شخصی برای اولین بار یک کلم دید

شخصی برای اولین بار یک کلم دید
اولین برگش را جدا کرد
زیرش به برگ دیگری رسید
و زیر آن برگ یه برگ دیگر و ....
با خودش گفت :
حتما یک چیز مهمیه که اینجوری
کادو پیچش کردن
اما وقتی به تهش رسید و برگها
تمام شد ...
متوجه شد که چیزی توی اون
برگها پنهان نشده
بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست.

داستان زندگی هم مثل همین کلم است
ما روزهای زندگی رو تند تند
ورق می زنیم
و فکر می کنیم چیزی اونور
روزها پنهان شده
در حالیکه همین روزها آن چیزیست
که باید دریابیم و درکش کنیم
و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم
نه خوردنی بود نه پوشیدنی
فقط دور ریختنی بود.
زندگی همین روزهاییست
که منتظر گذشتنش هستیم

‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۲)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۵۱صبح روز بعد، هایون ...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

آخرین رقص زیر باران سپیدفصل اول: ساعت‌های شنیِ شکستهصدای تیک...

دریاچه خونینفصل اول _ پارت22یک ماه گذشته بود.سی روز از روزی ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

پارت ۲۱ — بازگشت به پایتختیونگی همان شب به پایتخت رسید.فضای ...

P : 29

......//برده ی زیبا//......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط