پارت اول
پارت اول
همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذوق کودکانش تبدیل به اشک شد درسته دختری که پدرش ازش متنفر بود
با گریه گفت «بابایی»
هوسوک داد زد « به من نگو بابایی ، چرا وقتی بهت میگم نیا سمتم وقتی میگم نیا توی اتاقم میای ها؟»
دفتر نقاشی هانا رو گرفت و پرت کرد توی سطل آشغالی
هانا با اشک بلند شد و دویید توی اتاقش
ویو دا این
داشتم با هان سو ریاضی تمرین میکردم که دیدم صدای داد جیهوپ اومد و بعدش هانا از اتاق رفت بیرون فورا دوییدم توی اتاق که دیدم جیهوپ با عصبانیت نفس میکشه رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم
«اروم باش هوپی هانا گناه داره اون نیاز به محبتت داره »
جیهوپ با عصبانیت گفت
«من فقط بخاطر تو تحملش میکنم چون اون باعث مرگ سو اه بود اون باعث شد توی اتاق زایمان بمیره بعدم اگه بخاطر تو نبود که همون روز اولی گفتی اگه هانا رو ببری بهزیستی منم میرم هیچوقت نگهش نمیداشتم »
با ترس به در نگاه کردم مبادا هانا پشت در باشه درسته من مادر واقعیش نیستم مادر واقعیش سو آ موقع به دنیا اوردن هانا میمیره و وقتی هانا ۲ سالش بود جیهوپ با من ازدواج میکنه الان هانا ۷ سالشه و هان سو پسر منه که ۹ سالشه و از شوهر قبلیمه، برگشتم سمت هوسوک و گفتم
«هوسوکا اروم باش الان هانا میشنوه »
یهو از کوره در رفت و داد زد
«بزار بشنوه »
دستمو گذاشتم روی دهنش و هیسی کشیدم و گفتم
«اگه هانا بفهمه از اون قضیه از زندگیت میرم جانگ هوسوک »
انگار اروم تر شد که یهو بغلم کرد و گفت
«از اون دختره متنفرم »
همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذوق کودکانش تبدیل به اشک شد درسته دختری که پدرش ازش متنفر بود
با گریه گفت «بابایی»
هوسوک داد زد « به من نگو بابایی ، چرا وقتی بهت میگم نیا سمتم وقتی میگم نیا توی اتاقم میای ها؟»
دفتر نقاشی هانا رو گرفت و پرت کرد توی سطل آشغالی
هانا با اشک بلند شد و دویید توی اتاقش
ویو دا این
داشتم با هان سو ریاضی تمرین میکردم که دیدم صدای داد جیهوپ اومد و بعدش هانا از اتاق رفت بیرون فورا دوییدم توی اتاق که دیدم جیهوپ با عصبانیت نفس میکشه رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم
«اروم باش هوپی هانا گناه داره اون نیاز به محبتت داره »
جیهوپ با عصبانیت گفت
«من فقط بخاطر تو تحملش میکنم چون اون باعث مرگ سو اه بود اون باعث شد توی اتاق زایمان بمیره بعدم اگه بخاطر تو نبود که همون روز اولی گفتی اگه هانا رو ببری بهزیستی منم میرم هیچوقت نگهش نمیداشتم »
با ترس به در نگاه کردم مبادا هانا پشت در باشه درسته من مادر واقعیش نیستم مادر واقعیش سو آ موقع به دنیا اوردن هانا میمیره و وقتی هانا ۲ سالش بود جیهوپ با من ازدواج میکنه الان هانا ۷ سالشه و هان سو پسر منه که ۹ سالشه و از شوهر قبلیمه، برگشتم سمت هوسوک و گفتم
«هوسوکا اروم باش الان هانا میشنوه »
یهو از کوره در رفت و داد زد
«بزار بشنوه »
دستمو گذاشتم روی دهنش و هیسی کشیدم و گفتم
«اگه هانا بفهمه از اون قضیه از زندگیت میرم جانگ هوسوک »
انگار اروم تر شد که یهو بغلم کرد و گفت
«از اون دختره متنفرم »
- ۴۱۸
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط