my love part 24
از مدرسه تا جایی که میخواستیم بریم حدود ۱۳ ساعت راه بود
من تو ۱ یا ۲ ساعت اول دل مانا رو دوباره به دست اوردم
باهام آشتی کرد خسته از اتفاقای امروز
سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم
دیگه هیچی نفهمیدم و رفتم تو حال بی خبری
با تکون خوردن و صدا زدنم از خواب بیدار شدم
دیدم مانا داره نگام میکنه وقتی دید چشمام رو باز کردم لبخند گنده ایی زد و گفت
*بسه خواب پاشو بریم خرید کنیم و ناهار بخوریم
+ باشه بزار ۵ دیقه دیگه بخوابم
* پاشو بابا خوابالو
+بخدا خستم
* ا.ت بلند میشی یا بلندت کنم؟
+باشه باشه تو برو من میام
* تا تو نیای منم نمیرم
+ باشه
بلند شدم و کیف و گوشیم رو از سبد جلوم برداشتم
که چسبیده بود به صندلی جلویم
بلند شدم و با مانا رفتیم بیرون
خبری از ایان و جیمین نبود
نمیدونم چرا ولی چشمم همش دنبال ایان بود
بالاخره دیدمش که روی صندلی یه رستوران نشسته بود و داشت با جیمین میگفت و میخندید
استاد گفته بود گروهی جمع بشیم و ناهار بخوریم
ایان وقتی مارو دید دست تکون داد و ما رفتیم سمتشون
من رو به روی ایان و مانا کنار من و جیمین کنار ایان
بدون محل دادن به ایان رو به جیمین گفتم
+پس هانی کو؟
= رفت دستشویی الان میاد
سری تکون دادم و گوشیم رو در اوردم
به جانی تکس دادم
+سلام آقا خوشگله
بعد ۵ دیقه جواب داد
# سلاممم بر دختر زیبا خوبی؟
+ارع تو خوبی؟
# وقتی با تو حرف میزنم عالیم
میدونستم اینجت نیست ولی خجالت کشیدم که احساس کردم خون دوید توی گونه هام
بحث رو عوص کردم و گفتم
+ کار چطور پیش میره؟ خسته شدی؟
# نه خوشگل کار اوکیه و خسته نشدم الان که باهام حرف زدی تازه انرژی هم گرفتم
اروم خندیدم و گفتم
+ عههه جانیییی
# جان جانی
+ اذیتم نکن
# رو چشمم
تا خواستم جوابش رو بنویسم صندلی بغلم برداشته شد و حواسم رو به خودش جلب کرد هانی بو. که صندلی رو برداشت و کنار ایان گذاشت و نشست روش
چشم غره توپی بهش رفتم که ندید
دوباره خواستم به جانی پیام ردم که مانا گفت
* اَههههه ا.ت ول کن دو دیقه جانی جونت رو بیا باید حرف بزنیم خیر سرت نماینده گروهی
هانی با چاپلوسی گفت
÷ من که گفتم ایان رو انتخاب کنیم ولی شما قبول نکردین
جیمین و مانا همزمان گفتم
*= هانی خفه شو
هانی از حرص تک خنده یی کرد و گفت.
÷ وا چیزی نگفتم که سری میپرین به آدم
گفتم
+ باشه الان گوشی رو میزارم کنار ولی یه دیقه صبر کن بهش بگم که نگران نشه
به ایان نگاه کردم که کارد میزدی خونش نمیومد و چشماش کاسه خون شده بود.
یه لحظه ازش ترسیدم
ازش چشم گرفتم و به جانی پیام دادم
+ جانی ببخشیدا ولی من باید برم صدام میکنن
همون لحظه جواب داد
# فدا سرت خوشگله برو مواظب خودت باش
+ توهم همینطور
# چشم
+ بای
# بای
من تو ۱ یا ۲ ساعت اول دل مانا رو دوباره به دست اوردم
باهام آشتی کرد خسته از اتفاقای امروز
سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم
دیگه هیچی نفهمیدم و رفتم تو حال بی خبری
با تکون خوردن و صدا زدنم از خواب بیدار شدم
دیدم مانا داره نگام میکنه وقتی دید چشمام رو باز کردم لبخند گنده ایی زد و گفت
*بسه خواب پاشو بریم خرید کنیم و ناهار بخوریم
+ باشه بزار ۵ دیقه دیگه بخوابم
* پاشو بابا خوابالو
+بخدا خستم
* ا.ت بلند میشی یا بلندت کنم؟
+باشه باشه تو برو من میام
* تا تو نیای منم نمیرم
+ باشه
بلند شدم و کیف و گوشیم رو از سبد جلوم برداشتم
که چسبیده بود به صندلی جلویم
بلند شدم و با مانا رفتیم بیرون
خبری از ایان و جیمین نبود
نمیدونم چرا ولی چشمم همش دنبال ایان بود
بالاخره دیدمش که روی صندلی یه رستوران نشسته بود و داشت با جیمین میگفت و میخندید
استاد گفته بود گروهی جمع بشیم و ناهار بخوریم
ایان وقتی مارو دید دست تکون داد و ما رفتیم سمتشون
من رو به روی ایان و مانا کنار من و جیمین کنار ایان
بدون محل دادن به ایان رو به جیمین گفتم
+پس هانی کو؟
= رفت دستشویی الان میاد
سری تکون دادم و گوشیم رو در اوردم
به جانی تکس دادم
+سلام آقا خوشگله
بعد ۵ دیقه جواب داد
# سلاممم بر دختر زیبا خوبی؟
+ارع تو خوبی؟
# وقتی با تو حرف میزنم عالیم
میدونستم اینجت نیست ولی خجالت کشیدم که احساس کردم خون دوید توی گونه هام
بحث رو عوص کردم و گفتم
+ کار چطور پیش میره؟ خسته شدی؟
# نه خوشگل کار اوکیه و خسته نشدم الان که باهام حرف زدی تازه انرژی هم گرفتم
اروم خندیدم و گفتم
+ عههه جانیییی
# جان جانی
+ اذیتم نکن
# رو چشمم
تا خواستم جوابش رو بنویسم صندلی بغلم برداشته شد و حواسم رو به خودش جلب کرد هانی بو. که صندلی رو برداشت و کنار ایان گذاشت و نشست روش
چشم غره توپی بهش رفتم که ندید
دوباره خواستم به جانی پیام ردم که مانا گفت
* اَههههه ا.ت ول کن دو دیقه جانی جونت رو بیا باید حرف بزنیم خیر سرت نماینده گروهی
هانی با چاپلوسی گفت
÷ من که گفتم ایان رو انتخاب کنیم ولی شما قبول نکردین
جیمین و مانا همزمان گفتم
*= هانی خفه شو
هانی از حرص تک خنده یی کرد و گفت.
÷ وا چیزی نگفتم که سری میپرین به آدم
گفتم
+ باشه الان گوشی رو میزارم کنار ولی یه دیقه صبر کن بهش بگم که نگران نشه
به ایان نگاه کردم که کارد میزدی خونش نمیومد و چشماش کاسه خون شده بود.
یه لحظه ازش ترسیدم
ازش چشم گرفتم و به جانی پیام دادم
+ جانی ببخشیدا ولی من باید برم صدام میکنن
همون لحظه جواب داد
# فدا سرت خوشگله برو مواظب خودت باش
+ توهم همینطور
# چشم
+ بای
# بای
- ۳۹۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط