پارت بیستم
پارت بیستم
《Custom kiss》
ویو تهیونگ:
+توی تاریکی پس کوچه ها پرسه میزدم
+تنها صدای که سکوت شب رو شکسته بود..
+صدای زوزه باد که همراه با چرخ های دوچرخه ام مخلوط شده بود، این سکوت رو میشکست
+از این حس خوشم میومد..
+تاریکی..سکوت مطلق شب..صدای وز وز باد..صدای جیر جیرک های شبونه...
+و خیلی از حس های دیگه که باعث میشد تو این هوا..تو این حس..
+مور مور ام بشه..
+صدای کشیدن شدن لاستیکای چرخ..
+صدای وز وز باد..
+صدای جیر جیرک ها..
+هوای خنک و سرد مانند...
+همه ی این حس ها باعث میشد یاد مادرم بیافتم...
+مادری که دیگه الان پیشم نیست...
+مادری که وقتی بود، به تنهای همه ی این حسای خوب رو بهم هدیه میداد..
+با فکر کردن بهش جلوی دیدم کم کم تار شد و...
+اشک هام آروم آروم شروع کردن به سرازیر شدن زیر این هوا...
+ناخوداگاه بدون اینکه خودم بفهمم..
+دوچرخه رو به سمتی کشیدم و یجا ایستادم تا خودم رو خالی کنم...
+به محض ایستادم، بغض عجیب و سوپرایز کننده ای بهم حمله کرد...بدون اینکه بخوام کنترلش کنم...
+هق هق کنان زدم زیر گریه انگار نه انگار که یه مرد ام...
+البته منم بدون توجه به جنسیتم زدم زیر گریه...
+آخه کدوم مردی موقع از دست دادن عزیزش میتونه گریه نکنه؟؟؟
+اشک هام گوله گوله از چشمام سرازیر شدن..هق هق کردنام بیشتر بیشتر شدن.. داغ شدن بینیم و ریزش دماغم رو حس میکردم...
+یجای از درونم همیشه توی این لحظه ها میگفت که..
+تهیونگ تمومش کن..بس کن..توی مردی..اون تورو اینطوری تربیت نکرده...
+و هردفعه با فکر کردن به جمله آخر ناخداگاه...
+از گریه کردن و هق هق کردن دست میکشیدم و شروع میکردم به پاک کردن اشکام...
+آروم آروم با پشت دستم که مثل یخ سرد و مثل بید می لرزید، قطره های اشکم رو پاک کردم..
+آبریزش بینی م رو با یقه ی سویشرت سیاه رنگم پاک کردم..
+بعد از اینکه مطمئن شدم جلوی دیدم رو میتونم ببینم، نفس عمیقی کشیدم و..
+دستم رو گذاشتم رو دسته های دوچرخه و آروم آروم شروع کردم به پدال زدن...
+با شنیدن صدای لاستیکای چرخ بغض کم کم داشت دوباره من رو توی آغوش خودش میکشید..
+نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم...
+تهیونگ تمومش کن..تو الان باید خونه باشی..
+با گفتن جمله آخر پدال رو محکم تر فشار دادم که همینکارم باعث شد دوچرخه سریع تر حرکت کنه...
{ویو جونگ کوک}
×بعد از اینکه با اون پسره، تهیونگ ملاقات کردم و یه سفارش بدرد نخور بهش دادم...
×برگشتم سمت عمارت...
×یونگی بعد از اینکه ماشین رو برد تو حیاط عمارت..هنوز به دم در پارکینگ نرسیده بودیم که...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
ویو تهیونگ:
+توی تاریکی پس کوچه ها پرسه میزدم
+تنها صدای که سکوت شب رو شکسته بود..
+صدای زوزه باد که همراه با چرخ های دوچرخه ام مخلوط شده بود، این سکوت رو میشکست
+از این حس خوشم میومد..
+تاریکی..سکوت مطلق شب..صدای وز وز باد..صدای جیر جیرک های شبونه...
+و خیلی از حس های دیگه که باعث میشد تو این هوا..تو این حس..
+مور مور ام بشه..
+صدای کشیدن شدن لاستیکای چرخ..
+صدای وز وز باد..
+صدای جیر جیرک ها..
+هوای خنک و سرد مانند...
+همه ی این حس ها باعث میشد یاد مادرم بیافتم...
+مادری که دیگه الان پیشم نیست...
+مادری که وقتی بود، به تنهای همه ی این حسای خوب رو بهم هدیه میداد..
+با فکر کردن بهش جلوی دیدم کم کم تار شد و...
+اشک هام آروم آروم شروع کردن به سرازیر شدن زیر این هوا...
+ناخوداگاه بدون اینکه خودم بفهمم..
+دوچرخه رو به سمتی کشیدم و یجا ایستادم تا خودم رو خالی کنم...
+به محض ایستادم، بغض عجیب و سوپرایز کننده ای بهم حمله کرد...بدون اینکه بخوام کنترلش کنم...
+هق هق کنان زدم زیر گریه انگار نه انگار که یه مرد ام...
+البته منم بدون توجه به جنسیتم زدم زیر گریه...
+آخه کدوم مردی موقع از دست دادن عزیزش میتونه گریه نکنه؟؟؟
+اشک هام گوله گوله از چشمام سرازیر شدن..هق هق کردنام بیشتر بیشتر شدن.. داغ شدن بینیم و ریزش دماغم رو حس میکردم...
+یجای از درونم همیشه توی این لحظه ها میگفت که..
+تهیونگ تمومش کن..بس کن..توی مردی..اون تورو اینطوری تربیت نکرده...
+و هردفعه با فکر کردن به جمله آخر ناخداگاه...
+از گریه کردن و هق هق کردن دست میکشیدم و شروع میکردم به پاک کردن اشکام...
+آروم آروم با پشت دستم که مثل یخ سرد و مثل بید می لرزید، قطره های اشکم رو پاک کردم..
+آبریزش بینی م رو با یقه ی سویشرت سیاه رنگم پاک کردم..
+بعد از اینکه مطمئن شدم جلوی دیدم رو میتونم ببینم، نفس عمیقی کشیدم و..
+دستم رو گذاشتم رو دسته های دوچرخه و آروم آروم شروع کردم به پدال زدن...
+با شنیدن صدای لاستیکای چرخ بغض کم کم داشت دوباره من رو توی آغوش خودش میکشید..
+نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم...
+تهیونگ تمومش کن..تو الان باید خونه باشی..
+با گفتن جمله آخر پدال رو محکم تر فشار دادم که همینکارم باعث شد دوچرخه سریع تر حرکت کنه...
{ویو جونگ کوک}
×بعد از اینکه با اون پسره، تهیونگ ملاقات کردم و یه سفارش بدرد نخور بهش دادم...
×برگشتم سمت عمارت...
×یونگی بعد از اینکه ماشین رو برد تو حیاط عمارت..هنوز به دم در پارکینگ نرسیده بودیم که...
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۱۶۹
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط