در بر بگیر مرا، مثل پتویی از پلنگ‌هایی که ماه را گم کرده‌

در بر بگیر مرا، مثل پتویی از پلنگ‌هایی که ماه را گم کرده‌اند، یا مثل چای تازه دمی که آدم خودش برای خودش دَم کرده باشد و طعم گرم قبل‌ترهایش را نداشته باشند، یا اصلا مثل همین نمی‌دانم چیزی که در غروب‌های پاییزی ریخته‌اند، که در دل آدم می‌ریزند و دل آدم را هُری با خودش پایین می‌ریزد و آدم ناگزیر می‌ماند از هرچیزی، مگر نشستن و انتظار کشیدنی که حتی حوصله‌ی روشن کردن چراغی را هم نداری و می‌گذاری که شب زود رسیده در تو خانه کند، در خانه‌یی خالی شده از خودت و پر شده از نمی‌دانم چه چیزهای نامعلوم پاییز.
دیدگاه ها (۱)

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌رود،...

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش سوم_سوروس_وای...او با دست خودش برای کف کلب...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط