مادر ا.ت: چون ما گفتیم، ا.ت!
ا.ت: ولی من دوستش دارم!
پدرم با صدایی سرد گفت:
پدر ا.ت: پس خوب گوش کن. یا خودت ازش جدا میشی، یا کاری میکنیم که دیگه هیچوقت نتونی ببینیش.
ا.ت: یعنی چی؟
پدر ا.ت: یعنی اگه تا فردا هنوز باهاش در ارتباط باشی، جونگکوک رو میکشیم!
نفس توی سینهم حبس شد.
ا.ت: بابا... شما رو خدا...
مادر ا.ت: تصمیم با خودته، دخترم.
با چشمهای پر از اشک از اتاق بیرون اومدم و خودم رو به اتاقم رسوندم.
گوشیم رو برداشتم و به اسم کوک خیره شدم.
چطور باید بهش میگفتم که دیگه نمیتونم کنارش باشم؟
همون لحظه پیامش اومد.
جونگکوک: ماهک، ساعت هشت میام دنبالت. آماده باش.
گوشی رو به سینهم چسبوندم و آروم گریه کردم.
من نمیتونستم بذارم بلایی سرش بیارن...
حتی اگه مجبور میشدم کاری کنم که ازم متنفر بشه.
«ادامه دارد»
عشقای منننن
من امدمم چند روزی بود که مدرسه سرویسم کرده بود
خیلی درس داشتیم خلاصه بزور تونستم بنویسم و ببخشید بابت تاخیر دخترام چند پارت هدیه هم میدم🍓🎀🥹🤏🏻
- ۷۱
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط