#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۲: قولی که باید پنهان بماند
سوآ هنوز در آغوش جیهوپ گریه میکرد.
شانههایش میلرزید و انگار هر نفس برایش سخت شده بود.
جیهوپ آرام دستش را روی سرش میکشید.
— «آروم باش… سوآ… من اینجام.»
چند لحظه بعد سوآ کمی از او فاصله گرفت.
چشمهایش سرخ شده بود.
با آستینش اشکهایش را پاک کرد.
جیهوپ آرام گفت:
— «باید به جونگکوک بگیم.»
سوآ فوراً سرش را تکان داد.
— «نه.»
صدایش هنوز میلرزید.
— «نباید بفهمه.»
جیهوپ اخم کرد.
— «سوآ…»
اما سوآ حرفش را برید.
— «من از این نمیترسم که ملکه بلایی سر شماها بیاره.»
جیهوپ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «مامان و بابا دقیقاً کنار ملکه زندگی نمیکنن.»
— «ما از قصر دوریم.»
مکث کرد.
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— «ولی جونگکوک…»
چشمهایش دوباره خیس شد.
— «جونگکوک زیر سایهی ملکه داره زندگی میکنه.»
— «هر روز.»
نفس عمیقی کشید.
— «اگه ملکه اراده کنه…»
— «میتونه بکشتش.»
جیهوپ شوکه نگاهش کرد.
سوآ با اضطراب ادامه داد:
— «از اون زن همه چیز برمیاد.»
— «من توی چشمهاش دیدم.»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
— «اگه یه تار مو از سر اون پسره کم بشه…»
— «دیوونه میشم.»
جیهوپ دستش را روی دست سوآ گذاشت.
— «پس چرا خودت همه این درد رو تحمل میکنی؟»
سوآ با التماس به او نگاه کرد.
— «چون تنها راه نجات جونگکوک اینه.»
— «اگه ملکه فکر کنه دیگه بین ما هیچی نیست…»
— «شاید دست از سرش بکشه.»
جیهوپ ساکت ماند.
چند لحظه بعد سرش را تکان داد.
— «خب…»
سوآ با جدیت تمام گفت:
— «ولی این راز باید بین ما بمونه.»
— «اگه کسی متوجه بشه…»
— «دیگه هیچوقت حتی تو رو هم نمیبینم.»
جیهوپ دستش را روی سرش گذاشت.
— «قول میدم.»
— «این راز با من میمیره.»
سوآ با گریه خفیف سرش را تکان داد.
— «ممنون…»
جیهوپ آرام گفت:
— «حالا بیا…»
— «بریم خونه پیش مامان و بابا.»
— «اینجا دیگه جای تو نیست.»
سوآ دوباره به قصر نگاه کرد.
محلی که همه یادها و خاطرههاش را گذاشته بود.
بعد آرام سرش را پایین آورد.
— «آره…»
— «بریم.»
و دوباره قدم به جلو گذاشت.
اینبار دیگر نه به سمت جونگکوک…
بلکه به سمت خانوادهای که باید حفظش کند
[ادامه دارد...]
•••
به دلیل کم بودن این پارت هیچ شرطی برای پارت بعدی نمیزارم و تا یکی دو ساعت دیگه پارت 123 رو آپلود میکنم
ولی خب بازم حمایتم کنید
مرسیییی...
پارت ۱۲۲: قولی که باید پنهان بماند
سوآ هنوز در آغوش جیهوپ گریه میکرد.
شانههایش میلرزید و انگار هر نفس برایش سخت شده بود.
جیهوپ آرام دستش را روی سرش میکشید.
— «آروم باش… سوآ… من اینجام.»
چند لحظه بعد سوآ کمی از او فاصله گرفت.
چشمهایش سرخ شده بود.
با آستینش اشکهایش را پاک کرد.
جیهوپ آرام گفت:
— «باید به جونگکوک بگیم.»
سوآ فوراً سرش را تکان داد.
— «نه.»
صدایش هنوز میلرزید.
— «نباید بفهمه.»
جیهوپ اخم کرد.
— «سوآ…»
اما سوآ حرفش را برید.
— «من از این نمیترسم که ملکه بلایی سر شماها بیاره.»
جیهوپ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «مامان و بابا دقیقاً کنار ملکه زندگی نمیکنن.»
— «ما از قصر دوریم.»
مکث کرد.
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— «ولی جونگکوک…»
چشمهایش دوباره خیس شد.
— «جونگکوک زیر سایهی ملکه داره زندگی میکنه.»
— «هر روز.»
نفس عمیقی کشید.
— «اگه ملکه اراده کنه…»
— «میتونه بکشتش.»
جیهوپ شوکه نگاهش کرد.
سوآ با اضطراب ادامه داد:
— «از اون زن همه چیز برمیاد.»
— «من توی چشمهاش دیدم.»
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
— «اگه یه تار مو از سر اون پسره کم بشه…»
— «دیوونه میشم.»
جیهوپ دستش را روی دست سوآ گذاشت.
— «پس چرا خودت همه این درد رو تحمل میکنی؟»
سوآ با التماس به او نگاه کرد.
— «چون تنها راه نجات جونگکوک اینه.»
— «اگه ملکه فکر کنه دیگه بین ما هیچی نیست…»
— «شاید دست از سرش بکشه.»
جیهوپ ساکت ماند.
چند لحظه بعد سرش را تکان داد.
— «خب…»
سوآ با جدیت تمام گفت:
— «ولی این راز باید بین ما بمونه.»
— «اگه کسی متوجه بشه…»
— «دیگه هیچوقت حتی تو رو هم نمیبینم.»
جیهوپ دستش را روی سرش گذاشت.
— «قول میدم.»
— «این راز با من میمیره.»
سوآ با گریه خفیف سرش را تکان داد.
— «ممنون…»
جیهوپ آرام گفت:
— «حالا بیا…»
— «بریم خونه پیش مامان و بابا.»
— «اینجا دیگه جای تو نیست.»
سوآ دوباره به قصر نگاه کرد.
محلی که همه یادها و خاطرههاش را گذاشته بود.
بعد آرام سرش را پایین آورد.
— «آره…»
— «بریم.»
و دوباره قدم به جلو گذاشت.
اینبار دیگر نه به سمت جونگکوک…
بلکه به سمت خانوادهای که باید حفظش کند
[ادامه دارد...]
•••
به دلیل کم بودن این پارت هیچ شرطی برای پارت بعدی نمیزارم و تا یکی دو ساعت دیگه پارت 123 رو آپلود میکنم
ولی خب بازم حمایتم کنید
مرسیییی...
- ۱.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط