Part The sweetest oblivion

[Part¹] __☆_The sweetest oblivion_☆_

‌《چیزی به عنوان پول خوب یاپ پول بد وجود نداره. فقد پول وجود داره.》
_الینا
لوکیشن: لانگ آیلند، نیو یورک
خونه ام خیلی قشنگ و خوشگل بود. درب قرمزی با زنگ طلایی، کف پوش. شطرنجی سیاه و سفید، یه پله چوبی براق و یه لوستر درخشان. اما همیشه برام سوال بود که اگه یه گوشه از کاغذ دیواریدرو بکشم عقب... آیا خون می ریزه، اگه این دنیا مثل شیشه شفاف بود، قطره هوی نرم خون روی زمین مرمری می ریخت.
چشمام به تلویزیون توی گوشه آشپز خونه بود و صدای گزارشگر رو به سختی می‌فهمیدم، ولی وقتی کلمه "قتل" از دهنش در اومد، توی ذهنم طنین انداز شد. گلوم تنگ شد و انگشترم رو روی انگشت وسطی‌ام چر‌ خوندم.
خونه ام، زندگیم، روی پول های کثیف ساخته شده بود و همیشه می تونستم بگم که من در این قضیه نقشی نداشتم. تا اوایل امسال.
حالاگ خون روی دستام بود و عذاب وجدان خوابم رو می‌پایید.
هربار که در چر خان باز می شد، صدای مهمون ها به گوشم می رسید و خدمتکار ها میو مدن و می رفتن تا ناهار رو آماده کنن.
صدای خنده یه زن، لحن شاداب پسر عموم بنیتو و صدایی که صبح وقتی از کلیسا بیرون می رفتم، به طور مبهم شناخته بودم.
صدای اون پایین و بی احساس بود. مو های گردنم سیخ شد. می دونستم که این صدا متعلق به شوهر آیندم بود.
و این یکی از دلایلی بود که داشتم توی آشپز خونه قایم می شدم، هر چند‌ هرگز اینو قبول نمی کردم.
ُ ُ تو برای اون اخم خیلی زیباهستی، عزیزم ابیلی ُُُ‌ُ‌ ُ‌ مامان گفت، با سر وصدای مهمون ها وارد شد.
کلماتش‌ سنگینی‌ خاصی‌ داشت. به دلایل واضح، مدت‌ ها بود که این لقب رو نشنیده بودم. کم کم از این اسم بزرگ شده بودم، به خصوص وقتی فهمیدم که من دختری هستم که به خاطر دلایل اشتباه مورد ستایش قرار گرفته بودم: به راحتی قابل تحمل بودم، وقتی باید ساکت می بودم ساکت بودم و وقتی نباید مودب. مثل یه لباس بچگی که دیگه به من نمی خورد‌، توی انتظارات دنیا گیر کرده بودم. سال ها مثل یک پرنده زیبا در قفس.. تا اینکه همه چیز بیش از حد شد... و فرار کردم.
ماما:نمی دونم چرا اینو تماشا می کنی، الینا ُ ُ مامان گفت و سس روی اجاق رو هم می زد.
ماما: همه ی این مزخرفات دپرس کننده ست.ُ ُ
مامان با سالواتوره ابیلی ازدواج کرده بود__ (بابا خودشو میگه) رئیس یکی از بزرگ ترین باند های جنایی در آمریکا. بعضی وقت ها فکر می کردم که آیا این سادگی ناشی از انکار بود، یا واقعا دوست داشت به جای نگرانی درباره کار های پدرم، سریال"روز های زندگی ما" رو تماشا کنه
الینا:نمی دونم به کی توی انتخابات باید رار بدم" به طور بی توجهی جواب دادم.
سرش روبا ناباوری تکان داد و حدس زدم که برای دختر یک رئیس باند عجیبه که به مسائل قانونی دولت اهمیت بده.
ماما: پدرت از دستت ناراحته.
گفت و با چشمان تیره اش به من نگاه کرد.. اون حالت" دردسر هستی" رو داشت.
الینا: کی پدرم این روزها ازمن خوشحال بوده؟.
ماما: چرا انتظار داری بعد از کاری که کردی خوشحال باشه؟!.
شش ماه گذشته بود و قسم خوردم که هر روز این موضوع‌ رو مطرح می کرد. مثل یه سگی که به استخوانش چسبیده، و واقعاً فکر می کردم که از اشتباهی که کرده بودم لذت می بردم چون بلاخره چیزی برای سرزنش کردن من داشت.
ماما: چرا بعد از کلیسا نرفتی با نیکولاس ملاقات کنی؟.
با قاشقش به من اشاره کرد.
ماما: من این نمایش رو نمیپذیرم که فراموش کردی و بی خبر توی ماشین نشسته بودی.
دستام رو در هم قفل کردم.
الینا: فقد نمی خواستم برم. اون... بی ادبه.
ماما: الینا تو حتی اون رو نمی شناسی.
الینا: برای شناختن شخصیت کسی با این شهرت نیازی به ملاقات نیست، مامان.
ماما:آه، مدونا، نجاتم بده. (خدا به ایتالیایی میشه مدونا، این رمانه ایتالیایی خوشملام) الینا: و نمی تونه آدریانا رو درک کنه!. من باتندی اضافه کردم.
ماما با تمسخر خندید..: نه خیلی هاخواهر تورو درک می کنن، دخترم.
نگاهی به باغبان انداختم... اما نمی خواستم اینو با مامان در میون بذارم، وگرنه تا آخر روز اون هم توی رود خونه هادسون می افتاد.
اوایل این هفته‌، بابا اعلام کرده بود که آدرینا قراره با نیکو لاس روشو ، رئیس یکی از پنج خانواده بزرگ نیویورک، ازدواج کنه. همه می دونستن که وقتی کسی شهرت داره، یعنی باید ازش دوری کرد.
ماما: علاوه بر این، نیکولاس یک آقاست. اگه صبح بعد از کلیسا باهاش ملاقات می کردی، می فهمیدی.
《ادامه دارد》
امیدوارم از پارت یک لذت برده باشید:))♡
لایک بازنشر کنید لطفا قشنگام:))
دیدگاه ها (۲)

[Part²]_☆_The sweetest oblivion_★_الینادرست از در کلیسا بیرو...

سلام بچه ها چطورید؟خب، مثل همیشه ویسگون داره اذیتم می کنه و ...

این همون فیکه که قولش رو دادمم[ معرفی]

یه هفته دیگه میخوام تو پیج بعدیم با نویسنده قشنگم فعالیت کنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط