MIDNIGHT BET
PART:4
°°°°°°°°°
نور سفید و سرد اتاق تمرین روی کف مات افتاده بود. نفسهای میکا هنوز کمی تند بود و مشت کوچکش که به سینهی جونگکوک خورده بود آرام پایین آمد. جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد یک قدم جلو آمد. «گاردتو نگه دار.»
میکا اخم کرد اما دوباره دستهایش را بالا آورد. جونگکوک بدون هشدار حرکت کرد. پایش جلو آمد و دستش به سرعت سمت شانهی میکا رفت. حرکتش آنقدر سریع بود که میکا فرصت فکر کردن نداشت. برای عقب رفتن تلاش کرد اما پایش روی تشک سر خورد. تعادلش از دست رفت. همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد. بدنش عقب رفت
اما قبل از اینکه به زمین بخورد، دست جونگکوک دور بازویش حلقه شد و او را نگه داشت. حرکت ناگهانی باعث شد میکا نیمه در آغوش او متوقف شود. زمان برای یک ثانیه کش آمد. میکا سرش را بالا آورد. چشمهایش مستقیم به چشمهای جونگکوک خورد. نزدیک. خیلی نزدیک. نفس گرمشان تقریباً به هم میخورد. چشمهای تیرهی جونگکوک برای لحظهای ثابت ماند. آن نگاه سرد و بیاحساس قبلی… حالا انگار چیزی عجیب داخلش برق زد. نه دقیقاً تعجب. نه دقیقاً خشم. چیزی بینشان.
میکا هم بیحرکت مانده بود. قلبش تند میزد و نمیدانست چرا. سکوت کوتاه اتاق را گرفت. تهیونگ از آن طرف اتاق ابرویش بالا رفت. سورا هم کاملاً ساکت شده بود. جونگکوک ناگهان پلک زد. انگار خودش هم از آن لحظه بیرون آمد. و همانطور ناگهانی که گرفته بود دستش را ول کرد.
میکا حتی فرصت واکنش نداشت. بدنش مستقیم به زمین خورد. «آخ!»
صدای برخوردش با تشک پیچید. میکا صورتش را جمع کرد و با اخم از درد نفسش را بیرون داد. چند ثانیه همانطور روی زمین نشست و زیر لب غر زد: «چه آدم مزخرفی…»
جونگکوک که پشتش را به او کرده بود، لحظهای مکث کرد. ظاهراً شنیده بود. بدون اینکه برگردد، به سمت کیف سیاهش که کنار دیوار بود رفت. دستش را داخلش برد تا بطری آبش را بردارد. صدایش آرام اما واضح آمد: «دفعه بعد…»
یک جرعه آب خورد. «اگه میخوای بدگویی کنی، بلندتر بگو.»
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. میکا با اخم از روی زمین بلند و لباسش را درست کرد. جونگکوک بطری را داخل کیف انداخت و زیپش را بست. «برای امشب بسه.»
نگاهش کوتاه سمت میکا رفت. «بقیهش… پسفردا.»
سورا گفت: «چی؟ همین؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت. «اگه زنده موند.»
تهیونگ خندید و از کنار سورا رد شد. «نگران نباش. هنوز اول راهه.»
جونگکوک کیفش را روی شانه انداخت. قبل از خروج از اتاق، یک نگاه کوتاه دیگر به میکا انداخت. نگاهی که خواندنش سخت بود. بعد در باز شد و او و تهیونگ از اتاق بیرون رفتند. در که بسته شد، سکوت کوتاهی اتاق را گرفت. چند ثانیه بعد سورا ناگهان برگشت سمت میکا. «اوووووووو.»
میکا اخم کرد. «چیه؟»
سورا با چشمهای درخشان گفت: «اون لحظه رو دیدی؟!»
«کدوم لحظه؟»
«همون وقتی که گرفتت!»
میکا صورتش را جمع کرد و زانویش را مالید. «آره دیدم. بعدشم ولم کرد که مثل کیسه سیبزمینی بخورم زمین.»
سورا خندید. «نه نه نه، اون قبلش!»
میکا گیج نگاهش کرد. سورا نزدیکتر آمد و با هیجان گفت:
«اون نگاهه!»
«چی؟»
«شما دوتا یه لحظه کامل زل زده بودین به هم.»
میکا چشمهایش را چرخاند. «مزخرف نگو.»
سورا با شیطنت لبخند زد. «من که میگم مرحله اول شرط… بد هم پیش نرفت.»
میکا لحظهای ساکت شد. بعد زیر لب گفت: «اون پسره از خود راضیه.»
سورا خندید. «آره… ولی به نظر میاد داستان تازه داره شروع میشه.»
#jungkook #bts #جونگکوک #فیکشن #فیک_جونگ_کوک
°°°°°°°°°
نور سفید و سرد اتاق تمرین روی کف مات افتاده بود. نفسهای میکا هنوز کمی تند بود و مشت کوچکش که به سینهی جونگکوک خورده بود آرام پایین آمد. جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد یک قدم جلو آمد. «گاردتو نگه دار.»
میکا اخم کرد اما دوباره دستهایش را بالا آورد. جونگکوک بدون هشدار حرکت کرد. پایش جلو آمد و دستش به سرعت سمت شانهی میکا رفت. حرکتش آنقدر سریع بود که میکا فرصت فکر کردن نداشت. برای عقب رفتن تلاش کرد اما پایش روی تشک سر خورد. تعادلش از دست رفت. همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد. بدنش عقب رفت
اما قبل از اینکه به زمین بخورد، دست جونگکوک دور بازویش حلقه شد و او را نگه داشت. حرکت ناگهانی باعث شد میکا نیمه در آغوش او متوقف شود. زمان برای یک ثانیه کش آمد. میکا سرش را بالا آورد. چشمهایش مستقیم به چشمهای جونگکوک خورد. نزدیک. خیلی نزدیک. نفس گرمشان تقریباً به هم میخورد. چشمهای تیرهی جونگکوک برای لحظهای ثابت ماند. آن نگاه سرد و بیاحساس قبلی… حالا انگار چیزی عجیب داخلش برق زد. نه دقیقاً تعجب. نه دقیقاً خشم. چیزی بینشان.
میکا هم بیحرکت مانده بود. قلبش تند میزد و نمیدانست چرا. سکوت کوتاه اتاق را گرفت. تهیونگ از آن طرف اتاق ابرویش بالا رفت. سورا هم کاملاً ساکت شده بود. جونگکوک ناگهان پلک زد. انگار خودش هم از آن لحظه بیرون آمد. و همانطور ناگهانی که گرفته بود دستش را ول کرد.
میکا حتی فرصت واکنش نداشت. بدنش مستقیم به زمین خورد. «آخ!»
صدای برخوردش با تشک پیچید. میکا صورتش را جمع کرد و با اخم از درد نفسش را بیرون داد. چند ثانیه همانطور روی زمین نشست و زیر لب غر زد: «چه آدم مزخرفی…»
جونگکوک که پشتش را به او کرده بود، لحظهای مکث کرد. ظاهراً شنیده بود. بدون اینکه برگردد، به سمت کیف سیاهش که کنار دیوار بود رفت. دستش را داخلش برد تا بطری آبش را بردارد. صدایش آرام اما واضح آمد: «دفعه بعد…»
یک جرعه آب خورد. «اگه میخوای بدگویی کنی، بلندتر بگو.»
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. میکا با اخم از روی زمین بلند و لباسش را درست کرد. جونگکوک بطری را داخل کیف انداخت و زیپش را بست. «برای امشب بسه.»
نگاهش کوتاه سمت میکا رفت. «بقیهش… پسفردا.»
سورا گفت: «چی؟ همین؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت. «اگه زنده موند.»
تهیونگ خندید و از کنار سورا رد شد. «نگران نباش. هنوز اول راهه.»
جونگکوک کیفش را روی شانه انداخت. قبل از خروج از اتاق، یک نگاه کوتاه دیگر به میکا انداخت. نگاهی که خواندنش سخت بود. بعد در باز شد و او و تهیونگ از اتاق بیرون رفتند. در که بسته شد، سکوت کوتاهی اتاق را گرفت. چند ثانیه بعد سورا ناگهان برگشت سمت میکا. «اوووووووو.»
میکا اخم کرد. «چیه؟»
سورا با چشمهای درخشان گفت: «اون لحظه رو دیدی؟!»
«کدوم لحظه؟»
«همون وقتی که گرفتت!»
میکا صورتش را جمع کرد و زانویش را مالید. «آره دیدم. بعدشم ولم کرد که مثل کیسه سیبزمینی بخورم زمین.»
سورا خندید. «نه نه نه، اون قبلش!»
میکا گیج نگاهش کرد. سورا نزدیکتر آمد و با هیجان گفت:
«اون نگاهه!»
«چی؟»
«شما دوتا یه لحظه کامل زل زده بودین به هم.»
میکا چشمهایش را چرخاند. «مزخرف نگو.»
سورا با شیطنت لبخند زد. «من که میگم مرحله اول شرط… بد هم پیش نرفت.»
میکا لحظهای ساکت شد. بعد زیر لب گفت: «اون پسره از خود راضیه.»
سورا خندید. «آره… ولی به نظر میاد داستان تازه داره شروع میشه.»
#jungkook #bts #جونگکوک #فیکشن #فیک_جونگ_کوک
- ۴۶۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط