رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۵۶ }🌷
پایان فلش بک :
× همچنان در حال چنگ زدن به بالشت بودم...
گویا که داشتم تمام اعصبانیتمو سر بالشت خالی میکردم...
با باز شدن در اتاق سریع بالشت رو رها کردم...
با تعجب نگاهی به در اتاق انداختم...
£ چطوری ات...
× اوو سلام جینا...
£ تهیونگ گفت بیام بهت بگم بیای پایین صبحونه بخوریم...
× کوه یخی نمی تونست خودش بگه...
حرفشو آروم جوری که فقدر خودش میتونست بشنوه زمزمه کرد...
£ چیزی گفتی...؟
× نه عزیزم الان میام...
£ خب پس من میرم، سریع بیا پایین
× باشه ممنون
با بسته شدن در اتاق سریع از روی تخت بلند شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم ...
از سرویس خارج شدم و قدمی به سمت میز لوازم آرایشیم برداشتم...
شروع کردم به شونه کردن موهام...
با یاد آوری چند روز پیش خنده ای کردم...
چطوری آخه حتا یک نگاهی به موهام نکردم و رفتم پایین..
مطمئنم اون موقع همشون شاخ در آوردن...
× شونه رو کنار گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم...
به سمت راه پله ها رفتم ...
همین که خواستم قدم اول رو طی کنم متوجه در نیم باز اتاق تهیونگ شدم...
دوست داشتم ببینم داخلش چه خبره...
با صدای حرف زدن تهیونگ با کسی بیشتر کنجکاو شدم...
پس کمی خودمو به در نزدیک کردم و جوری که متوجه من نشه شروع کردم گوش دادن به حرفاش ..
- من حوصله مهمونی ندارم...
........
- نمی تونی با این حرفا منو متقاعد کنی که بیام...
...........
- چند دفعه بهت گفتم اون بحث هارو وسط نکش....
.........
- خیلخب ساعت چند...
...........
- با....
ویو ات :
نمیدونستم با کی حرف میزنه ....
ولی از رفتارش و لحن صحبت کردنش معلوم بود که دل خوشی از اون نفر نداره...
و سوال مهم تر از همه..!؟
× کجا میخواد بره... ...؟!
خواستم خودمو بیشتر به در نزدیک کنم که
بقیه حرفاشم گوش بدم
اما روزگار به کام من یکی خوش نبود ...
پام به لبه در خورد...
با سر روی زمین اتاق تهیونگ فرود اومدم....
× اخخخخ پامممم
ناله ای از درد کشیدم ...
با یادآوری اینکه الان تو چه موقعیتی هستم ...
سرمو با سرعت بالا آوردم...
نگاهم به چشم های متعجب تهیونگ دوخته شد ....
× س... سل...
- بعداً زنگت میزنم...
تماس رو قطع کرد و دوباره نگاهی بهم انداخت...
× چ... چیزه....
نزاشت حرفمو کامل کنم و با اعصابنیت به سمتم اومد...
خودمو کمی به عقب کشیدم که باعث شد در اتاق بسته بشه...
با ترس نگاش میکردم... ولی اون فقدر پوزخند میزد...
- داشتی حرفای منو گوش میدادی...
یا شای....
حرفشو نزاشتم کامل کنه و آروم جوری که عصبی نشه شروع کردم به حرف زدن..
× چیز ... نه من داشتم از اینجا... رد میشدم...
پام خورد به در ... اینجوری شد...
لبخندی فیکی زدم که قدمی بهم نزدیک شد ...
با تعجب بهش نگاه میکردم که روی زانو هاش نشست و چونمو با دستش گرفت...
- دروغ گویه خوبی هم نیستی...
پوزخندی زد و با یک حرکت براید استایل بغلم کرد...
× چشمام اندازه دو حلقه بزرگ شده بود ...
نکنه منو اینجوری ببره پیش خالش اینا....
با تمام زورم خودمو تکون میدادم و مشت هامو به سینه پهنش میزدم...
ولی هیچ ریکشنی نشون نمی داد...
خونسرد از اتاق خارج شد...
و قدم های آرومی به سمت راه پله برداشت
انگار که مشت های من براش ناچیز بود...
به آخر پله رسیده بود که صدای کسی به گوشم رسید...
خاله ته: او عزیزم اومدید...
× با صدای خاله تهیونگ از خجالت سرمو توی سینه ته قایم کردم...
با زمزمه ای زیر گوشم تنم لرزید...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
اگه تونستم امشب هم براتون پارت جدید میزارم
https://www.aparat.com/shorts/2075674126373507072
https://www.aparat.com/v/ciihgm3
حمایت یادتون نره 🩷🥹
پایان فلش بک :
× همچنان در حال چنگ زدن به بالشت بودم...
گویا که داشتم تمام اعصبانیتمو سر بالشت خالی میکردم...
با باز شدن در اتاق سریع بالشت رو رها کردم...
با تعجب نگاهی به در اتاق انداختم...
£ چطوری ات...
× اوو سلام جینا...
£ تهیونگ گفت بیام بهت بگم بیای پایین صبحونه بخوریم...
× کوه یخی نمی تونست خودش بگه...
حرفشو آروم جوری که فقدر خودش میتونست بشنوه زمزمه کرد...
£ چیزی گفتی...؟
× نه عزیزم الان میام...
£ خب پس من میرم، سریع بیا پایین
× باشه ممنون
با بسته شدن در اتاق سریع از روی تخت بلند شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم ...
از سرویس خارج شدم و قدمی به سمت میز لوازم آرایشیم برداشتم...
شروع کردم به شونه کردن موهام...
با یاد آوری چند روز پیش خنده ای کردم...
چطوری آخه حتا یک نگاهی به موهام نکردم و رفتم پایین..
مطمئنم اون موقع همشون شاخ در آوردن...
× شونه رو کنار گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم...
به سمت راه پله ها رفتم ...
همین که خواستم قدم اول رو طی کنم متوجه در نیم باز اتاق تهیونگ شدم...
دوست داشتم ببینم داخلش چه خبره...
با صدای حرف زدن تهیونگ با کسی بیشتر کنجکاو شدم...
پس کمی خودمو به در نزدیک کردم و جوری که متوجه من نشه شروع کردم گوش دادن به حرفاش ..
- من حوصله مهمونی ندارم...
........
- نمی تونی با این حرفا منو متقاعد کنی که بیام...
...........
- چند دفعه بهت گفتم اون بحث هارو وسط نکش....
.........
- خیلخب ساعت چند...
...........
- با....
ویو ات :
نمیدونستم با کی حرف میزنه ....
ولی از رفتارش و لحن صحبت کردنش معلوم بود که دل خوشی از اون نفر نداره...
و سوال مهم تر از همه..!؟
× کجا میخواد بره... ...؟!
خواستم خودمو بیشتر به در نزدیک کنم که
بقیه حرفاشم گوش بدم
اما روزگار به کام من یکی خوش نبود ...
پام به لبه در خورد...
با سر روی زمین اتاق تهیونگ فرود اومدم....
× اخخخخ پامممم
ناله ای از درد کشیدم ...
با یادآوری اینکه الان تو چه موقعیتی هستم ...
سرمو با سرعت بالا آوردم...
نگاهم به چشم های متعجب تهیونگ دوخته شد ....
× س... سل...
- بعداً زنگت میزنم...
تماس رو قطع کرد و دوباره نگاهی بهم انداخت...
× چ... چیزه....
نزاشت حرفمو کامل کنم و با اعصابنیت به سمتم اومد...
خودمو کمی به عقب کشیدم که باعث شد در اتاق بسته بشه...
با ترس نگاش میکردم... ولی اون فقدر پوزخند میزد...
- داشتی حرفای منو گوش میدادی...
یا شای....
حرفشو نزاشتم کامل کنه و آروم جوری که عصبی نشه شروع کردم به حرف زدن..
× چیز ... نه من داشتم از اینجا... رد میشدم...
پام خورد به در ... اینجوری شد...
لبخندی فیکی زدم که قدمی بهم نزدیک شد ...
با تعجب بهش نگاه میکردم که روی زانو هاش نشست و چونمو با دستش گرفت...
- دروغ گویه خوبی هم نیستی...
پوزخندی زد و با یک حرکت براید استایل بغلم کرد...
× چشمام اندازه دو حلقه بزرگ شده بود ...
نکنه منو اینجوری ببره پیش خالش اینا....
با تمام زورم خودمو تکون میدادم و مشت هامو به سینه پهنش میزدم...
ولی هیچ ریکشنی نشون نمی داد...
خونسرد از اتاق خارج شد...
و قدم های آرومی به سمت راه پله برداشت
انگار که مشت های من براش ناچیز بود...
به آخر پله رسیده بود که صدای کسی به گوشم رسید...
خاله ته: او عزیزم اومدید...
× با صدای خاله تهیونگ از خجالت سرمو توی سینه ته قایم کردم...
با زمزمه ای زیر گوشم تنم لرزید...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
اگه تونستم امشب هم براتون پارت جدید میزارم
https://www.aparat.com/shorts/2075674126373507072
https://www.aparat.com/v/ciihgm3
حمایت یادتون نره 🩷🥹
- ۴.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط