درخواستی
درخواستی
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:8
(ا.ت)
با خوردن نور خورشید تو صورتم بیدار شدم دیشب نفهمیدم کی خوابم برد بلند شدم رفتم سرویس و بعد انجام کارای لازم اومدم بیرون رفتم سمت میز آرایشیم و خواستم شونه رو از رو میز بردارم که با یه جعبه رو میز مواجه شدم
ا.ت:این دیگه چیه
جعبه رو برداشتم و درشو باز کردم که با دیدن دستبند مورد علاقم که اون شب گمش کرده بودم شوکه شدم فقط اون نبود یه برگه تا شده هم داخلش بود برگه رو برداشتم و بازش کردم و با خوندنش انگار یه سطل آب یخ روم خالی شد
نوشته:اون شب دسبندت افتاده بود تو پذیرایی حشری کوچولوم بیشتر حواست به وسایلت باشه بیب
اون استرس کوفتی دوباره اومد سراغم که یهو در باز شد زود جعبه رو با همون برگه تو کمد قائم کردم
جیهون:بیداری؟
ا.ت:اره
جیهون:چیو قائم کردی
ا.ت:ه هیچی
جیهون:نه دیدم یه چیزی گذاشتی تو کمد چیشده ا.ت چیزی ازم مخفی میکنی
ا.ت:نه اوپا چیو میخوام مخفی کنم
جیهون:ا.ت مطمئنم یچی هست این روزا رفتارت عجیب شده
ا.ت:میگم چیزی نیست ببینم تو چرا نرفتی سر کار
جیهون:امروز تعطیله
ا.ت:اها خب پس
جیهون:ا.ت...
ا.ت:اوپا میخوام برم حموم لطفا برو بیرون
جیهون:خیل خب
و رفت بیرون نفسمون راحت بیرون دادم در کمد و بازش کردم و دستبند برداشتم و انداختم دستم حس بدی داشتم با اینکه کسی اتاق نبود حس میکردم یکی داره نگام میکنه داشتم وجود جونگ کوکو حس میکردم احتمالا بخاطر این بود که بوی عطر تلخش هنوز داشت تو اتاق میپیچید این چه عطری داره که حتی بعد این همه ساعت هنوز بوش تو اتاقه عطرش مثل خودشه ..خودش میره ولی وجودش تا ساعت ها حس میشه هوفف رفتم سمت حموم و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسمو پوشیدم رفتم بیرون که اوپا رو کاناپه نشسته بود....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:8
(ا.ت)
با خوردن نور خورشید تو صورتم بیدار شدم دیشب نفهمیدم کی خوابم برد بلند شدم رفتم سرویس و بعد انجام کارای لازم اومدم بیرون رفتم سمت میز آرایشیم و خواستم شونه رو از رو میز بردارم که با یه جعبه رو میز مواجه شدم
ا.ت:این دیگه چیه
جعبه رو برداشتم و درشو باز کردم که با دیدن دستبند مورد علاقم که اون شب گمش کرده بودم شوکه شدم فقط اون نبود یه برگه تا شده هم داخلش بود برگه رو برداشتم و بازش کردم و با خوندنش انگار یه سطل آب یخ روم خالی شد
نوشته:اون شب دسبندت افتاده بود تو پذیرایی حشری کوچولوم بیشتر حواست به وسایلت باشه بیب
اون استرس کوفتی دوباره اومد سراغم که یهو در باز شد زود جعبه رو با همون برگه تو کمد قائم کردم
جیهون:بیداری؟
ا.ت:اره
جیهون:چیو قائم کردی
ا.ت:ه هیچی
جیهون:نه دیدم یه چیزی گذاشتی تو کمد چیشده ا.ت چیزی ازم مخفی میکنی
ا.ت:نه اوپا چیو میخوام مخفی کنم
جیهون:ا.ت مطمئنم یچی هست این روزا رفتارت عجیب شده
ا.ت:میگم چیزی نیست ببینم تو چرا نرفتی سر کار
جیهون:امروز تعطیله
ا.ت:اها خب پس
جیهون:ا.ت...
ا.ت:اوپا میخوام برم حموم لطفا برو بیرون
جیهون:خیل خب
و رفت بیرون نفسمون راحت بیرون دادم در کمد و بازش کردم و دستبند برداشتم و انداختم دستم حس بدی داشتم با اینکه کسی اتاق نبود حس میکردم یکی داره نگام میکنه داشتم وجود جونگ کوکو حس میکردم احتمالا بخاطر این بود که بوی عطر تلخش هنوز داشت تو اتاق میپیچید این چه عطری داره که حتی بعد این همه ساعت هنوز بوش تو اتاقه عطرش مثل خودشه ..خودش میره ولی وجودش تا ساعت ها حس میشه هوفف رفتم سمت حموم و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسمو پوشیدم رفتم بیرون که اوپا رو کاناپه نشسته بود....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
- ۴۶۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط