سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۱
با تمام سرعت به جایی که قرار بود برسه میرفت ۱۵ دقیقه بود که دیر کرده بود حتما کلشو میکندن از این شاخه به اون شاخه میپرید و همینجور که سرعتشو زیاد میکرد داشت سعی هم میکرد که تعادلشو حفظ کنه کمی که جلو رفت به فضای باز بدون درخت رسید و دقیقا زیر درخت گردو قدیمی دو نفر واستاده بودن یکی با حالت عصبانی و دیگری بیتفاوت دقیقا جلوی اونا روی زمین پرید و باعث شد که خاک به هوا بلند بشه و اون دونفر به سرفه افتادن از بین خاک ها یه صورت خاکی با یه لبخند بیرون اومد البته لبخندی که از جنس غم بود
🍥: سلام بچهها من رسیدم ببخشید که دیر کردم
ناروتو با روی خندون اینو گفت ولی میشد تو چشماش یه چیز دیگه دید اولین نفری که حرف زد
سای: عیبی نداره من که برام فرقی نداره
سای بود پسری با رنگ پریده و لاغر و الفا که سرش تمام مدت تو دفترش بود و درحال کشیدن بود همون لحظه یه مشت خورد تو سر ناروتو و همینطور که داشت سرشو مالش میداد به روبهروش نگاه کرد
🎀: هی مشنگ میدونی چقدر ما رو معطل کردی احمق
ساکورا بود دوستش که همش سرش غر میزد و گلایه میکرد دختری با روحیه قوی و موسمم و الفا که تازه برای خودش یه جفت پیدا کرده بود اونم هیناتا دختری مهربون و خجالتی
🍥: ببخشید زمان از دستم در رفت
ناروتو خندید ولی ساکورا میتونست بفهمه که خندش واقعی نیست و دقیقا میدونست برای چی
🎀: اهههه ناروتو بیا بریم سر معموریت
🍥: خب گفتی که یه چندتا امگا و بتا رو زندونی کردن درسته
سای: اره تو انبار شرقی
🍥: پس بریم اونجا
راه افتادن و رفتن
🍥: ای پس اینه
اونا جلوی یه انبار متروکه که هر لحظه ممکنه بریزه و سرشون خراب بشه و خیلی هم بزرگ بود
🎀: ما به سه طرف پخش میشم و امگاها و بتاها رو پیدا میکنیم
واردشدن داخل پر بود کاه و هیزم شبیه اسطبل اسب ها بود هر کدوم یه سمتی رفتن ناروتو که داشت پشت کوه کاهها رو نگاه میکرد چشمش به یه دریچه خورد رفت جلو و خاک رو کنار زد و دریچه رو باز کرد شبیه زیر زمین بود رفت تو داخل تاریک تاریک بود رفت جلوتر که یهو روشن شد به یه اتاق رسید که توش زندان داشت و امگاها و بتاها داخل بود ناروتوسریع رفت سمتشون و قفل در رو شکست
🍥: بچهها بیان اینجا
ساکورا و سای هم اومدن پایین و رفت پیش ناروتو
🎀: پیداشون کردی...... خوبه بیان ببریمشون
اونا انداختن رو کولشون رفتن بیرون
*بعد رسوندن امگاها و بتاها به بیمارستان*
🎀: خب این معموریت هم انجام شد.... بیان بریم با بچهها شام بخوریم
🍥: ساکورا_ چان من نمیام
🎀: چرا اونوقت 💢
🍥: الان حوصلشو ندارم بزار برای بعد
🎀: دفعه بعدی نمیشه نارو....
🍥: ساکورا_ چان
ساکورا به قیافهی ناروتو نگاه کرد و اهی کشید
🎀: باشه ولی اگه دفعه بعد نیای کلتو میکنم💢
🍥: باشه فعلا😊
ناروتو برای خودش تو بازار قدم میزد و به یکی فکر میکرد تو خودش بود که کسی صداش زد
" هی نارو"
ناروتو برگشت و با یکی از خندون ترین ادمایی که میشناخت روبهرو شد ........... اوبیتو
اره اوبیتو کسی که مثل برادر بزرگتر باهاش رفتار میکرد و سر به سرش میزاشت و البته که الفای استادشم بود
اوبی: هی پسر چطوری😄
🍥: خوبم.... تعجب میکنم پیش کاکاشی سنسه نیستی
اوبی: اره خب اون معموریته.... اه دلم براش تنگ شده
🍥: حالا چرا اومدی پیشم
اوبی: بیا بریم خونه ما
🍥: من...نخیر نمیام
اوبی: چرا میای
🍥: نه
اوبی: گفتم میای
و ناروتو رو هل داد با خودش برد
🍥: چرا منو اوردی اینجا اوبیتو
اوبیتو و ناروتو روبهروی خونهی اوچیها واستاده بودن
اوبی: چون دوست داشتم
اوبیتو در زد و بعد از چند ثانیه میکوتو در رو باز کرد
میکوتو: عه اومدی..... وای ناروتو بیا داخل
ناروتو کشید تو
میکوتو: بببنید مهمون داریم
ایتاچی: سلام ناروتو
🍥: سلام
شیسویی: این دوست سا.....
ولی حرفشو ادامه نداد
میکوتو: بیا ناروتو وقت شام
🍥: نه من نمیخورم
میکوتو: نمیشه که..... عزیزم ببین کی اینجاست
فوگاکو: ناروتو خوش اومدی
میکوتو ناروتو رو روی میز نشوند و براش غذا کشید ناروتو که نمیتونست حرفی بزنه غذا خورد
*ان سو*
روی صندلی نشسته بود و به عکس نگاه میکرد که در زده شد و یه نفر اومد تو
" اطلاعی که میخواستی رو گیر اوردم"
💙: خوبه ..... و
" و جینچوریکی نه دم .... امگاست"
💙: که اینطور.... باشه برو
بعد رفتن اون بلند شد و قاب عکس رو گرفت تو دستش و فشار داد که شیشش شکست
💙: ..... منتظرم باش...... ناروتو
///////////////////////////////////////////
پایان😄
اینم پارت ۱ 😁
پارت ۱
با تمام سرعت به جایی که قرار بود برسه میرفت ۱۵ دقیقه بود که دیر کرده بود حتما کلشو میکندن از این شاخه به اون شاخه میپرید و همینجور که سرعتشو زیاد میکرد داشت سعی هم میکرد که تعادلشو حفظ کنه کمی که جلو رفت به فضای باز بدون درخت رسید و دقیقا زیر درخت گردو قدیمی دو نفر واستاده بودن یکی با حالت عصبانی و دیگری بیتفاوت دقیقا جلوی اونا روی زمین پرید و باعث شد که خاک به هوا بلند بشه و اون دونفر به سرفه افتادن از بین خاک ها یه صورت خاکی با یه لبخند بیرون اومد البته لبخندی که از جنس غم بود
🍥: سلام بچهها من رسیدم ببخشید که دیر کردم
ناروتو با روی خندون اینو گفت ولی میشد تو چشماش یه چیز دیگه دید اولین نفری که حرف زد
سای: عیبی نداره من که برام فرقی نداره
سای بود پسری با رنگ پریده و لاغر و الفا که سرش تمام مدت تو دفترش بود و درحال کشیدن بود همون لحظه یه مشت خورد تو سر ناروتو و همینطور که داشت سرشو مالش میداد به روبهروش نگاه کرد
🎀: هی مشنگ میدونی چقدر ما رو معطل کردی احمق
ساکورا بود دوستش که همش سرش غر میزد و گلایه میکرد دختری با روحیه قوی و موسمم و الفا که تازه برای خودش یه جفت پیدا کرده بود اونم هیناتا دختری مهربون و خجالتی
🍥: ببخشید زمان از دستم در رفت
ناروتو خندید ولی ساکورا میتونست بفهمه که خندش واقعی نیست و دقیقا میدونست برای چی
🎀: اهههه ناروتو بیا بریم سر معموریت
🍥: خب گفتی که یه چندتا امگا و بتا رو زندونی کردن درسته
سای: اره تو انبار شرقی
🍥: پس بریم اونجا
راه افتادن و رفتن
🍥: ای پس اینه
اونا جلوی یه انبار متروکه که هر لحظه ممکنه بریزه و سرشون خراب بشه و خیلی هم بزرگ بود
🎀: ما به سه طرف پخش میشم و امگاها و بتاها رو پیدا میکنیم
واردشدن داخل پر بود کاه و هیزم شبیه اسطبل اسب ها بود هر کدوم یه سمتی رفتن ناروتو که داشت پشت کوه کاهها رو نگاه میکرد چشمش به یه دریچه خورد رفت جلو و خاک رو کنار زد و دریچه رو باز کرد شبیه زیر زمین بود رفت تو داخل تاریک تاریک بود رفت جلوتر که یهو روشن شد به یه اتاق رسید که توش زندان داشت و امگاها و بتاها داخل بود ناروتوسریع رفت سمتشون و قفل در رو شکست
🍥: بچهها بیان اینجا
ساکورا و سای هم اومدن پایین و رفت پیش ناروتو
🎀: پیداشون کردی...... خوبه بیان ببریمشون
اونا انداختن رو کولشون رفتن بیرون
*بعد رسوندن امگاها و بتاها به بیمارستان*
🎀: خب این معموریت هم انجام شد.... بیان بریم با بچهها شام بخوریم
🍥: ساکورا_ چان من نمیام
🎀: چرا اونوقت 💢
🍥: الان حوصلشو ندارم بزار برای بعد
🎀: دفعه بعدی نمیشه نارو....
🍥: ساکورا_ چان
ساکورا به قیافهی ناروتو نگاه کرد و اهی کشید
🎀: باشه ولی اگه دفعه بعد نیای کلتو میکنم💢
🍥: باشه فعلا😊
ناروتو برای خودش تو بازار قدم میزد و به یکی فکر میکرد تو خودش بود که کسی صداش زد
" هی نارو"
ناروتو برگشت و با یکی از خندون ترین ادمایی که میشناخت روبهرو شد ........... اوبیتو
اره اوبیتو کسی که مثل برادر بزرگتر باهاش رفتار میکرد و سر به سرش میزاشت و البته که الفای استادشم بود
اوبی: هی پسر چطوری😄
🍥: خوبم.... تعجب میکنم پیش کاکاشی سنسه نیستی
اوبی: اره خب اون معموریته.... اه دلم براش تنگ شده
🍥: حالا چرا اومدی پیشم
اوبی: بیا بریم خونه ما
🍥: من...نخیر نمیام
اوبی: چرا میای
🍥: نه
اوبی: گفتم میای
و ناروتو رو هل داد با خودش برد
🍥: چرا منو اوردی اینجا اوبیتو
اوبیتو و ناروتو روبهروی خونهی اوچیها واستاده بودن
اوبی: چون دوست داشتم
اوبیتو در زد و بعد از چند ثانیه میکوتو در رو باز کرد
میکوتو: عه اومدی..... وای ناروتو بیا داخل
ناروتو کشید تو
میکوتو: بببنید مهمون داریم
ایتاچی: سلام ناروتو
🍥: سلام
شیسویی: این دوست سا.....
ولی حرفشو ادامه نداد
میکوتو: بیا ناروتو وقت شام
🍥: نه من نمیخورم
میکوتو: نمیشه که..... عزیزم ببین کی اینجاست
فوگاکو: ناروتو خوش اومدی
میکوتو ناروتو رو روی میز نشوند و براش غذا کشید ناروتو که نمیتونست حرفی بزنه غذا خورد
*ان سو*
روی صندلی نشسته بود و به عکس نگاه میکرد که در زده شد و یه نفر اومد تو
" اطلاعی که میخواستی رو گیر اوردم"
💙: خوبه ..... و
" و جینچوریکی نه دم .... امگاست"
💙: که اینطور.... باشه برو
بعد رفتن اون بلند شد و قاب عکس رو گرفت تو دستش و فشار داد که شیشش شکست
💙: ..... منتظرم باش...... ناروتو
///////////////////////////////////////////
پایان😄
اینم پارت ۱ 😁
- ۴.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط