G o
: 𝖨︎.𝗈𝗐 𝗍G𝗍 𝖾 # 45 ıo
سلام سلام🤏🏻
اومدم با به بک استوری از سیشوهیمه که چون اسمش طولانی هست میتونید صداش بزنید سیشو.
چون قبلا داشتم داستان سیشو رو اپلود میکردم ولی خب چون حمایت نشد حذف کردم دوباره باید بک استوریش رو بگم و ایندفعه توی همین پست جمع میکنم.
داستان از جایی شروع میشه که بچه ی بزرگ ترین اویران یوشیوارا (توکیو ی فعلی) که اسم اون اویران تامیلا بوده که توی بچگی جلوی در اُکییا (جایی که اول اویران و گیشا ها هستن) گذاشته میشه و اسمش رو یک مسافر که از قضا ایرانی بوده انتخواب میکنه.
خلاصه بچه ی تامیلا که سیشو باشه به دنیا مباد و تامیلا از همون اول شروع میکنه به متنفر بودن از سیشو و در حدی که مدیرخانه ی اونجا از سیشو مراقبت میکنه.
نفرت سیشو از تامیلا اونقدر شدید بوده که سیشو توی ۱۲ سالگی اولین قتلش رو انجام میده و چاقو رو توی قلب تامیلا میکنه و بدون هیچ استرس به مرگ مادرش نگاه میکنه.
مدت ها میگذره و سیشو ۲۷ ساله میشه و یک پیرزن مسافر برای چند روزی که اسمش هیمتسو بوده میاد و اقامت میگیره.
توی همون روز اول سیشو رو میبینه و باهاش حرف میزنه و سیشو هم با گستاخی جوابشو میده و در نهایت پیرزن به دستبند سیاه رنگ بهش میده (توی ارت فول بادیش مشخص هست)
از اون روز به بعد پوستش کم کم سیاه میشد و ناخوداگاه به سمت قتل کشیده میشد و بیشتر مشتری ها رو میکشد و یه امید توی دلیلش بود؛ اینکه اونقدر مشتری ها رو بکشه که خونه مجبور به ورشکستگی بکنه و کلا از بین بره و بسته بشه تا دختر های خونه بتونن با کمال ارامش به زندگیشون برسن.
این روند ۱ سال طی میشه و بیشتر بدن سیشو سیاه میشه و تبدیل میشه به بی ارزش ترین اویران خونه. سیشو روز ها توی یوشیوارا میگشت و یه روز یه بچه ای میبینه. خلاصه با اون بچه حرف میزنه و تا مدتی اون بچه باعث شده بود که سیشو خوشحال باشه و از افکار مزاحمش به کنار باشه.
یه روز یه مرد سیشو رو میبینه و تو نگاه اول عاشقش میشه و سریع اون رو میخره. روزی که سیشو خریده میشه و برای اولین بار از یوشیوارا بیرون میره متوجه میشه دنیا چقدر بزرگ و پیچیده هست، بعد مدتی اون مرد رو میکشه و پولش رو برمیداره و ازادانه قدم میزنه.
بالای یه روستا و کوه یه خونه ای میگیره و اونجا زندگی میکنه. نفرین دستبند روز به روز بیشتر میشد و باعث میشد هیمه از سردرد حتی توان حرکت نداشته باشه، نصف صورتش دیگه سیاه شده بود و حتی توان حرکت نداشت.
یک روز در سکوت، زمانی که فقط صدای چشمه ای به گوش میرسید و گل ها شکوفه کردن بودن یک سم میخوره و میخوابه و بعد میمیره.
شاید داستان یکم مبهم بود. اگر سوالی دربارش دارید بپرسید و اگر غلط املایی داشت بگید☝🏼
سلام سلام🤏🏻
اومدم با به بک استوری از سیشوهیمه که چون اسمش طولانی هست میتونید صداش بزنید سیشو.
چون قبلا داشتم داستان سیشو رو اپلود میکردم ولی خب چون حمایت نشد حذف کردم دوباره باید بک استوریش رو بگم و ایندفعه توی همین پست جمع میکنم.
داستان از جایی شروع میشه که بچه ی بزرگ ترین اویران یوشیوارا (توکیو ی فعلی) که اسم اون اویران تامیلا بوده که توی بچگی جلوی در اُکییا (جایی که اول اویران و گیشا ها هستن) گذاشته میشه و اسمش رو یک مسافر که از قضا ایرانی بوده انتخواب میکنه.
خلاصه بچه ی تامیلا که سیشو باشه به دنیا مباد و تامیلا از همون اول شروع میکنه به متنفر بودن از سیشو و در حدی که مدیرخانه ی اونجا از سیشو مراقبت میکنه.
نفرت سیشو از تامیلا اونقدر شدید بوده که سیشو توی ۱۲ سالگی اولین قتلش رو انجام میده و چاقو رو توی قلب تامیلا میکنه و بدون هیچ استرس به مرگ مادرش نگاه میکنه.
مدت ها میگذره و سیشو ۲۷ ساله میشه و یک پیرزن مسافر برای چند روزی که اسمش هیمتسو بوده میاد و اقامت میگیره.
توی همون روز اول سیشو رو میبینه و باهاش حرف میزنه و سیشو هم با گستاخی جوابشو میده و در نهایت پیرزن به دستبند سیاه رنگ بهش میده (توی ارت فول بادیش مشخص هست)
از اون روز به بعد پوستش کم کم سیاه میشد و ناخوداگاه به سمت قتل کشیده میشد و بیشتر مشتری ها رو میکشد و یه امید توی دلیلش بود؛ اینکه اونقدر مشتری ها رو بکشه که خونه مجبور به ورشکستگی بکنه و کلا از بین بره و بسته بشه تا دختر های خونه بتونن با کمال ارامش به زندگیشون برسن.
این روند ۱ سال طی میشه و بیشتر بدن سیشو سیاه میشه و تبدیل میشه به بی ارزش ترین اویران خونه. سیشو روز ها توی یوشیوارا میگشت و یه روز یه بچه ای میبینه. خلاصه با اون بچه حرف میزنه و تا مدتی اون بچه باعث شده بود که سیشو خوشحال باشه و از افکار مزاحمش به کنار باشه.
یه روز یه مرد سیشو رو میبینه و تو نگاه اول عاشقش میشه و سریع اون رو میخره. روزی که سیشو خریده میشه و برای اولین بار از یوشیوارا بیرون میره متوجه میشه دنیا چقدر بزرگ و پیچیده هست، بعد مدتی اون مرد رو میکشه و پولش رو برمیداره و ازادانه قدم میزنه.
بالای یه روستا و کوه یه خونه ای میگیره و اونجا زندگی میکنه. نفرین دستبند روز به روز بیشتر میشد و باعث میشد هیمه از سردرد حتی توان حرکت نداشته باشه، نصف صورتش دیگه سیاه شده بود و حتی توان حرکت نداشت.
یک روز در سکوت، زمانی که فقط صدای چشمه ای به گوش میرسید و گل ها شکوفه کردن بودن یک سم میخوره و میخوابه و بعد میمیره.
شاید داستان یکم مبهم بود. اگر سوالی دربارش دارید بپرسید و اگر غلط املایی داشت بگید☝🏼
- ۶۳۵
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط