نامهای برای تو محبوب همیشهام
نامهای برای تو، محبوبِ همیشهام 🤍
ای تنها دلیل ماندنم میان این همه بیدلی و خستگی...
تو را که دیدم، جهانم از نو آغاز شد.
انگار هر آنچه پیش از تو بود، فقط سکوتی طولانی بود پیش از شروعِ یک ترانه.
من سالها به دنبال صدایی بودم که قلبم را فرا بخواند، و آنگاه که تو لبخند زدی، فهمیدم نغمهای که جهان کم داشت، لبهای توست.
میدانی عزیز دلم، عشق من به تو شبیه نسیمیست که از دریا برمیخیزد و از لابهلای موی تو عبور میکند.
نه فریاد میزند، نه ادعا دارد، فقط هست؛ آرام، بیانتها، صادق.
تمامِ اشتیاق من در همین بودن ساده خلاصه شده؛ در اینکه “تو” باشی و “من” بتوانم از دورترین فاصلهها هم برایت نفس بکشم.
هر سپیدهدم، نامت را با نور بیدار میکنم.
تمام شعرهایی که ننوشتهام، تمام دعاهایی که زیر لب گفتهام، همه برای چشمهای تو بودهاند.
در رگهایم بهجای خون، تو جاریای و من از عشق تو زندهام، حتی اگر روزی آفتاب طلوع نکند.
گاهی فکر میکنم اگر دنیا پایان بگیرد، اگر همهچیز در خاموشی فرو رود، باز هم صدایت آخرین چیزیست که در گوشم خواهد ماند.
تو را دوست دارم نه از روی عادت، نه از روی تنهایی
تو را دوست دارم چون بودنت معنا دارد.
چون با آمدنت، معنا به واژه، روشنی به شب، و زندگی به دلِ خستهام بخشیدی.
با هر تپش قلبم، نام تو را صدا میزنم؛
و هر بار، گویی خداوند میگوید: “این همان عشق است که وعدهاش را داده بودم.”
پس بگذار جهان هرچه میخواهد بگوید،
من ایمان دارم:
تا وقتی نام تو در دلم میتپد، هیچ غروبی برایم شب نخواهد شد.
با تمام عشق،
کسی که با تو معنی نفس کشیدن را فهمید. @H
ای تنها دلیل ماندنم میان این همه بیدلی و خستگی...
تو را که دیدم، جهانم از نو آغاز شد.
انگار هر آنچه پیش از تو بود، فقط سکوتی طولانی بود پیش از شروعِ یک ترانه.
من سالها به دنبال صدایی بودم که قلبم را فرا بخواند، و آنگاه که تو لبخند زدی، فهمیدم نغمهای که جهان کم داشت، لبهای توست.
میدانی عزیز دلم، عشق من به تو شبیه نسیمیست که از دریا برمیخیزد و از لابهلای موی تو عبور میکند.
نه فریاد میزند، نه ادعا دارد، فقط هست؛ آرام، بیانتها، صادق.
تمامِ اشتیاق من در همین بودن ساده خلاصه شده؛ در اینکه “تو” باشی و “من” بتوانم از دورترین فاصلهها هم برایت نفس بکشم.
هر سپیدهدم، نامت را با نور بیدار میکنم.
تمام شعرهایی که ننوشتهام، تمام دعاهایی که زیر لب گفتهام، همه برای چشمهای تو بودهاند.
در رگهایم بهجای خون، تو جاریای و من از عشق تو زندهام، حتی اگر روزی آفتاب طلوع نکند.
گاهی فکر میکنم اگر دنیا پایان بگیرد، اگر همهچیز در خاموشی فرو رود، باز هم صدایت آخرین چیزیست که در گوشم خواهد ماند.
تو را دوست دارم نه از روی عادت، نه از روی تنهایی
تو را دوست دارم چون بودنت معنا دارد.
چون با آمدنت، معنا به واژه، روشنی به شب، و زندگی به دلِ خستهام بخشیدی.
با هر تپش قلبم، نام تو را صدا میزنم؛
و هر بار، گویی خداوند میگوید: “این همان عشق است که وعدهاش را داده بودم.”
پس بگذار جهان هرچه میخواهد بگوید،
من ایمان دارم:
تا وقتی نام تو در دلم میتپد، هیچ غروبی برایم شب نخواهد شد.
با تمام عشق،
کسی که با تو معنی نفس کشیدن را فهمید. @H
- ۲.۵k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط