خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 49

[ویو آرا]

صبح روز بعد، هنوز خسته‌ی مهمونی دیشب بودم.

روی مبل افتاده بودم و به سقف نگاه می‌کردم.

ـ دیگه هیچ‌وقت مهمونی نمی‌گیرم...

صدای جونگ‌کوک از آشپزخونه اومد:

ـ همین دیشب هم همینو گفتی.

ـ چون واقعاً خسته شدم!

جونگ‌کوک با یه لیوان آب اومد سمت من.

ـ بگیر.

لیوان رو گرفتم.

ـ ممنون.

همون لحظه گوشیم زنگ خورد.

نگاهش کردم.

دانیل.

پیام داده بود:

«امروز وقت داری؟ می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»

لبخند زدم و جواب دادم:

«آره، عصر خوبه.»

جونگ‌کوک که داشت از کنارم رد می‌شد، برای لحظه‌ای متوجه لبخندم شد.

ـ کی بود؟

گوشی رو پایین آوردم.

ـ دانیل.

ـ باز؟

ـ آره. میگه یه چیزی می‌خواد بهم نشون بده.

جونگ‌کوک فقط گفت:

ـ باشه.

ولی این «باشه» خیلی کوتاه‌تر از همیشه بود.

...

عصر، دانیل جلوی یک کتاب‌فروشی منتظرم بود.

ـ سلام!

ـ سلام آرا.

ـ چی می‌خواستی نشونم بدی؟

دانیل یه دفتر قدیمی از کیفش بیرون آورد.

ـ اینو پیدا کردم.

دفتر رو گرفتم.

همین که بازش کردم، چندتا نقاشی قدیمی دیدم.

چشمام گرد شد.

ـ وای!

ـ یادت اومد؟

ـ اینا رو خودمون کشیده بودیم!

دانیل خندید.

ـ دقیقاً.

چند دقیقه همون‌جا ایستاده بودیم و صفحه‌های دفتر رو ورق می‌زدیم.

هر صفحه یه خاطره داشت.

یکی‌شون باعث شد از خنده خم بشم.

ـ نههههه! اینو چرا هنوز نگه داشتی؟

ـ چون شاهکار بود.

ـ این افتضاح بود!

ـ برای اون موقع شاهکار بود.

هر دو خندیدیم.

...

[ویو جونگ‌کوک]

از صبح ذهنم درگیر بود.

نمی‌خواستم قبول کنم، ولی از وقتی اسم دانیل وارد زندگی آرا شده بود، آرامش نداشتم.

عصر برای کاری از شرکت بیرون اومدم.

وقتی از خیابون رد می‌شدم، اتفاقی آرا رو دیدم.

کنار دانیل ایستاده بود.

داشت می‌خندید.

چند لحظه همان‌جا ایستادم.

دانیل چیزی گفت و آرا با خنده بهش زد.

نمی‌دونم چرا این صحنه بیشتر از چیزی که باید، اذیتم کرد.

با خودم گفتم:

«به من چه؟»

اما جوابش رو خودم هم می‌دونستم.

...

وقتی آرا و دانیل از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، جونگ‌کوک جلو نرفت.

فقط صبر کرد.

دانیل که متوجه حضورش شده بود، به سمتش نگاه کرد.

آرا هنوز متوجه نشده بود.

دانیل چند قدم از آرا فاصله گرفت و آرام به سمت جونگ‌کوک رفت.

ـ شما جونگ‌کوک هستید؟

جونگ‌کوک جدی نگاهش کرد.

ـ آره.

ـ من دانیلم.

ـ می‌دونم.

چند ثانیه سکوت شد.

دانیل لبخند کوتاهی زد.

ـ آرا خیلی از شما تعریف کرده.

جونگ‌کوک جواب داد:

ـ امیدوارم تعریف‌های خوبی بوده باشه.

ـ بوده.

دانیل مکث کرد و بعد گفت:

ـ فقط یه چیز...

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ من و آرا از بچگی همدیگه رو می‌شناسیم. برای همین ممکنه صمیمی به نظر برسیم. ولی قصد بدی ندارم.

جونگ‌کوک کمی آرام‌تر شد.

ـ خوبه.

دانیل سرش رو تکون داد.

ـ چون نمی‌خوام آرا دوباره آسیب ببینه.

جونگ‌کوک چند لحظه بهش نگاه کرد.

ـ منم نمی‌خوام.

دانیل لبخند کوچیکی زد.

ـ پس خیالم راحت شد.

همون لحظه آرا از دور صدا زد:

ـ دانیل! کجایی؟

دانیل برگشت.

ـ دارم میام!

بعد رو به جونگ‌کوک گفت:

ـ پس می‌بینمتون.

ـ باشه.

دانیل برگشت سمت آرا.

آرا با تعجب پرسید:

ـ با کوک چی کار می‌کردی؟

دانیل خندید.

ـ هیچی، داشتیم حرف می‌زدیم.

آرا شونه بالا انداخت.

ـ خب بریم؟

ـ بریم.

آن دو راه افتادن.

جونگ‌کوک همان‌جا ماند.

این بار چیزی که بیشتر از حسادت ذهنش را درگیر کرده بود، جمله‌ی دانیل بود:

«نمی‌خوام آرا آسیب ببینه.»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

ـ منم نمی‌خوام...

بعد برگشت و راه افتاد.

اما برای اولین بار، دیگر نمی‌توانست احساس عجیبش نسبت به دانیل را نادیده بگیرد.

ادامه دارد... 🤍

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها اگر این فیک رو دوست دارید بهم بگید اگر هم نه بگید که من فصل دوم فیک قبلی رو شروع کنم
اگر بالا 10 نفر بگن بنویسن مینوسم یا پاک میکنم کلا این فیک رو
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط