تک پارتی جیهوپ
تک پارتی جیهوپ🍷
🎧 عضو هشتم 🎧
یه گروه، هفتتا صدا، هفتتا لبخند… و بعد، اون اومد — تو، عضو هشتمی.
اولش فقط یه شوخی بود، یه دعوت ساده، ولی کمکم نگاهها طولانیتر شد، حرفها نرمتر، و سکوتها پرمعناتر...
اون گفت: *"تو خاصی."*
و تو فقط ۱۶ سالت بود.
دلت میلرزید ولی عقلت میگفت «نه».
میدونستی هنوز زوده، هنوز دنیات باید رنگ بگیره، باید عاشق خودت بشی قبل از اینکه کسی عاشقت بشه.
اما با این حال، هر بار که صدات میکرد «پرنسس»، قلبت یه ضربان جا میموند.
میخواستی بزرگتر باشی، اما هنوز کودک رویاهات بودی.
و اون؟ شاید واقعاً عاشقت بود...
اما عشقِ واقعی، صبر میکنه تا زمانش برسه.
...
روزها گذشت، و هر بار که میدیدیش، اون لبخند خاصش هنوز همون بود.
نه پررو، نه ساده — یه لبخند که انگار فقط برای تو معنا داشت.
تو سعی میکردی بیتفاوت بمونی، ولی اون چشمها… نمیذاشتن.
هر بار که بهت نگاه میکرد، انگار میخواست چیزی بگه،
چیزی بین "دوست دارم" و "میفهممت".
گاهی با خودت فکر میکردی:
"شاید اگه چند سال دیگه بود، همهچی فرق میکرد..."
اما زندگی همیشه منتظر نمیمونه تا سنت برسه،
گاهی عشق زودتر پیدات میکنه،
و تو باید یاد بگیری چطور باهاش حرف بزنی —
با احترام، با فاصله، ولی با دلِ روشن.
اون هنوزم گاهی از دور بهت لبخند میزنه.
شاید هنوزم دلش بخواد کنارت باشه،
ولی حالا دیگه میدونه —
که پرنسس هنوز باید دنیای خودش رو بسازه،
قبل از اینکه کسی واردش بشه.
---
دوباره همدیگه رو میبینیم
سالها گذشته، و زندگی هرکدوم از شما رو به مسیرهای جدید برده.
تو، که دیگه دختر ۱۶ ساله نبود، حالا یک زن شده بودی — با دنیای خودش، رویاهای تازه، و اعتماد به نفس که هیچوقت فکر نمیکردی اینقدر بزرگ بشه.
اون هم تغییر کرده بود، بزرگتر، بیشتر متفکر، شاید کمی جدیتر، ولی هنوز همون نگاهی رو داشت که میتونست دل هر کسی رو ببره.
یک روز، در جایی که هیچوقت فکر نمیکردی دوباره همدیگه رو ببینی،
چشمهاتون به هم خورد.
اون لحظه، لحظهای که احساس کردی زمان برای لحظهای ایستاده بود.
و تو دیگه اون پرنسس ۱۶ ساله نبودید که همه چیز رو با احتیاط میدید.
اون لبخند زد، مثل همیشه، اما این بار متفاوت بود.
نه چون عاشق شده بود، بلکه چون میدونست که حالا هرکدوم از شما به جایی رسیدید که باید برسید.
گفت: *"یادت هست؟"*
تو هم جواب دادی: *"آره. همیشه یادم میمونه."*
این بار هیچ سوالی باقی نموند، هیچ تردیدی.
آماده بودید، ولی نه برای همدیگه، بلکه برای زندگی که هرکدوم ازتون ساخته بودید.
و شاید، اون لحظه، فهمیدید که گاهی عشقی که نمیتونستی با اون به پایان برسی،
سرانجام تبدیل به یک یادگاری میشه که همیشه با خودت داری، برای رشد و پیشرفت.
و پایان... ✨🫀
🎧 عضو هشتم 🎧
یه گروه، هفتتا صدا، هفتتا لبخند… و بعد، اون اومد — تو، عضو هشتمی.
اولش فقط یه شوخی بود، یه دعوت ساده، ولی کمکم نگاهها طولانیتر شد، حرفها نرمتر، و سکوتها پرمعناتر...
اون گفت: *"تو خاصی."*
و تو فقط ۱۶ سالت بود.
دلت میلرزید ولی عقلت میگفت «نه».
میدونستی هنوز زوده، هنوز دنیات باید رنگ بگیره، باید عاشق خودت بشی قبل از اینکه کسی عاشقت بشه.
اما با این حال، هر بار که صدات میکرد «پرنسس»، قلبت یه ضربان جا میموند.
میخواستی بزرگتر باشی، اما هنوز کودک رویاهات بودی.
و اون؟ شاید واقعاً عاشقت بود...
اما عشقِ واقعی، صبر میکنه تا زمانش برسه.
...
روزها گذشت، و هر بار که میدیدیش، اون لبخند خاصش هنوز همون بود.
نه پررو، نه ساده — یه لبخند که انگار فقط برای تو معنا داشت.
تو سعی میکردی بیتفاوت بمونی، ولی اون چشمها… نمیذاشتن.
هر بار که بهت نگاه میکرد، انگار میخواست چیزی بگه،
چیزی بین "دوست دارم" و "میفهممت".
گاهی با خودت فکر میکردی:
"شاید اگه چند سال دیگه بود، همهچی فرق میکرد..."
اما زندگی همیشه منتظر نمیمونه تا سنت برسه،
گاهی عشق زودتر پیدات میکنه،
و تو باید یاد بگیری چطور باهاش حرف بزنی —
با احترام، با فاصله، ولی با دلِ روشن.
اون هنوزم گاهی از دور بهت لبخند میزنه.
شاید هنوزم دلش بخواد کنارت باشه،
ولی حالا دیگه میدونه —
که پرنسس هنوز باید دنیای خودش رو بسازه،
قبل از اینکه کسی واردش بشه.
---
دوباره همدیگه رو میبینیم
سالها گذشته، و زندگی هرکدوم از شما رو به مسیرهای جدید برده.
تو، که دیگه دختر ۱۶ ساله نبود، حالا یک زن شده بودی — با دنیای خودش، رویاهای تازه، و اعتماد به نفس که هیچوقت فکر نمیکردی اینقدر بزرگ بشه.
اون هم تغییر کرده بود، بزرگتر، بیشتر متفکر، شاید کمی جدیتر، ولی هنوز همون نگاهی رو داشت که میتونست دل هر کسی رو ببره.
یک روز، در جایی که هیچوقت فکر نمیکردی دوباره همدیگه رو ببینی،
چشمهاتون به هم خورد.
اون لحظه، لحظهای که احساس کردی زمان برای لحظهای ایستاده بود.
و تو دیگه اون پرنسس ۱۶ ساله نبودید که همه چیز رو با احتیاط میدید.
اون لبخند زد، مثل همیشه، اما این بار متفاوت بود.
نه چون عاشق شده بود، بلکه چون میدونست که حالا هرکدوم از شما به جایی رسیدید که باید برسید.
گفت: *"یادت هست؟"*
تو هم جواب دادی: *"آره. همیشه یادم میمونه."*
این بار هیچ سوالی باقی نموند، هیچ تردیدی.
آماده بودید، ولی نه برای همدیگه، بلکه برای زندگی که هرکدوم ازتون ساخته بودید.
و شاید، اون لحظه، فهمیدید که گاهی عشقی که نمیتونستی با اون به پایان برسی،
سرانجام تبدیل به یک یادگاری میشه که همیشه با خودت داری، برای رشد و پیشرفت.
و پایان... ✨🫀
- ۲.۵k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط