((در میان گل و بلبل و شقایق))
در میانِ گل و بلبل و شقایق دیگر به من کاری ندارید. من دیگر از شعف نمینویسم. من فقط از سوختن مینویسم. من ماندم با یک عکسِ سوخته. همین. نه قابِ تازه دارم، نه امیدِ تازه. فقط یک تیکه خاکستر که هنوز اسمش را زیرِ لب نگه میدارم. عطرِ گل لاله میآید ولی دروغ است. عطر که میرسد یادِ تو میرسد و یادِ تو همهچیز را خراب میکند. دیگر گلِ نرگس نمیخواهم. چرا بخواهم چیزی را که ندارم؟ چطور بخواهم چیزی را که از دست رفته برگردد؟ من گلی را با اشک پروراندم، برای تو. برای روزی که آمدی و گفتی: «تمام شد.» تمام شد… و من همانجا ماندگار شدم در مرزِ میانِ گریه و خفهگی.گلی که با اشکهایم بزرگ شد به جایِ شکوفه زخم داد. به جایِ بویِ خوب تلخی داد. به جایِ آرامش گفت: «هیچچیز برنمیگردد.» در آغوش دارم تیکهی عکسِ سوخته را. میچسبد به دلم، میسوزد به دلم. نه مثلِ آتشِ تند… مثلِ آتشِ کند. مثلِ چیزی که فقط میخورد و تمام نمیشود. گلِ یاسِ من در تابوتِ سیه خفته است. یاس را بگو ، میفهمی؟ این یکی را دیگر نمیبویم. چون بو کردنش یعنی اعتراف به مرگ. به من نگو «زمان میگذرد». زمان فقط عوض میکند صورتِ درد را. اصلِ درد همان است. همانکه وقتی اسمِ تو را میشنوم دهانم خشک میشود و چشمم بیاجازه میریزد.بلبل اگر آواز بخواند خنده نمیشود. بلبل فقط روی همان زخم مینشیند و میگوید: «ببین… هنوز زندهای، اما زندهبودن یعنی تحمل.»من ترانه نمیخوانم برای خوب شدن. من ترانه میخوانم برای اینکه حرف بزنم بیرحم و بیتعارف: در میانِ گل و بلبل و شقایق من فقط یک بازماندهام. یک تکه خاکستر با عطرِ باقیمانده که به جایِ امید عزا میسازد. و تو در هیچ کجا برنگشتی. تو فقط در عکسِ سوخته ماندی… و من در تابوتِ سیهی دلم.
- ۱۰۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط