خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 43
[راوی]
چند روز از برگشت آرا گذشته
اون روز وقتی از شرکت بیرون اومد، دید تهیونگ و جیمین با یه عالمه وسیله منتظرش هستن.

آرا با تعجب پرسید:
ـ اینا چیه؟

تهیونگ با لبخند گفت:
ـ یه جشن کوچیک برای برگشتنت میخوام بگیریم.

آرا خندید.
ـ شما دوتا هیچ‌وقت عادی رفتار نمی‌کنید؟

جیمین گفت:

ـ نه! چون یه سال منتظر خانم کوچولو بودیم دوباره صدای خنده‌هات رو بشنویم.

آرا با لبخند نگاهشون کرد.
- مرسی از هردوتون

...

[viewa تهی]
شب، توی حیاط شرکت یه میز کوچک آماده کرده بودن.

همه چیز ساده بود؛ چند تا خوراکی، چند تا چراغ کوچک و کلی خاطره. «عکسش رو میزارم ◔‿◔»

آرا کنار جیمین و من نشسته بود و از اتفاق‌های این یک سال حرف می‌زدیم.

که دیدم..

جونگ‌کوک کمی دورتر ایستاده بود و بهمون نگاه می‌کرد.

 نزدیکش رفتم.
ـ چرا نمیری پیششون؟

جونگ‌کوک گفت:
ـ دارم نگاه می‌کنم.

لبخند زدم.
ـ به چی؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ به اینکه چقدر تغییر کرده.

ـ آره... ولی یه چیز هنوز همونه.

ـ چی؟

ـ اینکه وقتی کنار آدمایی که دوستش دارن هست، همون آرا‌ی قبلی میشه.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی زد.
و زیر لب چیزی گفت...

...
[راوی]

آخر شب بود تو خونه فقط جونگکوک و ارا بودن.

ارا وقتی دید جونگکوک تویه بالکن رفت سمتش.
ـ ممنون بابت امروز.

جونگ‌کوک گفت:
ـ چرا؟

ـ چون همیشه کاری می‌کنی که دیگه ناراحت نباشم.

چند لحظه سکوت شد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ تو هم باعث شدی منم دیگه سرد و بی احساس نباشم.

آرا لبخند زد.
و به جونگکوک خیره شد.

و هر دو فهمیدند بعضی حرف‌ها شاید ساده باشن...

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ۱۸ | یه دعوتچند روز بعد...جونگ‌کوک طبق معمول برای سر زدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط