ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آ

ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آن را نمی‌پذیرفت؛ ما جوانی‌مان را خرج کردیم تا فقط زنده بمانیم. این تلخ‌ترین سودایِ بشر است: تاخت زدنِ «اصلِ زندگی» با «حقِ بقا». ما تمامِ سکه‌هایِ طلایِ روزهایِ بیست‌سالگی و تمامِ اسکناس‌هایِ سبزِ آرامشمان را در باجه‌ی روزگار دادیم، تنها برای آنکه به ما اجازه دهند یک روزِ دیگر نفس بکشیم، یک روزِ دیگر بدویم و یک روزِ دیگر در صفِ طولانیِ حسرت‌ها بایستیم.

ما طلبکار نیستیم؛ ما بدهکارانِ ابدیِ ثانیه‌هاییم. گمان می‌کردیم با سخت‌کوشی، داریم برای آینده‌ای روشن پس‌انداز می‌کنیم، اما ناگهان چشم باز کردیم و دیدیم کیسه‌ی عمرمان خالی شده و آنچه خریده‌ایم، تنها یک «زنده ماندنِ نزار» است. ما هزینه کردیم تا «زندگی کنیم»، اما تمامِ هزینه‌مان صرفِ «فرار از مرگ» شد. میانِ این دو، دره‌ای‌ست عمیق که با هیچ پلِ مادی پر نمی‌شود. ما در این معامله، نقد دادیم و نسیه گرفتیم؛ آرامشِ اکنون را دادیم و وعده‌ی واهیِ فردا را در آغوش کشیدیم.

حقیقت این است که ما در این مسابقه، پیش از آنکه به خطِ پایان برسیم، پاهایمان را از دست داده‌ایم. چقدر غم‌انگیز است که وقتی سرانجام به «امنیت» می‌رسیم، دیگر جانی برای «لذت» در تن نداریم. ما برای به دست آوردنِ یک سقف، آسمان را فروختیم و برای رسیدن به یک صندلی، قدرتِ دویدنمان را. حالا، بر ویرانه‌هایِ جوانی ایستاده‌ایم؛ با شناسنامه‌هایی که بویِ کهنگی می‌دهند و قلب‌هایی که در تپش‌هایِ مکرر، فقط «بقا» را تکرار می‌کنند، نه «زندگی» را.
گاهی وقت‌ها، در زندگیِ هر آدمی، نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نه فرمول‌هایِ قشنگِ «صبور باش» جواب میده، نه «بزرگ‌منشی کن و بگذر». یه جایی که کاسه‌یِ تحمل، آروم‌آروم لبریز نمیشه، بلکه یهو ترک می‌خوره و می‌پاشه.

اون لحظه، درست همون‌جاست. لحظه‌ای که آدم حالش از نقش بازی کردن و «قوی بودن» به هم می‌خوره. خشمِ از جنسِ آتش نیست که با یه نفسِ عمیق فروکش کنه؛ یه جور انزجارِ سرد و سنگینه. انزجار از تمامِ بی‌عدالتی‌هایی که چشم بسته شد و صدایی درنیامد تا حرمت‌ها به قول معروف نشکنه. انزجار از آدمایی که پشتِ ماسک‌هایِ مهربونشون، هزارتا نقشه‌یِ کثیف دارن و آخرشم طلبکارَن. دیگه حالِ آدم از لبخندهایِ مصلحتی و ماله کشیدن رویِ اشتباهاتِ بعضی‌ها به هم می‌خوره.

پیمونه‌ای که پر شده؛ سر رفته... لبریز شده. مثل یه سدِ ترک‌خورده که یه قطره بارونِ اضافه هم می‌تونه کلِ سازه‌شو آوار کنه رویِ سرِ اطرافش.

دیگه نه جونی برایِ فهمیدنِ بقیه مونده، نه صبری برایِ فرصت دادن‌هایِ بی‌خودی. تموم شده. اون دکمه‌یِ «تحمل» تو وجودِ آدم اتصالی کرده و سوخته. دیگه مهم نیست چی گفته میشه، کی ناراحت میشه یا دنیا چطور می‌چرخه.

این خشم، این انزجار، تنها حقِ مسلمِ هر کسی می‌تونه باشه برایِ دفاع از تیکه‌هایِ باقی‌مونده‌یِ وجودش. این لحظات، مثل یه انبارِ باروته که آخرین چوب‌کبریتِ تحملش رو هم کشیدن. فقط باید عقب ایستاد و تماشا کرد، چون دیگه برایِ هیچ‌چیزی تو این دنیا کوتاه نمیاد.
دیدگاه ها (۱)

ما اغلب عاشقِ «تصویری» می‌شویم که از دور ساخته‌ایم؛ شاهکارها...

سخت‌ترین هنرِ جهان، لبخند زدن در لحظه‌ای است که تمامِ ستون‌ه...

من عاشقِ شب هستم، نه برای سیاهی‌اش، بلکه برای آن سکوتِ نابی ...

گاهی وقت‌ها، در زندگیِ هر آدمی، نقطه‌ای می‌رسه که دیگه نه فر...

یه جایی خونده بودم نوشته بود، یه مرحله ای هست که خطرناک ترین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط