𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 { قلب من}

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 { قلب من}


𝕻𝖆𝖗𝖙:1


+ههههه...خدایا دوباره نه..چرا همینجوری پشت سر هم جنجال به پا میکنه پسره احمق...بابام اینبار دیگه میکشتش..هوووفف

{فلشبک به چندساعت قبل}

+امروز قرار پسر کدخدای روستا برای خواستگاریم بیاد اینجا..راستش دلم نمیخواد ازدواج کنم اما بابام بهم گفته درس که نخوندی یه کاره ای بشی حداقل به یه آدم پول دار شوهر کن تا خرجتو بده و راحت تر بشیم...کلا به خودش فکر میکنه منم که مطمئنم آینده ای توی این روستا ندارم پس اینجوری خودمو راحت کنم که اونم یه سودی ازم ببره.....اما باوجود هیونجین چطوری..چطوری ازدواج کنم حتما مثل دفعات قبل دوباره دردسر درست میکنه ای خدا...

&امم...خیلی خوشمزس
+اعع..چیکار میکنی برای مهمونه هاااا
&مگه چندبار میتونم از اینا بخورم با وجود اخلاق سگ بابا
+آبجی قول میدم...که بعد از عروسیم ببرمت پیش خودم
&مهم نیس فقط خودتو نجات بده تا مثل مامان جلوی چشامون از گشنگی جون ندی
+آبجی..حرف مامانو نزن لطفا حداقل امشب
&چیه میخوای دوباره بزنی زیر هق هق...ما الان باید به فکر خودمون باشیم
+برو...برو بیروننننن
&قهوه ای دامادو شور کن
+گمشو..اععععع

&رفتم نخورمون
+ آبجیم رفت بیرون قهوه ها رو درست کردم که ببرم از حیاط یه صدای شنیدم اما وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم چیزی نبود..رفتم ک قهوه رو از بزرگ جمع تا داماد چرخوندم و یه جا نشستم که در با لگد باز شد قلبم اومد توی دهنم اون..اون هیونجین بود خدایا امشب واویلا به پا میشه هیون با لگد به میز زد که قهوه روی کدخدا ریخت کدخدا از خشمش بلد شدو تفنگشو در آوردو روی هیونجین گرفت جلوی هیونجین وایستادم و شروع به التماس کردم که یه وقت کاری باهاش نکنه کدخدا هوف بلندی کشید و با پسرش رفتن بابام داغ کرده بود اکنون لحظه خیلی ترسناک بود و یکی زیر گوش هیونجین کشید

{زمان حال}

اشکم سرازیر شد رفتم توی اتاقم و شروع کردم به گریه کدرن هیونجین باداد شروع کرد به حرف زدن
×چرا..چرا هیچی بهم نگفتی آخه...منو اصلا دوسم داری¿داری دیوونم میکنی
<مگه تو کی هستی پسره احمق گمشو بیرون(عربده)
+بابام هیونجین رو بیرون کرد و کل داشت شبو دادوبیداد می‌کرد...کل شب توی خودم پیچیده بودمو گریه میکردم اخه..من...من یه حسای به هیونجین داشتم پس نمیخوام اذیت بشه..هههههوففف



[هفته بعد]


+یه هفته گذشته..هیونجین دیگه نزدیکم نمیشه همیشه راهشو از کج میکنه ایششش خوب بگو از اولم زندگیمو خراب نمیکردی احمق بدجنس ...خلاصه امروز داشتم میرفتم محل کار بابام خونه باغ بزرگ روستا ..امروز باید کمک بابام اصطبل اسب های صاحب باغ رو تمیز کنم رسیدم اونجا در های بزرگ آهنیش باز شد و من بایه..........


(ادامه دارد)


بچه ها این پارت اوله لطفا حمایتم کنید تا پارت های بهتر و قشنگ تری بزارم ممنونم.بایییییی☆♡




شرطا
لایک:۵
کامنت:۱۰
بازنشر:۳
فالو:۲
دیدگاه ها (۹)

---ارسال از طریق https://wisgoon.com/downloaderbot

---ارسال از طریق https://wisgoon.com/downloaderbot

معرفی فیک 𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 { قلب من}ات:دختری روستایی مهربون خوش اخل...

┄┉✿┉┄⇠ ترجمه مومنت های این برنامه همه: خوشحالیم از دیدنتون....

#part_4#پایان_خوش_داستان_من پریدم روی تخت و شروع کردم گریه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط