شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
فصل دوم
(انتظار نداشته باشید یادم باشه پارت چندمه☺️)
اگه یادتون نیست پارت قبل چی شد یه نگاه بندازید☺️🥲
ویو هیون جین::
سوال هاش..حرف هاش...نگاهش... لبخندش ...اخم ریز پیشونیش...به طرز غریبی آرومم میکرد.
حالا میفهمیدم ...میفهمیدم دلیل تغییر ناگهانی خودمو...میفهمیدم دلیل اینهمه طرف داری ازش رو...
من همیشه به عشق باور داشتم...همیشه...
عشق به طبیعت..
عشق به حیوانات...عشق به هنر...
به همه این ها رسیده بودم..
اما عشق به انسان ها؟ نه! من تو تمام زندگیم به اطرافیانم توجه زیادی نداشتم..یا شاید بهتر است بگویم آنها به من توجهی نداشتن...درسته من به مادرم محبت زیادی دارم ..یک جور وابستگی بچه گونه...به خوبی میدونم اون تنها کسیه که دارم اما عشق؟ فکر نمیکنم عشق باشد...
فکر میکردم عشق رو میشناسم فکر میکردم چیزی شگفت انگیز در آدم باشه...فکر میکردم همون حسی که دارم وقتی پروانه ها رو نگاه میکنم ..فکر میکردم اون عشق واقعیه...اما..اما نبود!!
چیزی که در کتاب ها میگفتند نبود..چیزی که در هنر و طبیعت جستجویش کردم نبود ! متفاوت بود..!
تا حالا به این که اگه یک روز یک نفر رو دیگه در کنار خودتون نداشته باشید فکر کردید؟ من کردم! روی تختم دراز کشیدم ..به سقف زل زدم و
فکر کردم... فکر کردم به اینکه
«آنا نباشد» درست مثل قبل از آمدنش...نمیتوانم بگویم قابل تصور نبود .. اتفاقاً بود! تصور کردم دیگر نیست! تصور کردم مرده! تصور کردم هیچوقت نیامده! تصور کردم ناپدید شده! و.......
به خودم اومدم و دیدم نمیتونم نفس بکشم...
حتی بخاطرش پزشک دربار رو خبر کردم !
ولی خب تصمیم گرفتم بپذیرمش ...من عاشقشم..من عاشق آنا هستم...من خیلی خیلی عاشقشم...و عجیب تر از این که من آنقدر عاشق آنا م اینه که عاشق
بچه ی توی شکمشم هستم!!
وقتی فهمیدم آنا بارداره...خیلی عجیب بودد!! برای اولین بار فکر کردم چطور پدرم من رو دوست نداشت؟!!
احساس دیونه گیه خاصی دارم .. احساس میکنم عقلم رو از دست دادم...چون عاشق موجودی شدم که بدنیا نیومده...این عادیه انقدر عجیب باشه؟؟! یعنی همه پدر های دنیا همین حس رو دارن؟؟!
(میدونم خیلیییییییییییییییی دیر شد) ببخشید واقعاً 🥺امتحانا دارن منو میکششن..جدی میگم احساس میکنم دست های کتاب عربیم دور گردنم حلقه شده 😭 لطفاً درک کنید اگه دیر میزارم
#هیونجین #هوانگ_هیونجین #فیک
فصل دوم
(انتظار نداشته باشید یادم باشه پارت چندمه☺️)
اگه یادتون نیست پارت قبل چی شد یه نگاه بندازید☺️🥲
ویو هیون جین::
سوال هاش..حرف هاش...نگاهش... لبخندش ...اخم ریز پیشونیش...به طرز غریبی آرومم میکرد.
حالا میفهمیدم ...میفهمیدم دلیل تغییر ناگهانی خودمو...میفهمیدم دلیل اینهمه طرف داری ازش رو...
من همیشه به عشق باور داشتم...همیشه...
عشق به طبیعت..
عشق به حیوانات...عشق به هنر...
به همه این ها رسیده بودم..
اما عشق به انسان ها؟ نه! من تو تمام زندگیم به اطرافیانم توجه زیادی نداشتم..یا شاید بهتر است بگویم آنها به من توجهی نداشتن...درسته من به مادرم محبت زیادی دارم ..یک جور وابستگی بچه گونه...به خوبی میدونم اون تنها کسیه که دارم اما عشق؟ فکر نمیکنم عشق باشد...
فکر میکردم عشق رو میشناسم فکر میکردم چیزی شگفت انگیز در آدم باشه...فکر میکردم همون حسی که دارم وقتی پروانه ها رو نگاه میکنم ..فکر میکردم اون عشق واقعیه...اما..اما نبود!!
چیزی که در کتاب ها میگفتند نبود..چیزی که در هنر و طبیعت جستجویش کردم نبود ! متفاوت بود..!
تا حالا به این که اگه یک روز یک نفر رو دیگه در کنار خودتون نداشته باشید فکر کردید؟ من کردم! روی تختم دراز کشیدم ..به سقف زل زدم و
فکر کردم... فکر کردم به اینکه
«آنا نباشد» درست مثل قبل از آمدنش...نمیتوانم بگویم قابل تصور نبود .. اتفاقاً بود! تصور کردم دیگر نیست! تصور کردم مرده! تصور کردم هیچوقت نیامده! تصور کردم ناپدید شده! و.......
به خودم اومدم و دیدم نمیتونم نفس بکشم...
حتی بخاطرش پزشک دربار رو خبر کردم !
ولی خب تصمیم گرفتم بپذیرمش ...من عاشقشم..من عاشق آنا هستم...من خیلی خیلی عاشقشم...و عجیب تر از این که من آنقدر عاشق آنا م اینه که عاشق
بچه ی توی شکمشم هستم!!
وقتی فهمیدم آنا بارداره...خیلی عجیب بودد!! برای اولین بار فکر کردم چطور پدرم من رو دوست نداشت؟!!
احساس دیونه گیه خاصی دارم .. احساس میکنم عقلم رو از دست دادم...چون عاشق موجودی شدم که بدنیا نیومده...این عادیه انقدر عجیب باشه؟؟! یعنی همه پدر های دنیا همین حس رو دارن؟؟!
(میدونم خیلیییییییییییییییی دیر شد) ببخشید واقعاً 🥺امتحانا دارن منو میکششن..جدی میگم احساس میکنم دست های کتاب عربیم دور گردنم حلقه شده 😭 لطفاً درک کنید اگه دیر میزارم
#هیونجین #هوانگ_هیونجین #فیک
- ۲.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط