قسمت ۲۵ — «هدف بعدی» 🖤
قسمت ۲۵ — «هدف بعدی» 🖤
ات چند ثانیه فقط به آخرین صفحه خیره مانده بود.
«ات.»
«هدف بعدی.»
سکوت عجیبی اتاق را گرفته بود.
ات آرام سرش را بالا آورد.
— یعنی چی «هدف بعدی»؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط به صفحه خیره شده بود.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت؛ انگار چیزی را فهمیده بود که ات هنوز نمیدانست.
ات دوباره گفت:
— جونگکوک.
— ساکت.
ات اخم کرد.
— با من اینطوری حرف نزن.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از برگه بردارد گفت:
— الان وقت لجبازی نیست.
— پس وقتشه یکی بهم توضیح بده چرا اسم من توی یه پروندهایه که پنج سال پیش نابود شده!
جونگکوک بالاخره به او نگاه کرد.
— چون کسی میخواسته تو این پرونده رو ببینی.
ات مکث کرد.
— یعنی چی؟
جونگکوک پرونده را بست.
— این پرونده برای من پیام نیست.
— پس برای کیه؟
— برای تو.
ات با تعجب گفت:
— من که نمیفهمم!
جونگکوک به سمت در رفت و قفلش کرد.
کلیک.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— چرا درو قفل کردی؟
جونگکوک گوشیاش را بیرون آورد.
— چون از این لحظه، هیچکس وارد این اتاق نمیشه.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهای چند نفر از راهرو آمد.
جونگکوک با صدای کوتاه گفت:
— همه طبقات رو ببندید.
صدایی از پشت در جواب داد:
— چشم، رئیس.
ات همانجا خشکش زد.
رئیس.
جونگکوک حتی واکنش نشان نداد.
ات آرام گفت:
— یعنی اونا هم میدونن؟
— چی رو؟
— اینکه تو کی هستی.
جونگکوک سرد جواب داد:
— آدمهای من لازم نیست همهچیز رو بدونن.
ات پرونده را برداشت.
— ولی من باید بدونم.
جونگکوک جلو آمد و پرونده را از دستش گرفت.
— نه هنوز.
ات با عصبانیت گفت:
— باز هم «نه هنوز»؟!
جونگکوک:
— چون اگه الان حقیقت رو بدونی، ممکنه دقیقاً همون کاری رو بکنی که طرف مقابل میخواد.
ات ساکت شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک صفحه آخر را دوباره باز کرد.
پشت آن صفحه، با دقت بیشتری نگاه کرد.
یک خط خیلی کمرنگ پایین کاغذ دیده میشد.
او کاغذ را زیر نور گرفت.
چند کلمه ظاهر شد.
«اگر ات به جونگکوک اعتماد کند، بازی تمام میشود.»
ات زیر لب گفت:
— پس هدفشون اینه که من بهت شک کنم...
جونگکوک:
— دقیقاً.
ات به او نگاه کرد.
— و پیام «به جونگکوک اعتماد نکن» هم بخشی از همینه.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟
جونگکوک سرد گفت:
— چون هنوز یک چیز رو نمیدونیم.
— چی؟
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
روی صفحه، تصویر دوربین مداربسته بود.
همان مرد مرموز.
کیم سونگهو.
اما این بار تنها نبود.
کنارش شخص دیگری ایستاده بود.
ات به تصویر نزدیک شد.
— این کیه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— کسی که فکر میکردم پنج سال پیش مرده.
ات با تعجب برگشت.
— چی؟!
جونگکوک تصویر را بزرگ کرد.
صورت مرد واضحتر شد.
ات ناگهان رنگش پرید.
— صبر کن...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی دیدی؟
ات انگشتش را روی تصویر گذاشت.
— این...
صدایش لرزید.
— این مرد رو قبلاً دیدم.
جونگکوک برای اولین بار واقعاً متعجب شد.
— کجا؟
ات آرام گفت:
— جلوی خونهمون.
سکوت.
جونگکوک فوراً گوشی را برداشت.
— کی؟
— سه شب پیش.
— چرا چیزی نگفتی؟
ات با عصبانیت گفت:
— چون فکر کردم یه آدم معمولیه!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— ات...
— چی؟
— اون آدم سه شب پیش جلوی خونه تو نبوده.
ات اخم کرد.
— پس کجا بوده؟
جونگکوک تصویر دیگری را باز کرد.
تاریخ دوربین را نشان داد.
سه شب پیش.
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
مکان:
خانه قدیمی پدر ات.
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک گوشی را پایین آورد.
— اونجا کسی منتظر تو بوده.
ات آرام پرسید:
— پدرم؟
جونگکوک جواب نداد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
— هنوز نمیدونم.
ناگهان چراغ قرمز کوچکی روی پنل امنیتی روشن شد.
هشدار.
جونگکوک فوراً برگشت.
صدای سیستم پخش شد:
«دسترسی غیرمجاز در پارکینگ.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— اینجا بمون.
ات:
— کجا میری؟
جونگکوک در را باز کرد.
— دنبال جواب.
ات یک قدم جلو رفت.
— منم میام.
جونگکوک ایستاد.
نگاهش کرد.
— نه.
ات دست به سینه شد.
— منم میام.
جونگکوک:
— ات.
— گفتم میام.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— پس پشت سر من حرکت کن. و هرچی گفتم، انجام بده.
ات زیر لب گفت:
— بالاخره یه دستور قابل قبول...
جونگکوک شنید.
— شنیدم.
ات:
— چیزی نگفتم!
جونگکوک بدون هیچ واکنشی راه افتاد.
اما درست قبل از خروج، گوشی ات لرزید.
یک پیام جدید.
فرستنده: ناشناس
فقط یک جمله:
«پدرت زنده است.»
ات خشکش زد.
و پیام دوم بلافاصله رسید:
«اما جونگکوک میخواهد پیدایش نکنید.»
حمایتتتتتتتتتت🗿🎀
ات چند ثانیه فقط به آخرین صفحه خیره مانده بود.
«ات.»
«هدف بعدی.»
سکوت عجیبی اتاق را گرفته بود.
ات آرام سرش را بالا آورد.
— یعنی چی «هدف بعدی»؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط به صفحه خیره شده بود.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت؛ انگار چیزی را فهمیده بود که ات هنوز نمیدانست.
ات دوباره گفت:
— جونگکوک.
— ساکت.
ات اخم کرد.
— با من اینطوری حرف نزن.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از برگه بردارد گفت:
— الان وقت لجبازی نیست.
— پس وقتشه یکی بهم توضیح بده چرا اسم من توی یه پروندهایه که پنج سال پیش نابود شده!
جونگکوک بالاخره به او نگاه کرد.
— چون کسی میخواسته تو این پرونده رو ببینی.
ات مکث کرد.
— یعنی چی؟
جونگکوک پرونده را بست.
— این پرونده برای من پیام نیست.
— پس برای کیه؟
— برای تو.
ات با تعجب گفت:
— من که نمیفهمم!
جونگکوک به سمت در رفت و قفلش کرد.
کلیک.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— چرا درو قفل کردی؟
جونگکوک گوشیاش را بیرون آورد.
— چون از این لحظه، هیچکس وارد این اتاق نمیشه.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهای چند نفر از راهرو آمد.
جونگکوک با صدای کوتاه گفت:
— همه طبقات رو ببندید.
صدایی از پشت در جواب داد:
— چشم، رئیس.
ات همانجا خشکش زد.
رئیس.
جونگکوک حتی واکنش نشان نداد.
ات آرام گفت:
— یعنی اونا هم میدونن؟
— چی رو؟
— اینکه تو کی هستی.
جونگکوک سرد جواب داد:
— آدمهای من لازم نیست همهچیز رو بدونن.
ات پرونده را برداشت.
— ولی من باید بدونم.
جونگکوک جلو آمد و پرونده را از دستش گرفت.
— نه هنوز.
ات با عصبانیت گفت:
— باز هم «نه هنوز»؟!
جونگکوک:
— چون اگه الان حقیقت رو بدونی، ممکنه دقیقاً همون کاری رو بکنی که طرف مقابل میخواد.
ات ساکت شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک صفحه آخر را دوباره باز کرد.
پشت آن صفحه، با دقت بیشتری نگاه کرد.
یک خط خیلی کمرنگ پایین کاغذ دیده میشد.
او کاغذ را زیر نور گرفت.
چند کلمه ظاهر شد.
«اگر ات به جونگکوک اعتماد کند، بازی تمام میشود.»
ات زیر لب گفت:
— پس هدفشون اینه که من بهت شک کنم...
جونگکوک:
— دقیقاً.
ات به او نگاه کرد.
— و پیام «به جونگکوک اعتماد نکن» هم بخشی از همینه.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟
جونگکوک سرد گفت:
— چون هنوز یک چیز رو نمیدونیم.
— چی؟
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
روی صفحه، تصویر دوربین مداربسته بود.
همان مرد مرموز.
کیم سونگهو.
اما این بار تنها نبود.
کنارش شخص دیگری ایستاده بود.
ات به تصویر نزدیک شد.
— این کیه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— کسی که فکر میکردم پنج سال پیش مرده.
ات با تعجب برگشت.
— چی؟!
جونگکوک تصویر را بزرگ کرد.
صورت مرد واضحتر شد.
ات ناگهان رنگش پرید.
— صبر کن...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی دیدی؟
ات انگشتش را روی تصویر گذاشت.
— این...
صدایش لرزید.
— این مرد رو قبلاً دیدم.
جونگکوک برای اولین بار واقعاً متعجب شد.
— کجا؟
ات آرام گفت:
— جلوی خونهمون.
سکوت.
جونگکوک فوراً گوشی را برداشت.
— کی؟
— سه شب پیش.
— چرا چیزی نگفتی؟
ات با عصبانیت گفت:
— چون فکر کردم یه آدم معمولیه!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— ات...
— چی؟
— اون آدم سه شب پیش جلوی خونه تو نبوده.
ات اخم کرد.
— پس کجا بوده؟
جونگکوک تصویر دیگری را باز کرد.
تاریخ دوربین را نشان داد.
سه شب پیش.
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
مکان:
خانه قدیمی پدر ات.
ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک گوشی را پایین آورد.
— اونجا کسی منتظر تو بوده.
ات آرام پرسید:
— پدرم؟
جونگکوک جواب نداد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
— هنوز نمیدونم.
ناگهان چراغ قرمز کوچکی روی پنل امنیتی روشن شد.
هشدار.
جونگکوک فوراً برگشت.
صدای سیستم پخش شد:
«دسترسی غیرمجاز در پارکینگ.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— اینجا بمون.
ات:
— کجا میری؟
جونگکوک در را باز کرد.
— دنبال جواب.
ات یک قدم جلو رفت.
— منم میام.
جونگکوک ایستاد.
نگاهش کرد.
— نه.
ات دست به سینه شد.
— منم میام.
جونگکوک:
— ات.
— گفتم میام.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— پس پشت سر من حرکت کن. و هرچی گفتم، انجام بده.
ات زیر لب گفت:
— بالاخره یه دستور قابل قبول...
جونگکوک شنید.
— شنیدم.
ات:
— چیزی نگفتم!
جونگکوک بدون هیچ واکنشی راه افتاد.
اما درست قبل از خروج، گوشی ات لرزید.
یک پیام جدید.
فرستنده: ناشناس
فقط یک جمله:
«پدرت زنده است.»
ات خشکش زد.
و پیام دوم بلافاصله رسید:
«اما جونگکوک میخواهد پیدایش نکنید.»
حمایتتتتتتتتتت🗿🎀
- ۱.۶k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط