پارت ۹
رفت...
برای اولین بار در عمرم، از حرفی که به کسی زده بودم عذاب وجدان گرفتم.
نمیفهمیدم نارا چه چیزی داشت که ناراحت کردنش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بود.
اصلاً چرا آنطور باهاش حرف زده بودم؟
مگر چه گناهی کرده بود؟
کلاً قید کارم رو زدم و سوار ماشین شدم.
تمام مسیر، حرفهایی که به نارا زده بودم توی سرم تکرار میشدند. هر بار که به صورت ناراحتش فکر میکردم، احساس سنگینی عجیبی توی قفسهی سینهام مینشست.
چند دقیقه بعد به خونه رسیدم.
پیاده شدم و با کلافگی وارد شدم.
اجوما: سلام آقا...
فقط سرم رو تکون دادم، کتم رو روی کاناپه انداختم و خودم هم روی مبل نشستم.
چند لحظه به دیوار روبهرو خیره موندم.
آه عمیقی کشیدم.
آخرش از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم.
اجوما مشغول کار بود. با شنیدن صدای قدمهام برگشت و مثل همیشه با لبخند نگاهم کرد.
اجوما: جانم؟
چند لحظه مکث کردم.
. اجوما...
اجوما: هوم؟
. اگه یه دختری رو ناراحت کنی، چطوری میتونی خوشحالش کنی؟
ابروهاش بالا رفت و بعد لبخند شیطنتآمیزی روی صورتش نشست.
اجوما: اووووه! از کی تا حالا تو از این سؤالها میپرسی؟ تو که هیچوقت دنبال این چیزا نبودی!
خندهی کوتاهی از گلوم خارج شد.
. نمیدونم...
نگاهم رو پایین انداختم.
. فقط... یه دختری رو ناراحت کردم و بابتش عذاب وجدان دارم.
اجوما چند لحظه فکر کرد.
اجوما: خب، براش یه کادو بخر.
بعد انگشتهاش رو یکییکی بالا آورد.
اجوما: لباس، لوازم آرایش... دخترا خوراکی هم دوست دارن. گل هم که همیشه جواب میده.
لبخند زد.
اجوما: بعدش هم دعوتش کن بیرون.
سرم رو تکون دادم.
. میدونی که من از این چیزا سر درنمیارم.
نگاهش کردم.
. میشه باهام بیای؟
اجوما خندید.
اجوما: این دختر کیه که پسر ما رو اینجوری ذلیل کرده؟
ابروهام بالا رفت.
. الان ذلیل به نظر میام؟
اجوما: خیلییی!
چشمهام رو چرخوندم.
. باشه، آقا. اصلاً من ذلیل. حالا میای؟
به کابینت تکیه داد و با لبخند نگاهم کرد.
اجوما: آخرین باری که منو بردی بیرون رو یادم نمیاد. فکر کنم دوازده سالت بود...
لبخندش کمی محو شد.
اجوما: اون موقع تازه فهمیدم چقدر سریع بزرگ شدی.
چند ثانیه ساکت موندم.
حق داشت.
از وقتی بچه بودم کنارم بود. بعد از مادرم، او تنها زنی بود که همیشه حضورش رو کنار خودم حس کرده بودم.
هیچوقت فرصت نداشتم معنی داشتن یک مادر رو واقعاً بفهمم، اما اجوما همیشه طوری باهام رفتار کرده بود که هیچوقت جای خالی اون محبت رو احساس نکنم.
. خب...
لبخند زدم.
. پس بیا به یاد بچگیم بریم بیرون.
دستم رو تکون دادم.
. پاشو، پاشو حاضر شو!
اجوما خندید و از کنارم رد شد تا آماده بشه.
من هم توی خونه قدم میزدم و منتظرش موندم.
چند دقیقه بعد صدای قدمهاش از راهرو اومد.
برگشتم سمتش.
دلم واقعاً برای بیرون رفتن باهاش تنگ شده بود.
اجوما: بریم پسر گلم؟
لبخند زدم.
. بریم، مامان جون.
قدمهاش متوقف شد.
چشمهاش برای لحظهای برق زد.
اجوما: سالها بود این جمله رو ازت نشنیده بودم.
لبخندم کمرنگ شد.
. ببخشید که ازت دریغش کردم.
آرومتر ادامه دادم:
. تو همیشه برای من مثل مامانم بودی... حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
اجوما چند لحظه نگاهم کرد.
بعد جلو اومد، مثل سالهای بچگیم انگشت کوچیکم رو گرفت و با لبخند گفت:
اجوما: پس بریم؟
انگشتم رو دور انگشتش حلقه کردم.
. بریم.
---
اول به یک فروشگاه لوازم آرایش رفتیم.
من تقریباً هیچ چیزی از وسایل داخل فروشگاه نمیفهمیدم و فقط دنبال اجوما راه میرفتم.
در نهایت یک پک لوازم آرایش برداشت.
بعد به فروشگاه لباس رفتیم.
چشمم به یک ست لباس لیمویی افتاد.
ادامه در کامنتا...
برای اولین بار در عمرم، از حرفی که به کسی زده بودم عذاب وجدان گرفتم.
نمیفهمیدم نارا چه چیزی داشت که ناراحت کردنش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بود.
اصلاً چرا آنطور باهاش حرف زده بودم؟
مگر چه گناهی کرده بود؟
کلاً قید کارم رو زدم و سوار ماشین شدم.
تمام مسیر، حرفهایی که به نارا زده بودم توی سرم تکرار میشدند. هر بار که به صورت ناراحتش فکر میکردم، احساس سنگینی عجیبی توی قفسهی سینهام مینشست.
چند دقیقه بعد به خونه رسیدم.
پیاده شدم و با کلافگی وارد شدم.
اجوما: سلام آقا...
فقط سرم رو تکون دادم، کتم رو روی کاناپه انداختم و خودم هم روی مبل نشستم.
چند لحظه به دیوار روبهرو خیره موندم.
آه عمیقی کشیدم.
آخرش از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم.
اجوما مشغول کار بود. با شنیدن صدای قدمهام برگشت و مثل همیشه با لبخند نگاهم کرد.
اجوما: جانم؟
چند لحظه مکث کردم.
. اجوما...
اجوما: هوم؟
. اگه یه دختری رو ناراحت کنی، چطوری میتونی خوشحالش کنی؟
ابروهاش بالا رفت و بعد لبخند شیطنتآمیزی روی صورتش نشست.
اجوما: اووووه! از کی تا حالا تو از این سؤالها میپرسی؟ تو که هیچوقت دنبال این چیزا نبودی!
خندهی کوتاهی از گلوم خارج شد.
. نمیدونم...
نگاهم رو پایین انداختم.
. فقط... یه دختری رو ناراحت کردم و بابتش عذاب وجدان دارم.
اجوما چند لحظه فکر کرد.
اجوما: خب، براش یه کادو بخر.
بعد انگشتهاش رو یکییکی بالا آورد.
اجوما: لباس، لوازم آرایش... دخترا خوراکی هم دوست دارن. گل هم که همیشه جواب میده.
لبخند زد.
اجوما: بعدش هم دعوتش کن بیرون.
سرم رو تکون دادم.
. میدونی که من از این چیزا سر درنمیارم.
نگاهش کردم.
. میشه باهام بیای؟
اجوما خندید.
اجوما: این دختر کیه که پسر ما رو اینجوری ذلیل کرده؟
ابروهام بالا رفت.
. الان ذلیل به نظر میام؟
اجوما: خیلییی!
چشمهام رو چرخوندم.
. باشه، آقا. اصلاً من ذلیل. حالا میای؟
به کابینت تکیه داد و با لبخند نگاهم کرد.
اجوما: آخرین باری که منو بردی بیرون رو یادم نمیاد. فکر کنم دوازده سالت بود...
لبخندش کمی محو شد.
اجوما: اون موقع تازه فهمیدم چقدر سریع بزرگ شدی.
چند ثانیه ساکت موندم.
حق داشت.
از وقتی بچه بودم کنارم بود. بعد از مادرم، او تنها زنی بود که همیشه حضورش رو کنار خودم حس کرده بودم.
هیچوقت فرصت نداشتم معنی داشتن یک مادر رو واقعاً بفهمم، اما اجوما همیشه طوری باهام رفتار کرده بود که هیچوقت جای خالی اون محبت رو احساس نکنم.
. خب...
لبخند زدم.
. پس بیا به یاد بچگیم بریم بیرون.
دستم رو تکون دادم.
. پاشو، پاشو حاضر شو!
اجوما خندید و از کنارم رد شد تا آماده بشه.
من هم توی خونه قدم میزدم و منتظرش موندم.
چند دقیقه بعد صدای قدمهاش از راهرو اومد.
برگشتم سمتش.
دلم واقعاً برای بیرون رفتن باهاش تنگ شده بود.
اجوما: بریم پسر گلم؟
لبخند زدم.
. بریم، مامان جون.
قدمهاش متوقف شد.
چشمهاش برای لحظهای برق زد.
اجوما: سالها بود این جمله رو ازت نشنیده بودم.
لبخندم کمرنگ شد.
. ببخشید که ازت دریغش کردم.
آرومتر ادامه دادم:
. تو همیشه برای من مثل مامانم بودی... حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
اجوما چند لحظه نگاهم کرد.
بعد جلو اومد، مثل سالهای بچگیم انگشت کوچیکم رو گرفت و با لبخند گفت:
اجوما: پس بریم؟
انگشتم رو دور انگشتش حلقه کردم.
. بریم.
---
اول به یک فروشگاه لوازم آرایش رفتیم.
من تقریباً هیچ چیزی از وسایل داخل فروشگاه نمیفهمیدم و فقط دنبال اجوما راه میرفتم.
در نهایت یک پک لوازم آرایش برداشت.
بعد به فروشگاه لباس رفتیم.
چشمم به یک ست لباس لیمویی افتاد.
ادامه در کامنتا...
- ۴۹۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط