لبت مرا به غزلهای نوجوانی برد

لبت مرا به غزل‌های نوجوانی برد
به عشق‌های زمينی وآسمانی برد
شکوفه لبِ گلگونِ تو دوباره مرا
به خواب چیدن گل‌های ارغوانی برد
کسی که آتش بی‌مهری‌اش مرا سوزاند
چه شد که باز دل از من به مهربانی برد
به زنده بودن من نام زندگی مگذار
که این غریب فقط رنج زندگانی برد
چه زود پیر شدیم و چه دیر فهمیدیم
که عشق هرچه ز ما برد ناگهانی برد
دیدگاه ها (۰)

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند،حتی از فاصله های ...

گـفـتم نـگـاه می‌ کـندم مست می‌ شـومچشمش شراب بود و کسی باور...

ما اونجوری که دلمون میخواست زندگی نکردیم اونجوری زندگی کردیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط