ای غریب آشنا...
ای غریب آشنا...
روی بنمای و پرده از جمال برگیر
که دل من در التهاب است و تپشهایش بیثمر
بازآی تا شب هجرانم به سپیده وصال پیوندد و دلم از جرعه حضور تو جان گیرد
بازآی که بیوجودت آفتاب در نیمروز غروب کند و گل از شرم بیفروغی پژمرده گردد
ای مونس دیرین و آشنای جان.. برگرد...
که یک لحظه با تو به ابدیت ماند و هزار سال بیتو به غم و تنهایی نگذرد
روی بنمای و پرده از جمال برگیر
که دل من در التهاب است و تپشهایش بیثمر
بازآی تا شب هجرانم به سپیده وصال پیوندد و دلم از جرعه حضور تو جان گیرد
بازآی که بیوجودت آفتاب در نیمروز غروب کند و گل از شرم بیفروغی پژمرده گردد
ای مونس دیرین و آشنای جان.. برگرد...
که یک لحظه با تو به ابدیت ماند و هزار سال بیتو به غم و تنهایی نگذرد
- ۱.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط