نمیدانم شاید فقط این منم که به خاطراتمون فکر میکنم

نمیدانم... شاید فقط این منم که به خاطراتمون فکر میکنم... راستش را بخواهی ، از نوشتن خسته شده ام... دلم میخواد برای آخرین بار تو را محکم در آغوش بگیرم ، اما حقیقت اینکه ، من هیچوقت تو را در آغوش نگرفتم... گاهی اوقات فکر میکنم.. شاید تمام این لحظات ، در واقع صحنه های خیالی ذهنم باشد... که ناگهان با یک کابوس از بین رفته اند... فکرش را بکن ، چقدر می‌تواند احمقانه باشد... در بیداری هایم ، همیشه دو فنجان قهوه میریزم ، با یک صندلی اضافه...
دیدگاه ها (۷)

من شاعر یا نویسنده خوبی نیستم... اما اگر قلم و کاغذی بهم بده...

آره... من نمیگم دوستت دارم... ولی وقتی آهنگ عاشقانه ای به گو...

داستانی که هوش مصنوعی نوشت

ازمایشگاه سرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط