نمیدانم اکنون که دوباره خام را به جوهر آمیختم چه در آن

نمیدانم اکنون که دوباره خام را به جوهر آمیختم ، چه در آن سر دارم . شاید از شدت بیشماریست که چیزی به چشم نمیرسد. انگار دوباره تکرار است . تابستان می رسد و درست در وقت خزان من . اگرچه علاقه مند از گفتن ز دود دل خود نیستم ، اما گهی حتی قوی ترین ها نیز کم می آورند . ولی خالق را به سپاس دارم و بر او شکر میگویم . اما هنگامی که جامع خواب ب تن دارم ، آن حس به سراغم می آید ، آرام از در اتاق می آید و کنارم می‌نشیند و آرام سرش را در شانه هایم میبرد ، و ریز بوسه ای بر پوست سردم می گذارد .
نمی دانم بگویم تقصیر من است که شانه خود را محرم او میدانم یاکه تقصیر اوست که تنهایی را به یادم ذهن کوچکم میزند.
اگرچه که میدانم از تمام شب هایم، تنها صندوقچه پوسیده درد هایم .
ماهی
دیدگاه ها (۰)

بچه گریان و سرگردان آن طفل معصوم و هیران راو آن ذهن پرشانش ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط