رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۳۵

ارسلان: از اتاق که بیرون اومدم دیانا به
سمتم اومد

دیانا: روی گونش بوسه ای کاشتم و با

خوشحالی گفتم مرسی دوباره بوسش کردم

ارسلان: برام حس جالبی بود منم لپشو

کشیدم و گفتم خواهش میکنم


دیانا: به اتاقم رفتم که ارسلان اومد تو

ارسلان: دیانا ببین...
دیدگاه ها (۱)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۶ارسلان: دیانا منو تو باید عقد ک...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۷دیانا: ارسلان آدم بدی نبود خیلی...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۴دیانا: یه جند وقتی بود که پیش ا...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۳ارسلان: لبخندی بهش زدمدیانا: رف...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

my black rose(رز سیاہ من)p=4میتسو واقعا ترسیدہ بودم ی کاری د...

عشق در نگاه سلطنت پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط