دلباختهی چشمان سیاهت
دلباختهی چشمان سیاهت؛
آن دو شبِ بیانتها که در عمقشان هزار کهکشان خاموش میدرخشد. آنگاه که مینگری، گویی پردهای از مه و افسون بر جهان میافتد و زمان، با همه شتاب دیوانهوارش، بر لبهٔ مژگانت میایستد. در نگاهت راز بارانِ نخستین و گرمای آفتابِ واپسین نهفته است؛ شوری که از تلاطم دریا سخن میگوید و آرامشی که تنها در نیمهشبِ باغهای خاموش میتوان یافت.
من، در آینهٔ سیاهیِ آن چشمها، نام خود را گم کردهام؛ به هر سو که میروم، ردّی از نور تو بر سنگفرش خیال مینشیند. هر پلک زدنت، مثل نسیمی است که پردههای جانم را میلرزاند و هر خندهٔ پنهانت، چون ماهی که از پشتِ ابر بیرون میجهد، آسمانم را کامل میکند. اگر جهان کلمهای باشد، نقطهاش تویی؛ و اگر عشق راهی باشد، فانوسش همان چشمانیست که در سیاهیشان سپیده میدمد.
دلباختهی چشمان سیاهت هستم؛ جایی که شرابِ نگاهت میجوشد و من، بیآنکه پناهی بجویم، تا بیکران مستیاش فرو میغلتَم. در تو، شب معنا میگیرد، و من هر بار که میبینمت، دوباره به دنیا میآیم.
آن دو شبِ بیانتها که در عمقشان هزار کهکشان خاموش میدرخشد. آنگاه که مینگری، گویی پردهای از مه و افسون بر جهان میافتد و زمان، با همه شتاب دیوانهوارش، بر لبهٔ مژگانت میایستد. در نگاهت راز بارانِ نخستین و گرمای آفتابِ واپسین نهفته است؛ شوری که از تلاطم دریا سخن میگوید و آرامشی که تنها در نیمهشبِ باغهای خاموش میتوان یافت.
من، در آینهٔ سیاهیِ آن چشمها، نام خود را گم کردهام؛ به هر سو که میروم، ردّی از نور تو بر سنگفرش خیال مینشیند. هر پلک زدنت، مثل نسیمی است که پردههای جانم را میلرزاند و هر خندهٔ پنهانت، چون ماهی که از پشتِ ابر بیرون میجهد، آسمانم را کامل میکند. اگر جهان کلمهای باشد، نقطهاش تویی؛ و اگر عشق راهی باشد، فانوسش همان چشمانیست که در سیاهیشان سپیده میدمد.
دلباختهی چشمان سیاهت هستم؛ جایی که شرابِ نگاهت میجوشد و من، بیآنکه پناهی بجویم، تا بیکران مستیاش فرو میغلتَم. در تو، شب معنا میگیرد، و من هر بار که میبینمت، دوباره به دنیا میآیم.
- ۱.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط