قلب های مرده پارت

قلب های مرده پارت ⁵

وقتی توی اون هوای سرد بالاخره با کلی بدبختی رستوران رو پیدا کردم، به دم در رستوران خیر شدم کهکلی خبرنگار اونجا بود...اگه همینجور بخوام برم برام دردسر میشه، بدون هیچ بادیگاردی...توی کیفم رو گشتم و یه ماسک مشکی پیدا کردم، سریع ماسک رو زدم و سعی کردم خیلی عادی از کنار خبرنگار ها برم داخل و موفق هم شدم!

سریع رفتم داخل که دیدم رستوران خیلی بزرگ و تاریک بود که یه گروه موسیقی داشتن ویولون میزدن و تمام کسایی که اونجا بودن بهشون میخورد خیلی باکلاس باشن، یهو یه گارسون اومد کنارم و گفت:

-خانوم...میتونم کمکتون کنم؟فقط شماره میزتون رو بگید تا راهتون رو نشون بدم

ماسکم رو از روی صورتم برداشتم و بهش نگاه کردم:
ا.ت:عاام...خب من شماره میزم رو نمیـ...

یهو گارسون تا کمر تعظیم کرد که یکی از پشت سرم گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
روم رو برگردوندم و...اَه مارکو رو دیدم...اگه بخوام بهش بگم پدر ناتنی خیلی برام سخته...چه ناتنی باشه چه نه نمیتونم به کسی دیگه ای بگم پدر!

گارسون خواست توضیح بده که من زودتر حرف زدم:
ا.ت:هیچی نشده اقای جئون...فقطمیز رو گم کرده بودن که گارسون خواست بهم راه رو نشون بده ولی حالا که شما اومدین...

روم رو به سمت گارسون کردم:
ا.ت:ممنونم از کمکتون میتونید برید

دوباره سمت مارکو برگشتم و یه لبخند زورکی زدم که اون هم لبخند زد و گفت:
-بفرما خانوم ا.ت بریم سر میز

از اینکه اسمم رو از دهنش بشنوم حالم بهم میخورد...هرچی نباشه اون برادر قاتل پدرمه

جلوتر راه افتادم که اون هم پشت سرم اومد...یکمی مکث کردم و سوالی نگاش کردم میزمون کجاست
با سرش به راه پله ای اشاره کرد که یه تابلو روش زده بود :: VIP
چشمام از حدقه زد بیرون...این رستوران همینجور یه آب معدنیش ۱۵۰ دلاره!! چه برسه که توی بخش وی ای پی عذا بخوری...یعنی شغلش انقدر درآمد داره...
منتظر بهم نگاه کرد که لبخند ضایعه ای زدم و راه افتادم از پله ها برم بالا
وقتی به بالای پله ها رسیدم سرم رو گرفتم بالا و نگاه کردم...وای این بخش رویاییه...خیلی رویایی
به  میزی که اون وسط بود نگاه کردم که مامانم و جونگکوک ، تهیونگ رو دیدم ، فقط ۳ تا میز اینجا بود که یکی از اون میز ها...خب میز ما بود.
رفتم و با تردید روی صندلی که بین جونگکوک و کیم بود نشستم، جونگکوک بهم نگاه کرد و تعنه ای زد:
جونگکوک:فکر میکردم وقتی پاتو بزاری اینجا از خوشحالی غش کنی
و بعدش حرفش رو بخش بخش توی صورتم کوبید::
جونگکوک: چون ... یه ... بچه خونگی ... که کل سال های زندگیش ... توی فقر ترین محله ی ... سئول بوده ... لیاقتش همچین جایی نیست.
اشک توی چشمام جمع شد که مارکو داد زد:
مارکو: حرف دهنت رو بفهم کوک
جونگکوک پوزخند مسخره ای زد و به باباش گفت:
جونگکوک:مگه واقعیت همین نیست پدر؟
دیدگاه ها (۸)

قلب های مرده پارت ⁶مارکو خواست چیزی بگه که من زودتر گفتم:ا.ت...

قلب های مرده پارت ⁷ا.ت: نه نه...فقط احساس میکنم سیرممامان ا....

قلب های مرده  پارت ⁴همینجور سرفه کردم و اول به ماشین مشکیی ک...

ادامه پارت ۳جونگکوک از روم رفت طرف تهیونگ و یه نگاه معنا دار...

چندشاتی جونگکوک(پارت۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط