نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.

نیمه‌شب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.
خورشید آمد،با هزاران شاخه‌ی نور،
و در گوشش زمزمه کرد:"بیا..."

ماه لرزید، نقره‌اش ریخت روی آب.
پاسخ داد:"بین ما همیشه یک شب فاصله خواهد بود."

خورشید آتشین خندید:
"پس من هر بامداد،در لباس سپیده، به استقبالت میآیم
و تو هر شام،با روسریِ ستاره، به دیدارم میشتابی."

و اینگونه شد...
از آن روز،آسمان، سند ازدواج سایه‌ روشن‌شان شد.
دیدگاه ها (۰)

دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رؤیای...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وچهارم | گلوله‌ای که همه‌چیز را تغییر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط