the first lie

part ۱۷

چند دقیقه بعد اتاق تبدیل شده بود به میدون جنگ

کلارا: وایساااااا الان نشونت میدم

کوک: بیا ببینم کوچولو

کلارا: کوچولو عمتتتتت

همون لحظه صدای در اومد

هر دو خشکشون زد

صدای پدر کلارا بود

پدر کلارا: کلارا؟ دخترم بیداری؟

کلارا با وحشت به کوک نگاه کرد

کلارا زیر لب: خاک بر سرم شددددد

کوک هم سریع از جاش بلند شد

پدر کلارا دوباره در زد

پدر کلارا: کلارا؟

کلارا آروم گفت: یه کاری کننننن

کوک: من چیکار کنم آخه؟

کلارا: نمیدونم برو زیر تختتتتت

کوک: مگه دیوونه شدی؟ من زیر تخت نمیرم!

کلارا: پس میخوای بابام ببیندت؟

کوک با حرص رفت پشت پرده پنجره وایساد

کلارا سریع موهاش رو مرتب کرد و رفت سمت در

کلارا: بله پدر؟

پدر کلارا: چرا در رو باز نمیکنی؟

کلارا: اوممم... داشتم لباس عوض میکردم

پدر کلارا: این وقت شب؟

کلارا: خب... خوابم میومد میخواستم بخوابم

پدرش با شک نگاهش کرد

پدر کلارا: صدای چی بود؟

کلارا: هیچی پدر... گوشیم افتاد زمین

پدر کلارا: خیلی خب... شب بخیر دخترم

کلارا: شب بخیر پدر

همین که صدای قدم های پدرش دور شد کلارا نفس راحتی کشید

کلارا برگشت سمت پرده

کلارا: بیا بیرون جاسوس خان

کوک از پشت پرده اومد بیرون

کوک: نزدیک بود سکته کنم

کلارا: وای به حال من که باید تو رو تحمل کنم

کوک: خب من دیگه برم

کلارا: آره لطفا... قبل از اینکه بابام برگرده

کوک رفت سمت در ولی قبل از اینکه خارج بشه برگشت سمت کلارا

کوک: راستی...

کلارا: چیه دیگه؟

کوک: شب بخیر

کلارا یه بالش دیگه برداشت

کلارا: گمشوووووووو

کوک خندید و از اتاق رفت بیرون

کلارا در رو بست و خودش رو انداخت روی تخت

کلارا: خدایاااااااا منو از دست این پسر نجات بده

ولی یه چیزی عجیب بود...

با اینکه از دستش حرص خورده بود

اون شب بیشتر از همیشه خندیده بود

و این موضوع اصلا به مذاقش خوش نمیومد...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p44پرده زیر دستش کمی تکون خورد.صدای خیلی ...

پارت ۱ویو الینا:امروز بابام قراره با کوک قمار کنه،کوک پسریه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط