باران زد و از حال تو ، ما را خبری نیست

باران زد و از حال تو ، ما را خبری نیست
من ماندم و چتری و خیابان و خیالت ...
دیدگاه ها (۰)

قسم بر تیر مژگانت که عاقل بودم و عارفبه تاثیر دو چشمانت شدم ...

گونه ام را آرام بوسید و گفت دختر اینطور به من نگاه نکن این چ...

هیچ چیز غیر ممکن نیست حتی عشق آب و آتشآب مکمل آتش بودوآتش مک...

از اون بالا چجوری درد ما رو تحمل میکنی ؟؟!...مگر تو از عشق‌ ...

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

Anya x Damian پارت۳۲

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط