" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۶
ویو راوی
نورا که نمیدونست چیکار کنه یهو چشمش به مینار و لارا خورد که دارن به سمتش میان ، بدو بدو رفت سمتشون
÷ چیشده نورا ؟
× چرا اینقدر داری عجله میکنی ؟
+ زود برمیگردم .... مراقب مغازه باشین
÷ کجا ... کجااا
ولی دیر شده بود نورا دیگه ازشون دور شده بود ، هر دو وارد مغازه شدن و به چارچوب در تکیه دادن
× میگم به نظرت کجا رفت با این همه عجله؟
÷ نمیدونم
مینار بویی رو حس کرد و گفت
÷ میگم به نظرت بویی نمیاد ؟
لارا بیشتر بو کرد که یهو چشمش به فر خورد
× اره ..... شیرینی گذاشته تو فررر ( اخرش رو بلند گفت )
هر دو دویدن سمت فر و شیرینی ها رو دراورد و روی میز گذاشتن
÷ خداروشکر به موقع بود
همون لحظه نورا بدو بدو خودشو به لیان رسوند ولی اونقدری دور بود که لیان متوجهش نشه ، قدم به قدم پشت سر لیان راه میرفت ولی وقتی لیان به ایستگاه اتوبوس رسید نورا سریع پشت باجه تلفن پنهون شد تا لیان متوجه حضورش نشه
چند دقیقه گذشت و اتوبوس بلاخره رسید و جلوی ایستگاه نگه داشت
لیان سوار اتوبوس شد و روی یکی از صندلی ها نشست ، به محض اینکه اتوبوس راه افتاد نورا از پشت باجه تلفن دراومد و اولین تاکسی که دید رو گرفت
+ببخشید میتونید اون اتوبوس رو دنبال کنید
راننده تاکسی که پیرمردی مسن بود گفت
راننده تاکسی =باشه دخترم بشین ببرمت
نورا هم با خوشحالی سوار تاکسی شد و پشت سر اتوبوس حرکت کرد ، کوچه به کوچه ، خیابون به خیابون که میگذشت ، نگرانی و فکرهای نورا هم بیشتر میشد
بلاخره بعد از نیم ساعت تقریبا اتوبوس به مقصد خودش رسیده بود تاکسی هم اروم و دوتر پشت سرش میرفت تا زیاد تابلو نشه
اتوبوس جلوی پادگان نظامی نگه داشت و تاکسی هم درست تو همون لحظه سرجای خودش وایستاد ، نورا از تاکسی پیاده شد و سعی کرد از همین فاصله هم اونطرف رو ببینه
که یهو دید تهیونگ به همراه دنیل و آرتور و چندیدن نفر دیگه سوار اتوبوس شدن و اتوبوس وارد پادگان شد
راننده تاکسی = دخترم از این جلوتر دیگه نمیتونیم بریم
+ باشه ...... ممنونم
نورا سوار تاکسی شد و به راننده تاکسی آدرس شیرینی فروشی رو داد تا اونجا پیاده اش کنه ..........................
شرط ۱۰ لایک
۵ کامنت
۲ بازنشر
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۶
ویو راوی
نورا که نمیدونست چیکار کنه یهو چشمش به مینار و لارا خورد که دارن به سمتش میان ، بدو بدو رفت سمتشون
÷ چیشده نورا ؟
× چرا اینقدر داری عجله میکنی ؟
+ زود برمیگردم .... مراقب مغازه باشین
÷ کجا ... کجااا
ولی دیر شده بود نورا دیگه ازشون دور شده بود ، هر دو وارد مغازه شدن و به چارچوب در تکیه دادن
× میگم به نظرت کجا رفت با این همه عجله؟
÷ نمیدونم
مینار بویی رو حس کرد و گفت
÷ میگم به نظرت بویی نمیاد ؟
لارا بیشتر بو کرد که یهو چشمش به فر خورد
× اره ..... شیرینی گذاشته تو فررر ( اخرش رو بلند گفت )
هر دو دویدن سمت فر و شیرینی ها رو دراورد و روی میز گذاشتن
÷ خداروشکر به موقع بود
همون لحظه نورا بدو بدو خودشو به لیان رسوند ولی اونقدری دور بود که لیان متوجهش نشه ، قدم به قدم پشت سر لیان راه میرفت ولی وقتی لیان به ایستگاه اتوبوس رسید نورا سریع پشت باجه تلفن پنهون شد تا لیان متوجه حضورش نشه
چند دقیقه گذشت و اتوبوس بلاخره رسید و جلوی ایستگاه نگه داشت
لیان سوار اتوبوس شد و روی یکی از صندلی ها نشست ، به محض اینکه اتوبوس راه افتاد نورا از پشت باجه تلفن دراومد و اولین تاکسی که دید رو گرفت
+ببخشید میتونید اون اتوبوس رو دنبال کنید
راننده تاکسی که پیرمردی مسن بود گفت
راننده تاکسی =باشه دخترم بشین ببرمت
نورا هم با خوشحالی سوار تاکسی شد و پشت سر اتوبوس حرکت کرد ، کوچه به کوچه ، خیابون به خیابون که میگذشت ، نگرانی و فکرهای نورا هم بیشتر میشد
بلاخره بعد از نیم ساعت تقریبا اتوبوس به مقصد خودش رسیده بود تاکسی هم اروم و دوتر پشت سرش میرفت تا زیاد تابلو نشه
اتوبوس جلوی پادگان نظامی نگه داشت و تاکسی هم درست تو همون لحظه سرجای خودش وایستاد ، نورا از تاکسی پیاده شد و سعی کرد از همین فاصله هم اونطرف رو ببینه
که یهو دید تهیونگ به همراه دنیل و آرتور و چندیدن نفر دیگه سوار اتوبوس شدن و اتوبوس وارد پادگان شد
راننده تاکسی = دخترم از این جلوتر دیگه نمیتونیم بریم
+ باشه ...... ممنونم
نورا سوار تاکسی شد و به راننده تاکسی آدرس شیرینی فروشی رو داد تا اونجا پیاده اش کنه ..........................
شرط ۱۰ لایک
۵ کامنت
۲ بازنشر
- ۲۶۴
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط