یادمه زل زدم تو چشماش و گفتم نمیخوامت،دیگه دوست ندارم.وقت

یادمه زل زدم تو چشماش و گفتم نمیخوامت،دیگه دوست ندارم.وقتی میخواست بره،تمام وجودم پر بود از التماس،دلم میخواست بگم وایستا و محکم بغلش کنم و بگم اشتباه کردم...اما نگفتم و فقط رفتنش رو تماشا کردم.بعد از اون چند بار خواستم برم سمتش،ولی غرور لعنتیم نذاشت.
با خودم می گفتم اگه دوسم داشته باشه برمیگرده،
اگه بهم حسی داشت،می موند.اما به این فکر نمی کردم که من بهش گفته بودم برو‌...امروز بعد از ده سال از اون لحظه،اولین موی سفیدم رو روی سرم دیدم.چقد یادش افتادم‌.یاد اون جملش که هر بار یه پیر مرد یا پیر زنی رو میدید می گفت
ای به قربان آن زلف سپیدت...
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

پارت پانزدهم

part 3جک که تا اون موقع لبخند محوی روی صورتش بود ، خیلی جدی ...

چند پارتی

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط