Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_387
همه باهم زدیم زیر خنده و پدرجون حرف مادر جونو تایید کرد
بالاخره بحث رسید به جاهای نازک
برای اینکه من همه چیزو از قبل به بابا گفته بودم و
سنگام رو با جونگکوک باز کرده بودم
اجازه دادم تا بابا در خلوت خودش یکسری مواردو توضیح بده.
از روی مبل بلند شدم و به ارومی گفتم
+خب اگه اجازه بدین من میرم توی اتاقم تا شما بتونین راحت حرفاتون رو با هم بزنید
بابا سری تکون دادو باشه ای زیر لـ..ب گفت
اما قبل اینکه برم نامجون هم بلند شد
_اگه مشکلی نیست
منم تنهاتون میزارم
اینبار پدرجون سری تکون دادو گفت" باشه "
با نامجون وارد اتاقم شدیم...
اول من و بعدم نامجون پشت سرم اومد تو.
درو بستم و سمت تختم رفتم.
نگاهم رو دوختم به نامجون
داشت اتاق رو نگاه میکرد.
بعد چند مین سر تکون داد و اومد نشست روی صندلی میز کامپیوتر.
_اتاق باحالی داری
+بابام از قبل این اتاقو برام اماده کرده بود.
_یعنی پیش بینی کرده بود که تو قراره بیای اینجا؟
+نه.. از همون اول
وقتی از من خبر دریافت کرد، با این خیال که بهم بد میگذره.
میخواست منو بیاره اینجا
ولی وقتی با شما روبرو شد
خب تصمیمش عوض شد دیگه..
_که اینطور
بگو ببینم چخبر خوش میگذره خونهی بابا؟
+سلامتی
بد نمیگذره
_یعی خوش هم نمیگذره، فقط میگذره.
+یچیزی توی همین حالتا
تو چخبر با لیسا چه کردی؟
انگار منتظر همین سوال از طرف من بود که لبخندی زدو با شوق شروع به تعریف کردن، کرد.
_خب بعد اینکه تو رفتی
تا چند دقیقه اصلا نمیتونستم توی چشمای همدیگه نگاه کنیم
ولی بعد دلو زدم به دریا و همچیز رو همونطور که تو گفتی ولی از زبون خودم براش تعریف کردم.
اول باور نکرد
ولی کم کم براش دلیل قانع کننده اوردم،
تقریبا یخش اب شد و اروم شد.
قرار شد تصمیمش رو توی قرار بعدی بهم بگه
اون روز همینکه از پیش لیسا برگشتم خونه، بهت زنگ زدم که بهت بگم چیشده.
ولی در دسترس نبود
بعدشم که فهمیدم رفتی
اصلا اعصاب نداشتم برم قرار دوم
ولی چون نمیخواستم قرار دوم رو بپیچونم
با ذهنی آشفته رفتم!
لیسا هم متوجه این اشفتگی شد و وقتی فهمید که تو رفتی اونم حالش خیلی گرفته شد
بهت زنگ زد ولی جواب ندادی
+اره تماس هارو دیدم
نمیدونستم چی باید بگم برای همین به هیچکس زنگ نزدم...
خب جواب اصلی لیسا چی بود؟
_کلی شرط شروط گذاشت و وقتی که قبول کردم..
خانوم اجازه دیت/قرار سوم رو هم داد و این یعنی، دوباره وارد را..بطه بشیم
با لبخند دستامو به هم کوبیدم
+این عالیه
خیلی خوشحال شدم که اینو شنیدم!
_همشو مدیون توام.. ممنون که بودی توی این مدت لیلی!
+این حرفو نزن
بهرحال دلیل" کا.ت/جدا شدن" خیلی به من مربوط بود و عذاب وجدان داشتم
الان خوشحالم..
نامجون خواست چیزی بگه که چند تقه به در خورد.
با بفرمایید من مادر جون درو باز کرد.
_خب عروس قشنگم
ما صحبتامون رو کردیم
فقط مونده جواب تو
میخوای همین امروز بگی؟
+حتما
با نامجون از اتاق خارج شدیم و به سمت پذیرایی رفتیم.
هم بابا و هم پدرجون هردو خوشحال بودن.
خوشحالی اونا حالمو خوب میکرد..
یه لبخند زدم و سمت مبلی که چند مین قبل روش نشسته بودم رفتم و نشستم.
چند ثانیه اول سکوت حکم فرما بود
که بالاخره مادر جون سکوت رو شکست ـ
_خب دخترم چرا معطلی جوابتو بگو که دیگه تحمل ندارم تا ببرمت!
پدرجون چشم غره ای نثار مادر جون کرد
_هولش نکن خانوم بزار به ارومی تصمیمشو بگیره
بهرحال این زندگی این دوتا جوونه
بنظر من اگه لیلی نمیخواد میتونه امشب راجب بهش حرفی نزنه.
یه دور همی کوچیک همین فردا میگیرم
میتونه امشب با جونگکوک صحبت کنه و فردا اونجا نظرشو بگه! نظرت چیه دخترم؟؟
از پیشنهاد عاقلانه پدرجون خوشم اومد
ولی میدونستم که مادر جون چقدر استرس بهش وارد میشه!
بنابرین گفتم:
+پیشنهاد خوبیه پدر جان
من امشب با جونگکوک صحبت میکنمو فردا توی اون مهمونی جلوی همه میگم نظرمو.
ولی من خیلی وقته تصمیمم رو گرفتم و دلم میخواد که بگردم سر خونه زندگیم..
اینبار نگاهمو دوختم به مادر جون
+پس برای جواب من اصلا جای نگرانی نیستو همین الانم معلومه جوابم چیه!
مادر جون که انگار دنیارو بهش دادن یه لبخند مهربون بهم زدو بعد از روی مبل بلند شد
سمتم اومدو به اغو..شم کشید
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_387
همه باهم زدیم زیر خنده و پدرجون حرف مادر جونو تایید کرد
بالاخره بحث رسید به جاهای نازک
برای اینکه من همه چیزو از قبل به بابا گفته بودم و
سنگام رو با جونگکوک باز کرده بودم
اجازه دادم تا بابا در خلوت خودش یکسری مواردو توضیح بده.
از روی مبل بلند شدم و به ارومی گفتم
+خب اگه اجازه بدین من میرم توی اتاقم تا شما بتونین راحت حرفاتون رو با هم بزنید
بابا سری تکون دادو باشه ای زیر لـ..ب گفت
اما قبل اینکه برم نامجون هم بلند شد
_اگه مشکلی نیست
منم تنهاتون میزارم
اینبار پدرجون سری تکون دادو گفت" باشه "
با نامجون وارد اتاقم شدیم...
اول من و بعدم نامجون پشت سرم اومد تو.
درو بستم و سمت تختم رفتم.
نگاهم رو دوختم به نامجون
داشت اتاق رو نگاه میکرد.
بعد چند مین سر تکون داد و اومد نشست روی صندلی میز کامپیوتر.
_اتاق باحالی داری
+بابام از قبل این اتاقو برام اماده کرده بود.
_یعنی پیش بینی کرده بود که تو قراره بیای اینجا؟
+نه.. از همون اول
وقتی از من خبر دریافت کرد، با این خیال که بهم بد میگذره.
میخواست منو بیاره اینجا
ولی وقتی با شما روبرو شد
خب تصمیمش عوض شد دیگه..
_که اینطور
بگو ببینم چخبر خوش میگذره خونهی بابا؟
+سلامتی
بد نمیگذره
_یعی خوش هم نمیگذره، فقط میگذره.
+یچیزی توی همین حالتا
تو چخبر با لیسا چه کردی؟
انگار منتظر همین سوال از طرف من بود که لبخندی زدو با شوق شروع به تعریف کردن، کرد.
_خب بعد اینکه تو رفتی
تا چند دقیقه اصلا نمیتونستم توی چشمای همدیگه نگاه کنیم
ولی بعد دلو زدم به دریا و همچیز رو همونطور که تو گفتی ولی از زبون خودم براش تعریف کردم.
اول باور نکرد
ولی کم کم براش دلیل قانع کننده اوردم،
تقریبا یخش اب شد و اروم شد.
قرار شد تصمیمش رو توی قرار بعدی بهم بگه
اون روز همینکه از پیش لیسا برگشتم خونه، بهت زنگ زدم که بهت بگم چیشده.
ولی در دسترس نبود
بعدشم که فهمیدم رفتی
اصلا اعصاب نداشتم برم قرار دوم
ولی چون نمیخواستم قرار دوم رو بپیچونم
با ذهنی آشفته رفتم!
لیسا هم متوجه این اشفتگی شد و وقتی فهمید که تو رفتی اونم حالش خیلی گرفته شد
بهت زنگ زد ولی جواب ندادی
+اره تماس هارو دیدم
نمیدونستم چی باید بگم برای همین به هیچکس زنگ نزدم...
خب جواب اصلی لیسا چی بود؟
_کلی شرط شروط گذاشت و وقتی که قبول کردم..
خانوم اجازه دیت/قرار سوم رو هم داد و این یعنی، دوباره وارد را..بطه بشیم
با لبخند دستامو به هم کوبیدم
+این عالیه
خیلی خوشحال شدم که اینو شنیدم!
_همشو مدیون توام.. ممنون که بودی توی این مدت لیلی!
+این حرفو نزن
بهرحال دلیل" کا.ت/جدا شدن" خیلی به من مربوط بود و عذاب وجدان داشتم
الان خوشحالم..
نامجون خواست چیزی بگه که چند تقه به در خورد.
با بفرمایید من مادر جون درو باز کرد.
_خب عروس قشنگم
ما صحبتامون رو کردیم
فقط مونده جواب تو
میخوای همین امروز بگی؟
+حتما
با نامجون از اتاق خارج شدیم و به سمت پذیرایی رفتیم.
هم بابا و هم پدرجون هردو خوشحال بودن.
خوشحالی اونا حالمو خوب میکرد..
یه لبخند زدم و سمت مبلی که چند مین قبل روش نشسته بودم رفتم و نشستم.
چند ثانیه اول سکوت حکم فرما بود
که بالاخره مادر جون سکوت رو شکست ـ
_خب دخترم چرا معطلی جوابتو بگو که دیگه تحمل ندارم تا ببرمت!
پدرجون چشم غره ای نثار مادر جون کرد
_هولش نکن خانوم بزار به ارومی تصمیمشو بگیره
بهرحال این زندگی این دوتا جوونه
بنظر من اگه لیلی نمیخواد میتونه امشب راجب بهش حرفی نزنه.
یه دور همی کوچیک همین فردا میگیرم
میتونه امشب با جونگکوک صحبت کنه و فردا اونجا نظرشو بگه! نظرت چیه دخترم؟؟
از پیشنهاد عاقلانه پدرجون خوشم اومد
ولی میدونستم که مادر جون چقدر استرس بهش وارد میشه!
بنابرین گفتم:
+پیشنهاد خوبیه پدر جان
من امشب با جونگکوک صحبت میکنمو فردا توی اون مهمونی جلوی همه میگم نظرمو.
ولی من خیلی وقته تصمیمم رو گرفتم و دلم میخواد که بگردم سر خونه زندگیم..
اینبار نگاهمو دوختم به مادر جون
+پس برای جواب من اصلا جای نگرانی نیستو همین الانم معلومه جوابم چیه!
مادر جون که انگار دنیارو بهش دادن یه لبخند مهربون بهم زدو بعد از روی مبل بلند شد
سمتم اومدو به اغو..شم کشید
300 لایک
100 بازنشر
- ۱۲.۶k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط