part1

ناگهان نوری خیره کننده از فاصله ی دور چشمانش را زد چیزی سیاه و سنگین در میانه جاده دیده میشد ترمز کرد.اما دیر شده بود...صدای مهیب فلز در فلز کشیده شد ماشینش به چیزی برخورد کرده بود.قلبش درست در سینه اش فرو ریخت پیاده شد قطرات باران سردی روی صورتش نشست ابتدا فکر کرد که حیوان است یا شاید تابلوی راهنمایی که از جا کنده شده است باشد اما موقعی که نزدیک تر رفت...
یک ماشین واژگون شده بود دود سیاهی از موتور بلند میشد و چراغ چشمک زن ان مثل قلبی مجروح در تاریکی میتپید.
صحنه ترسناک تر از ان بود که الی فکرش را بکند . تردیدی داشت اما قانون میگوید «باید کمک کنی»اما غریزه ی بقا میگفت «دور شو»

صدای ضعیفی امد:کمک...
الی با وجود ترسش جلو تر رفت و گفت:شما حالتون خوبه؟
مرد سرش را به سختی بلند کرد نور چراغ ماشین الی روی صورتش را روشن کرد خط فک ،پیرسینگ، تتو و رگ های برجسته پیشانی و اخمی ریز:باید برم
الی گفت:ولی شما زخمی هستیدجناب!پلیس...
مرد حرفش را قطع کرد و گفت:پلیس نه...باید سریع برم...



پارت اولthe shadow منتشر شد نظرتون برام ارزشمنده ...منتظر کامنت های پرمهرتون هستم اگر داستان و دوست داشتید برای دوستاتون هم بفرستید 🍒


#فیک#فیکشن#اسمات#بنگتن#کوک#کوکی#جیمین#تهیونگ#فیک_تهیونگ#مافیا
دیدگاه ها (۱۲)

part2

part3

مقدمه

first post

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط