ادامه ی قسمت اول
«ادامه ی قسمت اول»
بغض بدی در گلویش قرار داشت که اجازه ی حرف زدن به ذو نمیداد.بر روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد.توان هیچ کاری را نداشت.درد هایی که داشت برای سن او...بسیار زیاد بود.
پسرک خوایت چشمانش را ببندد تا بخوابد اما همانطور اشک هایی که مهمان چشم هایش میشدند،گوش هایش را خیس میکرد.ارام گریه کرد.بی صدا.بدون هیچ جلب توجهی؛چون میدانست فضاوت میشود.حتی برای گریه هایش قضاوت میشد.بی صدا گریه کرد تا پدرش نگوید"پسر بی عرضه.تو حف گریه کردن نداری.صداتو بِبر".بی صدا گریه کرد تا اگر کسی اورا دید نگوید"واقعا که.پسر نباید گریه کنه.خجالت بکش"
پیرک لبخند تلخی زد.سعی کرد با یاد آوری روزش با جیمین خودش را آرام کند؛کاری که همیشه میکرد.چشمانش را بست به امید اینکه شاید روزی تمام شود.اما او از اینده اش خبری نداشت...
دو هـفـتـهــ بـعـد / ۲۶ اپـریـلــ / سـالــ ۲۰۱۲:
جیمین و یونگی در حیاط خانه ی جیمین بودند.هرزگاهی بیرون میرفتند و هم را دنبال میکردند،بعضی موقع مینشستند و حرف میزدند یا حتی از مغازه ی سر کوچه برای خود خوراکی های متنوع میگرفتند.(hopi:وات د فاک؟)
جیمین در حالی که در کوچه میدوید داد زد:«اگه میتونی بهم برس!»یونگی سرعتش را بیشتر کرد که به پسرک برسد.وفتی نزدکش شد پسرک پایش در چاله ای گیر کرد و تعادلش را از دست داد.ولی قبل از بر خوردش با زمین و یک نواخت شدن با ان یونگی کسی بود که کمرش را گرفت و از حادثه جلو گیری کرد.جیمین ریز ریز خندید ولی یونگی همانطور با اعصبانیت به او نگاه میکرد:«هی هواست کجاست؟اگه بلایی سرت میومد چی؟ها؟»
جیمین صاف ایستاد و خنده اش را قورت داد و یونگی را در اغوشش گرفت:«باش باشه اروم باش.حالا چیزی نشد که!»یونگی خواست دوباره دهانش را باز کند تا غر غر هایش را از سر بگیرد ولی با بوسه ای که پسرک بر گونه اش گذاشت ساکت شد.
یونگی که ارام تر شده بود خواست بر گونه ی پسر کوچک تر بوسه ای بگزارد ولی با صدایی که شنید متوقف شد.صدا سوهو و پدر جیمین-اقا ی کیریستف که با هم حرف میزدند امد.اقای کیریستف یک رگ کره و یک رگ فرانسوی داشت.موهابش به طلایی پرتوی نور بود همراه با چشمانی ابی.مردی شوخ طبع و کسی که دنبال خوش گذرانی بود.
وقتی کیریستف متوجه حضور پسر ها شد به سمتشان امد:«هِی بچه ها.اینجا چیکار میکنید؟»جیمین لبخند پهنی زد به پاهای پدرش را در اغوش گرفت:«سلام بابا.داشتیم بازی میکردیم!»کیریستف موهای پسرش را نوازشی کرد:«جیمین بهتره بری خونه.کلی کار داریم!»جیمین خواست اعتراض کند اما از جدی بودن نگاه پدرش فهماند که باید اطاعت کند.جیمین با پسر خداحافظی کرد و به سمت خانه ی خودش رفت.
یونگی وقتی تنها شد متوجه پدرش شد که بدون توجه ان به سمت خانه میرود.به سمت جدول کوچه نشست تا کمی بعد از پدرش برود تا با هم مقابل نشوند.نمیخواست دوباره در گیری پیش بیاید و روزش خراب شود.
دو سـالــ بـعــد / ۲۳ مِـیــ / سـالــ ۲۰۱۴:
در حیاط خانه ی یونگی،او و پسرک در حال خوش گذرانی همیشگی شان بودند. یونگی یک کت کهنه ی پدرش که چند سایز بزای بزرگ تر بود را پوشیده بود و جیمین،پارچه ی توری که از خیاطی مادرش گرفته بود؛مثل یک عروس بر سر داشت.انها دست در دست هم مثل عروس و داماد ها رو به روی هم ایستاده بودند.جیمین در نقش عروس و یونگی در نقش داماد.
هر کدام برای هم ختبه ی عقد را میخواندند و جواب میدادند.
جیمین پس از انکه پسر بزرگتر گفت:«ایا شما مین یونگی را به عنوان همسز خود میپذیرید؟»با صدای رسایی گفت:«بله!»و همین رَوَند برای یونگی هم تکرار شد و یونگی با صدای بلند تر گفت:«یله!»که باعث خنده ی صدا دار جیمین شد.
یونگی تور را از سر جیمین برداشت.نزدسک لبانش شد و بوسه ی سطحی ولی پر احساسس گذاشت.پیشانی اش را بر زوی پیشانی پسرکذاشت و گفت:«تو تا عبد عروس خودمی.عروس مین یونگی!»
جیمین میتوانست داغی روی گونه هایش را حس کند.لبخند خجالتی زد.دهانش را برای حرفی باز کرد ولی با صدایی که شنیدند متوقف شدند.
صدای پدرانشان بود.انها سریع کت و تور را پشت گلدانی بزرگ قایم کردند و خودشان را به ندیدن و نشنیدن زدند.
پدرانشان بدون توجه از بغلشان گذشتند و پسر ها سعی در کنترل خنده ی خود بودند.
ان لحظه ها مثل همیشه برایشان با ارزش بود.بدون غم غصه.بدون قضاوت.تنها صداقت و خوشحالی که با وجود با هم بودنشان ساخته میشد...
بغض بدی در گلویش قرار داشت که اجازه ی حرف زدن به ذو نمیداد.بر روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد.توان هیچ کاری را نداشت.درد هایی که داشت برای سن او...بسیار زیاد بود.
پسرک خوایت چشمانش را ببندد تا بخوابد اما همانطور اشک هایی که مهمان چشم هایش میشدند،گوش هایش را خیس میکرد.ارام گریه کرد.بی صدا.بدون هیچ جلب توجهی؛چون میدانست فضاوت میشود.حتی برای گریه هایش قضاوت میشد.بی صدا گریه کرد تا پدرش نگوید"پسر بی عرضه.تو حف گریه کردن نداری.صداتو بِبر".بی صدا گریه کرد تا اگر کسی اورا دید نگوید"واقعا که.پسر نباید گریه کنه.خجالت بکش"
پیرک لبخند تلخی زد.سعی کرد با یاد آوری روزش با جیمین خودش را آرام کند؛کاری که همیشه میکرد.چشمانش را بست به امید اینکه شاید روزی تمام شود.اما او از اینده اش خبری نداشت...
دو هـفـتـهــ بـعـد / ۲۶ اپـریـلــ / سـالــ ۲۰۱۲:
جیمین و یونگی در حیاط خانه ی جیمین بودند.هرزگاهی بیرون میرفتند و هم را دنبال میکردند،بعضی موقع مینشستند و حرف میزدند یا حتی از مغازه ی سر کوچه برای خود خوراکی های متنوع میگرفتند.(hopi:وات د فاک؟)
جیمین در حالی که در کوچه میدوید داد زد:«اگه میتونی بهم برس!»یونگی سرعتش را بیشتر کرد که به پسرک برسد.وفتی نزدکش شد پسرک پایش در چاله ای گیر کرد و تعادلش را از دست داد.ولی قبل از بر خوردش با زمین و یک نواخت شدن با ان یونگی کسی بود که کمرش را گرفت و از حادثه جلو گیری کرد.جیمین ریز ریز خندید ولی یونگی همانطور با اعصبانیت به او نگاه میکرد:«هی هواست کجاست؟اگه بلایی سرت میومد چی؟ها؟»
جیمین صاف ایستاد و خنده اش را قورت داد و یونگی را در اغوشش گرفت:«باش باشه اروم باش.حالا چیزی نشد که!»یونگی خواست دوباره دهانش را باز کند تا غر غر هایش را از سر بگیرد ولی با بوسه ای که پسرک بر گونه اش گذاشت ساکت شد.
یونگی که ارام تر شده بود خواست بر گونه ی پسر کوچک تر بوسه ای بگزارد ولی با صدایی که شنید متوقف شد.صدا سوهو و پدر جیمین-اقا ی کیریستف که با هم حرف میزدند امد.اقای کیریستف یک رگ کره و یک رگ فرانسوی داشت.موهابش به طلایی پرتوی نور بود همراه با چشمانی ابی.مردی شوخ طبع و کسی که دنبال خوش گذرانی بود.
وقتی کیریستف متوجه حضور پسر ها شد به سمتشان امد:«هِی بچه ها.اینجا چیکار میکنید؟»جیمین لبخند پهنی زد به پاهای پدرش را در اغوش گرفت:«سلام بابا.داشتیم بازی میکردیم!»کیریستف موهای پسرش را نوازشی کرد:«جیمین بهتره بری خونه.کلی کار داریم!»جیمین خواست اعتراض کند اما از جدی بودن نگاه پدرش فهماند که باید اطاعت کند.جیمین با پسر خداحافظی کرد و به سمت خانه ی خودش رفت.
یونگی وقتی تنها شد متوجه پدرش شد که بدون توجه ان به سمت خانه میرود.به سمت جدول کوچه نشست تا کمی بعد از پدرش برود تا با هم مقابل نشوند.نمیخواست دوباره در گیری پیش بیاید و روزش خراب شود.
دو سـالــ بـعــد / ۲۳ مِـیــ / سـالــ ۲۰۱۴:
در حیاط خانه ی یونگی،او و پسرک در حال خوش گذرانی همیشگی شان بودند. یونگی یک کت کهنه ی پدرش که چند سایز بزای بزرگ تر بود را پوشیده بود و جیمین،پارچه ی توری که از خیاطی مادرش گرفته بود؛مثل یک عروس بر سر داشت.انها دست در دست هم مثل عروس و داماد ها رو به روی هم ایستاده بودند.جیمین در نقش عروس و یونگی در نقش داماد.
هر کدام برای هم ختبه ی عقد را میخواندند و جواب میدادند.
جیمین پس از انکه پسر بزرگتر گفت:«ایا شما مین یونگی را به عنوان همسز خود میپذیرید؟»با صدای رسایی گفت:«بله!»و همین رَوَند برای یونگی هم تکرار شد و یونگی با صدای بلند تر گفت:«یله!»که باعث خنده ی صدا دار جیمین شد.
یونگی تور را از سر جیمین برداشت.نزدسک لبانش شد و بوسه ی سطحی ولی پر احساسس گذاشت.پیشانی اش را بر زوی پیشانی پسرکذاشت و گفت:«تو تا عبد عروس خودمی.عروس مین یونگی!»
جیمین میتوانست داغی روی گونه هایش را حس کند.لبخند خجالتی زد.دهانش را برای حرفی باز کرد ولی با صدایی که شنیدند متوقف شدند.
صدای پدرانشان بود.انها سریع کت و تور را پشت گلدانی بزرگ قایم کردند و خودشان را به ندیدن و نشنیدن زدند.
پدرانشان بدون توجه از بغلشان گذشتند و پسر ها سعی در کنترل خنده ی خود بودند.
ان لحظه ها مثل همیشه برایشان با ارزش بود.بدون غم غصه.بدون قضاوت.تنها صداقت و خوشحالی که با وجود با هم بودنشان ساخته میشد...
- ۲۶۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط