#انتخاب_من
#انتخاب_من
"پارت ۲"
ویو داخل ماشین
ما تو مالاگا زندگی میکردیم ولی چون مادرم با ماتئو ازدواج کرد مجبور شدیم بریم مادرید.
(مادرید پایتخت اسپانیا هست و مالاگا یه شهر ساحلی و آفتابی هست)
مالاگا رو دوست داشتم؛ شهری ساحلی و آفتابی که تقریباً همیشه حس زندگی توش جریان داشت.
ولی حالا قرار بود همهچیز رو پشت سر بذارم و برم جایی که حتی نمیدونستم قراره چه حسی بهم بده...
چند ساعتی میشد که توی راه بودیم.
تصمیم گرفتم توی این مدت کتاب مورد علاقم رو بخونم.
حس میکردم مامانم داره نگام میکنه ولی اهمیت ندادم چون هنوز ازش ناراحت بودم
"داری کتاب میخونی"
بازم جوابی ندادم
" بهم بگو..عینک ندارم...نمیبینم"
...
" قرا نیست باهام صحبت کنی؟"
چشمم همچنان روی کتاب بود.
" منو ماتئو همو دوست داریم"
& نمی خوام بشنوم.
" این چیزیو تغییر نمیده"
& منم عاشق بودم ولی برای تو مهم نبود
" منم نمیخواستم تورو از دَن و دوستات جدا کنم" (دن دوست پسر سلین هست)
" سلین تو هنوز ۱۸ سالته..و من مطمئنم که دوستای خیلی بهتری قراره پیدا کنی"
& من اصلا حوصله ندارم.
دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد.
دوباره نگاهم رو به پنجره دوختم.
هرچی به مادرید نزدیکتر میشدیم، بیشتر حس میکردم دارم از زندگی قبلیم فاصله میگیرم...
__
بلاخره به جلوی در بزرگ عمارت رسیدم
به محض رسیدن ماشین در های عمارت باز شد..
واقعا رقت انگیزه
چه عمارتی..ولی هنوز دوسش نداشتم
برای من، هیچ ساختمونی نمیتونست جای خونهای رو بگیره که توش بزرگ شده بودم
.
مامان از ماشین پیاده شد و دوید سمت ماتئو و همو بغل کردن
منم رفتم سمت پشت ماشین تا چمدونم رو بردارم.
ماتئو: سفر چطور بود
رافاعلا: بعدا برات تعریف میکنم
همین که دستم سمت دره چمدونم رفت یه نفر جلوم رو گرفت
" من میبرمش خانوم کوچولو"
یه پیره مرد...
جلوی من رو گرفته بود!
واقعا که...
& خودم میتونم برش دارم
" این وظيفه ی منه ..بسپارش به من"
& نه محاله.
ولش کن
"کاره خودمه"
ماتئو: بزار مارتین کمکت کنه
" بزار چمدون رو بردارم"
چشم هامو از حرص بستم
& باشه، تو بردی مارتین.
ماتئو: از دیدنت خوشحال شدم، سلین
& احساساتمون متقابل نیست! متأسفم
ماتئو: خب من فقط میخوام احساس کنی اینجا خونه ی خودته و منو هم به عنوان یکی از اعضای خانواده بدونی.
میخواستم جوابش رو بدم ولی مامانم جلوم رو گرفت..
رافاعلا: چطوره اطراف رو نشونت بدم
منو وارد عمارت کرد
رافاعلا: این راهرو هستش.. اینم آشپزخونه..اتاق ها طبقه بالا هستن.
هر طرف رو نگاه میکردم، همهچیز زیادی مرتب و لوکس بود.
رفتیم یه جای دیگه
ماتئو: اینجا هم استخر و باشگاه هستش
& احیانا شما کتابخونه ندارید؟
یا یک اتاق مهمان که بتونم کمی تنها باشم و استراحت کنم!؟
رافاعلا: چرا بیا ببرمت اتفاقت دخترم
وقتی وارد اتاق شدم با چیز های قشنگی مواجه شدم یه بالکن هم داشت با ویو رو به دریا
رافاعلا: از یه دکوراتور کمک گرفتم.. اما بیشترش با سلیقه ی خودمه
& فوقالعادست
رافاعلا: مرسی عزیزم تو لایق بهترین هایی (همو بغل کردن)
& کافیه مامان
رافاعلا: اتاق بغلی مال نیکلاس هست
& اوه درسته نیک هم هستش پسر بابا...پسره خوب..چقدر باحاله
" گوش کن از این به بعد اون برادر ناتنی تو هست و باید باهم خوب باشید "
& مامان میدونی که باهات هم نظر نیستم
" آه میدونم..دیگه میرم ، استراحت کن.
رفتم سمت کمد پراز لباس های مجلسی و مارک بود باهاشون یه عکس انداختم و برای بتی فرستادم.
(دوست صمیمی سلین اینا شخصیت فرعی هستن برای همین توی معرفی نزاشتم)
بعد رفتم سمت بالکن.
هوای خنک صورتم رو لمس میکرد.
آروم دستم رو روی نرده گذاشتم و به منظرهی روبهروم نگاه کردم.
برای چند لحظه، تمام ناراحتیهام رو فراموش کردم.
تا اینکه...
چیزی نظرم رو جلب کرد.
______________________
...ادامه دارد🌉
اسلاید ۲. عمارت
اسلاید ۳. داخل عمارت
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🍍
"پارت ۲"
ویو داخل ماشین
ما تو مالاگا زندگی میکردیم ولی چون مادرم با ماتئو ازدواج کرد مجبور شدیم بریم مادرید.
(مادرید پایتخت اسپانیا هست و مالاگا یه شهر ساحلی و آفتابی هست)
مالاگا رو دوست داشتم؛ شهری ساحلی و آفتابی که تقریباً همیشه حس زندگی توش جریان داشت.
ولی حالا قرار بود همهچیز رو پشت سر بذارم و برم جایی که حتی نمیدونستم قراره چه حسی بهم بده...
چند ساعتی میشد که توی راه بودیم.
تصمیم گرفتم توی این مدت کتاب مورد علاقم رو بخونم.
حس میکردم مامانم داره نگام میکنه ولی اهمیت ندادم چون هنوز ازش ناراحت بودم
"داری کتاب میخونی"
بازم جوابی ندادم
" بهم بگو..عینک ندارم...نمیبینم"
...
" قرا نیست باهام صحبت کنی؟"
چشمم همچنان روی کتاب بود.
" منو ماتئو همو دوست داریم"
& نمی خوام بشنوم.
" این چیزیو تغییر نمیده"
& منم عاشق بودم ولی برای تو مهم نبود
" منم نمیخواستم تورو از دَن و دوستات جدا کنم" (دن دوست پسر سلین هست)
" سلین تو هنوز ۱۸ سالته..و من مطمئنم که دوستای خیلی بهتری قراره پیدا کنی"
& من اصلا حوصله ندارم.
دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد.
دوباره نگاهم رو به پنجره دوختم.
هرچی به مادرید نزدیکتر میشدیم، بیشتر حس میکردم دارم از زندگی قبلیم فاصله میگیرم...
__
بلاخره به جلوی در بزرگ عمارت رسیدم
به محض رسیدن ماشین در های عمارت باز شد..
واقعا رقت انگیزه
چه عمارتی..ولی هنوز دوسش نداشتم
برای من، هیچ ساختمونی نمیتونست جای خونهای رو بگیره که توش بزرگ شده بودم
.
مامان از ماشین پیاده شد و دوید سمت ماتئو و همو بغل کردن
منم رفتم سمت پشت ماشین تا چمدونم رو بردارم.
ماتئو: سفر چطور بود
رافاعلا: بعدا برات تعریف میکنم
همین که دستم سمت دره چمدونم رفت یه نفر جلوم رو گرفت
" من میبرمش خانوم کوچولو"
یه پیره مرد...
جلوی من رو گرفته بود!
واقعا که...
& خودم میتونم برش دارم
" این وظيفه ی منه ..بسپارش به من"
& نه محاله.
ولش کن
"کاره خودمه"
ماتئو: بزار مارتین کمکت کنه
" بزار چمدون رو بردارم"
چشم هامو از حرص بستم
& باشه، تو بردی مارتین.
ماتئو: از دیدنت خوشحال شدم، سلین
& احساساتمون متقابل نیست! متأسفم
ماتئو: خب من فقط میخوام احساس کنی اینجا خونه ی خودته و منو هم به عنوان یکی از اعضای خانواده بدونی.
میخواستم جوابش رو بدم ولی مامانم جلوم رو گرفت..
رافاعلا: چطوره اطراف رو نشونت بدم
منو وارد عمارت کرد
رافاعلا: این راهرو هستش.. اینم آشپزخونه..اتاق ها طبقه بالا هستن.
هر طرف رو نگاه میکردم، همهچیز زیادی مرتب و لوکس بود.
رفتیم یه جای دیگه
ماتئو: اینجا هم استخر و باشگاه هستش
& احیانا شما کتابخونه ندارید؟
یا یک اتاق مهمان که بتونم کمی تنها باشم و استراحت کنم!؟
رافاعلا: چرا بیا ببرمت اتفاقت دخترم
وقتی وارد اتاق شدم با چیز های قشنگی مواجه شدم یه بالکن هم داشت با ویو رو به دریا
رافاعلا: از یه دکوراتور کمک گرفتم.. اما بیشترش با سلیقه ی خودمه
& فوقالعادست
رافاعلا: مرسی عزیزم تو لایق بهترین هایی (همو بغل کردن)
& کافیه مامان
رافاعلا: اتاق بغلی مال نیکلاس هست
& اوه درسته نیک هم هستش پسر بابا...پسره خوب..چقدر باحاله
" گوش کن از این به بعد اون برادر ناتنی تو هست و باید باهم خوب باشید "
& مامان میدونی که باهات هم نظر نیستم
" آه میدونم..دیگه میرم ، استراحت کن.
رفتم سمت کمد پراز لباس های مجلسی و مارک بود باهاشون یه عکس انداختم و برای بتی فرستادم.
(دوست صمیمی سلین اینا شخصیت فرعی هستن برای همین توی معرفی نزاشتم)
بعد رفتم سمت بالکن.
هوای خنک صورتم رو لمس میکرد.
آروم دستم رو روی نرده گذاشتم و به منظرهی روبهروم نگاه کردم.
برای چند لحظه، تمام ناراحتیهام رو فراموش کردم.
تا اینکه...
چیزی نظرم رو جلب کرد.
______________________
...ادامه دارد🌉
اسلاید ۲. عمارت
اسلاید ۳. داخل عمارت
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🍍
- ۳۴۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط