The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۳۸
ویو لیا ـ
نور کمرنگ صبح از لای پردهها وارد اتاق شد.
آروم چشمامو باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم توی اتاق کایا هستم.
همین که خواستم از جام بلند شم، متوجه شدم یکی از پاهای کایا توی بغلمه.
با دیدن موقعیتم جیغ کوتاهی زدم و سریع از جام پریدم.
با صدای جیغم، کایا هم از خواب بیدار شد و با تعجب نگام کرد.
کایا: چی شده؟!
لیا: من... چرا اینجام؟ و چرا پای تورو تو بغلمه؟
کایا: چیی؟ 😄تو پای منو بغل کردی فک نمیکردم پا دوست داشته باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادیت:نویسنده(من رو به خودم«مشکل داری؟ این چه دیالوگ مریضه تو در اوردی»)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه...
با دستام صورتمو پوشوندم🫣
لیا: وای من دیشب چیکار کردمم....چه گندی زدم وای لیا از دست تو.😖
کایا: خوبه خودتم خودتو میشناسی.😏
لیا: واقعا چیکارکردم..گریه کردم اره؟
کایا: یادت اومد؟
لیا: نه فقط میدونم هروقت مست میشم گریه باهامه
کایا:باشه نمیخاد بزنی تو سر خودت فقط دیگه زیادی ننوش
لیا: اوفف اهه چه بو الکلی میدم باید برم دوش بگیرم
از اتاق کایا خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
حولهمو برداشتم و رفتم حموم.
یه دوش گرفتم، کارامو انجام دادم و لباسمو پوشیدم
ویو کایاـ
بعد از رفتن لیا هوفی کشیدم و از جام بلند شدم
رفتم سمت دستشویی، یه کم آب به صورتم زدم و مسواک زدم.
بعد از چند دقیقه از دستشویی بیرون اومدو رفتم پایین
یولا رو دیدم که مشغول آماده کردن صبحونه بود.
یولا:صبح بخیر آقای کیم
کایا:صب بخیر
یولا:صبحونتون تقریبا امادس
الان میل میکنید؟
کایا: نه یکم صبر کن
یولا: باشه هرطور شما بگید
از پلهها پایین اومدم و مستقیم به سمت اتاق کارم رفتم.
تو قفسه ها چند پرونده ای که امروز باید میبردم سر کار رو برداشم
برگشتم پذیرایی و پرونده هارو روی میز گذاشتم
یک دور دیگه چکشون کردم و گذاشتمشون کنار
از جام پاشدم رفتم سمت اشپز خونه
از کابینتا غذای لئو رو برداشتم و ظرفشو پر کردم
نشستم پشت میز چند دقیقه بعد لیا بلخره پیداش کن
کایا:یولا صبحونه رو بیار
یولا:چشم قربان
لیا:صبح بخیر یولا.
یولا: صبح بخیر خانوم خیلی زیبا شدین امروز.
لیا:مرسی قشنگم توهم همینطور
نمیخاد انقدر رسمی باشی باهام فقط لیا صدام کن.
قبل اینکه یولا جوابی بده دوباره حرف زدم.
لیا:کایا امروزم میری شرکت؟
یولا:ببخشید خانوم نمیتونم چون آقای کیم از غیر رسمی بودن خوششون نمیاد
لیا: اِ واقعا. ببخشید آقای کیم که به اسم کوچک صداتون زدم.
یولا اینکه آقای کیم از غیر رسمی بودن خوششون نمیاد ربطی به من نداره که با ایشون رسمی باش ولی من از رسمی بودن خوشم نمیاد همون لیا صدام کن باشه
یولا: باشه لیا خانوم فعلا بیاید صبحتونو میل کنید
چند دقیقه بعد، صبحونه رو آروم و بدون حرف خاصی خوردیم
بعد از تموم شدن صبحونه، از جام بلند شدم.
به سمت اتاقم رفتم تا برای رفتن به شرکت آماده بشم.
ویو لیاـ
بعد صبحونه کایا مستقیم از جاش بلند شد و رفت بالا
منم پشت سرش رفتم اتاقم کیفو گوشیمو برداشتم برگشتم پایین
با گوشیم شماره رن رو گرفتم
همین لحظه کایا هم با لباس رسمی از اتاقش بیرون اومد
معلوم بود میخواست بره شرکت
رن بعد خوردن چند بوق جواب داد
رن:بله خانوم مین چه کمکی از دستم بر میاد
لیا:رن باید یه سر برم شرکت بابا.
رن:چشم خانوم الان میام
گوشیو قطع کردم و برگشتم سمت یولا
لیا:یولا تو خونه قرص مسکن هست
یکم سر درد دارم
یولا:بعله هست چند لحظه صبر کنید الان میارم براتون
یولا شروع کرد به گشتن کابینتا
از اون طرف کایا هوفی کشید و به سمت آشپزخونه رفت
از یخچال قرصو برداشت و با یه لیوان آب به طرفم اومد
یولا:ببخشید آقای کیم نمیدونستم قرصا اونجان
کایا:از این به بعد بدون
یولا:چشم قربان.
کایا لیوان اب و مسکنو سمتم گرفت
از دستش گرفتم و خوردم
لیا: خیلی ممنون آقای کییمم.
کایا: قرصو بزار تو کیفت
دوساعتی یک بار لازمت میشه
لیا: باشه مرسی..اها راستی یولا آقای کیم میرن سر کار منم باید یه سر برم شرکت بابا
اگه میشه شما بمون اینجا کنار لئو که تنها نمونه
کایا:لئو با تنهایی مشکلی نداره
لیا:شنیدی یولا خانوم
یولا:بعله خانوم میمونم
کایا: ببخشید نظرتون چیه من برم خودتون راحت باشید اینجا
منو یولا جفتمو خندیدیم
یولا: ببخشید آقای کیم
خواستم حرفی بزنم که صدای بوق ماشین از بیرون اومد
لیا: هوفف رن چندبار بهت بگم از بوق زدن بدم میاد
خیلی خب دیگه من باید برم باییی.
ویو کایاـ
منم پرونده هارو برداشتم و پشت سر لیا خارج شدم.
ادامه..
شرطای پارت بعدی برا اینم هست
اسلایدا: لباس لیا لباس کایا
(ملکه قلب من)
پارت ۳۸
ویو لیا ـ
نور کمرنگ صبح از لای پردهها وارد اتاق شد.
آروم چشمامو باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم توی اتاق کایا هستم.
همین که خواستم از جام بلند شم، متوجه شدم یکی از پاهای کایا توی بغلمه.
با دیدن موقعیتم جیغ کوتاهی زدم و سریع از جام پریدم.
با صدای جیغم، کایا هم از خواب بیدار شد و با تعجب نگام کرد.
کایا: چی شده؟!
لیا: من... چرا اینجام؟ و چرا پای تورو تو بغلمه؟
کایا: چیی؟ 😄تو پای منو بغل کردی فک نمیکردم پا دوست داشته باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادیت:نویسنده(من رو به خودم«مشکل داری؟ این چه دیالوگ مریضه تو در اوردی»)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه...
با دستام صورتمو پوشوندم🫣
لیا: وای من دیشب چیکار کردمم....چه گندی زدم وای لیا از دست تو.😖
کایا: خوبه خودتم خودتو میشناسی.😏
لیا: واقعا چیکارکردم..گریه کردم اره؟
کایا: یادت اومد؟
لیا: نه فقط میدونم هروقت مست میشم گریه باهامه
کایا:باشه نمیخاد بزنی تو سر خودت فقط دیگه زیادی ننوش
لیا: اوفف اهه چه بو الکلی میدم باید برم دوش بگیرم
از اتاق کایا خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
حولهمو برداشتم و رفتم حموم.
یه دوش گرفتم، کارامو انجام دادم و لباسمو پوشیدم
ویو کایاـ
بعد از رفتن لیا هوفی کشیدم و از جام بلند شدم
رفتم سمت دستشویی، یه کم آب به صورتم زدم و مسواک زدم.
بعد از چند دقیقه از دستشویی بیرون اومدو رفتم پایین
یولا رو دیدم که مشغول آماده کردن صبحونه بود.
یولا:صبح بخیر آقای کیم
کایا:صب بخیر
یولا:صبحونتون تقریبا امادس
الان میل میکنید؟
کایا: نه یکم صبر کن
یولا: باشه هرطور شما بگید
از پلهها پایین اومدم و مستقیم به سمت اتاق کارم رفتم.
تو قفسه ها چند پرونده ای که امروز باید میبردم سر کار رو برداشم
برگشتم پذیرایی و پرونده هارو روی میز گذاشتم
یک دور دیگه چکشون کردم و گذاشتمشون کنار
از جام پاشدم رفتم سمت اشپز خونه
از کابینتا غذای لئو رو برداشتم و ظرفشو پر کردم
نشستم پشت میز چند دقیقه بعد لیا بلخره پیداش کن
کایا:یولا صبحونه رو بیار
یولا:چشم قربان
لیا:صبح بخیر یولا.
یولا: صبح بخیر خانوم خیلی زیبا شدین امروز.
لیا:مرسی قشنگم توهم همینطور
نمیخاد انقدر رسمی باشی باهام فقط لیا صدام کن.
قبل اینکه یولا جوابی بده دوباره حرف زدم.
لیا:کایا امروزم میری شرکت؟
یولا:ببخشید خانوم نمیتونم چون آقای کیم از غیر رسمی بودن خوششون نمیاد
لیا: اِ واقعا. ببخشید آقای کیم که به اسم کوچک صداتون زدم.
یولا اینکه آقای کیم از غیر رسمی بودن خوششون نمیاد ربطی به من نداره که با ایشون رسمی باش ولی من از رسمی بودن خوشم نمیاد همون لیا صدام کن باشه
یولا: باشه لیا خانوم فعلا بیاید صبحتونو میل کنید
چند دقیقه بعد، صبحونه رو آروم و بدون حرف خاصی خوردیم
بعد از تموم شدن صبحونه، از جام بلند شدم.
به سمت اتاقم رفتم تا برای رفتن به شرکت آماده بشم.
ویو لیاـ
بعد صبحونه کایا مستقیم از جاش بلند شد و رفت بالا
منم پشت سرش رفتم اتاقم کیفو گوشیمو برداشتم برگشتم پایین
با گوشیم شماره رن رو گرفتم
همین لحظه کایا هم با لباس رسمی از اتاقش بیرون اومد
معلوم بود میخواست بره شرکت
رن بعد خوردن چند بوق جواب داد
رن:بله خانوم مین چه کمکی از دستم بر میاد
لیا:رن باید یه سر برم شرکت بابا.
رن:چشم خانوم الان میام
گوشیو قطع کردم و برگشتم سمت یولا
لیا:یولا تو خونه قرص مسکن هست
یکم سر درد دارم
یولا:بعله هست چند لحظه صبر کنید الان میارم براتون
یولا شروع کرد به گشتن کابینتا
از اون طرف کایا هوفی کشید و به سمت آشپزخونه رفت
از یخچال قرصو برداشت و با یه لیوان آب به طرفم اومد
یولا:ببخشید آقای کیم نمیدونستم قرصا اونجان
کایا:از این به بعد بدون
یولا:چشم قربان.
کایا لیوان اب و مسکنو سمتم گرفت
از دستش گرفتم و خوردم
لیا: خیلی ممنون آقای کییمم.
کایا: قرصو بزار تو کیفت
دوساعتی یک بار لازمت میشه
لیا: باشه مرسی..اها راستی یولا آقای کیم میرن سر کار منم باید یه سر برم شرکت بابا
اگه میشه شما بمون اینجا کنار لئو که تنها نمونه
کایا:لئو با تنهایی مشکلی نداره
لیا:شنیدی یولا خانوم
یولا:بعله خانوم میمونم
کایا: ببخشید نظرتون چیه من برم خودتون راحت باشید اینجا
منو یولا جفتمو خندیدیم
یولا: ببخشید آقای کیم
خواستم حرفی بزنم که صدای بوق ماشین از بیرون اومد
لیا: هوفف رن چندبار بهت بگم از بوق زدن بدم میاد
خیلی خب دیگه من باید برم باییی.
ویو کایاـ
منم پرونده هارو برداشتم و پشت سر لیا خارج شدم.
ادامه..
شرطای پارت بعدی برا اینم هست
اسلایدا: لباس لیا لباس کایا
- ۷۴۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط