#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۲: تلاش برای عادی بودن
سوآ هنوز چند ثانیه همانجا ایستاده بود.
راهرو تقریباً خالی شده بود.
اما ذهنش…
کاملاً شلوغ.
«چون این بار نوبت منه.»
بعد—
بوسه.
سوآ سریع سرش را تکان داد.
— «نه.»
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— «تمرکز کن.»
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
فقط…
ولیعهد کشور چند دقیقه پیش او را بوسیده بود.
همین.
هیچی نیست.
کاملاً عادی.
سوآ صاف ایستاد.
و خیلی طبیعی شروع کرد به راه رفتن در راهرو.
دو قدم.
سه قدم.
پنج قدم.
بوسه دوباره در ذهنش پخش شد.
سوآ ناگهان ایستاد.
— «اوه خدای من.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
— «واقعاً این اتفاق اونم اینجا افتاد؟»
چند دانشجو از کنارش رد شدند.
سوآ سریع خودش را جمع کرد.
— «آروم باش.»
او وارد کلاس شد.
میرا هنوز نیامده بود.
سوآ پشت میز نشست.
کتابش را باز کرد.
صفحه اول.
چند ثانیه به آن خیره شد.
هیچ چیز نمیفهمید.
چون مغزش هنوز داشت همان صحنه را پخش میکرد.
«ولیعهد اصلاً خونسرد نیست.»
سوآ آه کشید.
— «خیلی هم خونسرده…»
بعد ناگهان صورتش قرمز شد.
— «نه!»
دوباره سرش را تکان داد.
— «اصلاً مهم نیست.»
چند ثانیه بعد…
در کلاس باز شد.
میرا وارد شد.
همین که چشمش به سوآ افتاد…
لبخندش خیلی خیلی مشکوک شد.
سوآ فوراً فهمید.
— «میرا.»
میرا آرام آمد و کنار او نشست.
چند ثانیه هیچ نگفت.
فقط نگاهش کرد.
سوآ کتابش را ورق زد.
— «چی شده؟»
میرا خیلی آرام گفت:
— «هیچی.»
مکث*
— «فقط داشتم فکر میکردم…»
سوآ آه کشید.
— «چی؟»
میرا کمی خم شد.
و با صدای خیلی آرام گفت:
— «نتیجه آزمایش چی شد؟»
سوآ فوراً کتاب را بست.
— «میرا.»
میرا لبخند زد.
— «بله دانشمند عزیز؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «اگه یک کلمه دیگه بگی…»
میرا خندید.
— «باشه باشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا دوباره گفت:
— «ولی جدی…»
سوآ با اخطار نگاهش کرد.
میرا نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
— «اون بوسه دوم بهتر بود یا اولی؟»
سوآ کاملاً سرخ شد.
— «میرااا!»
چند دانشجو برگشتند نگاهشان کردند.
میرا سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت.
اما خندهاش بند نمیآمد.
و سوآ همانجا فهمید…
امروز قرار نیست هیچ چیز عادی باشد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۹۲: تلاش برای عادی بودن
سوآ هنوز چند ثانیه همانجا ایستاده بود.
راهرو تقریباً خالی شده بود.
اما ذهنش…
کاملاً شلوغ.
«چون این بار نوبت منه.»
بعد—
بوسه.
سوآ سریع سرش را تکان داد.
— «نه.»
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— «تمرکز کن.»
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
فقط…
ولیعهد کشور چند دقیقه پیش او را بوسیده بود.
همین.
هیچی نیست.
کاملاً عادی.
سوآ صاف ایستاد.
و خیلی طبیعی شروع کرد به راه رفتن در راهرو.
دو قدم.
سه قدم.
پنج قدم.
بوسه دوباره در ذهنش پخش شد.
سوآ ناگهان ایستاد.
— «اوه خدای من.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
— «واقعاً این اتفاق اونم اینجا افتاد؟»
چند دانشجو از کنارش رد شدند.
سوآ سریع خودش را جمع کرد.
— «آروم باش.»
او وارد کلاس شد.
میرا هنوز نیامده بود.
سوآ پشت میز نشست.
کتابش را باز کرد.
صفحه اول.
چند ثانیه به آن خیره شد.
هیچ چیز نمیفهمید.
چون مغزش هنوز داشت همان صحنه را پخش میکرد.
«ولیعهد اصلاً خونسرد نیست.»
سوآ آه کشید.
— «خیلی هم خونسرده…»
بعد ناگهان صورتش قرمز شد.
— «نه!»
دوباره سرش را تکان داد.
— «اصلاً مهم نیست.»
چند ثانیه بعد…
در کلاس باز شد.
میرا وارد شد.
همین که چشمش به سوآ افتاد…
لبخندش خیلی خیلی مشکوک شد.
سوآ فوراً فهمید.
— «میرا.»
میرا آرام آمد و کنار او نشست.
چند ثانیه هیچ نگفت.
فقط نگاهش کرد.
سوآ کتابش را ورق زد.
— «چی شده؟»
میرا خیلی آرام گفت:
— «هیچی.»
مکث*
— «فقط داشتم فکر میکردم…»
سوآ آه کشید.
— «چی؟»
میرا کمی خم شد.
و با صدای خیلی آرام گفت:
— «نتیجه آزمایش چی شد؟»
سوآ فوراً کتاب را بست.
— «میرا.»
میرا لبخند زد.
— «بله دانشمند عزیز؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «اگه یک کلمه دیگه بگی…»
میرا خندید.
— «باشه باشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا دوباره گفت:
— «ولی جدی…»
سوآ با اخطار نگاهش کرد.
میرا نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
— «اون بوسه دوم بهتر بود یا اولی؟»
سوآ کاملاً سرخ شد.
— «میرااا!»
چند دانشجو برگشتند نگاهشان کردند.
میرا سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت.
اما خندهاش بند نمیآمد.
و سوآ همانجا فهمید…
امروز قرار نیست هیچ چیز عادی باشد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط